سه شنبه، 28 اسفند 1386 - شماره 1641
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: كتاب
چه کساني چه کتاب هايي خوانده اند
در دفاع از کليشه
حامد هاتف

پرسش هاي شش گانه ما از اهالي فرهنگ اينها بودند؛ 1- مهم ترين آثار منتشر شده در سال گذشته، 2- بهترين خواننده ها، 3- پروژه هاي پيش رو (اعم از تاليف و ترجمه)، 4- اولويت مطالعاتي 5- پيشنهاد آثاري براي مطالعه و در نهايت، 6- مهم ترين رويدادهاي فرهنگي کشور طي سال 86. برخي چون شمس لنگرودي به سوال پاياني پاسخ نگفتند و برخي چون کيانيان از پيشنهاد دادن خوش شان نمي آمد. به هر حال، اين کليشه و اين تکرار، نوعي زير و رو کردن و خانه تکاني کارنامه حوزه نشر توسط متخصصان هر حوزه است، و اي کاش هر 60 بزرگي که با آنها تماس گرفته شد، به اين پرسش ها پاسخ مي دادند. به اميد سال هاي آينده.

---

حامد فولادوند و روايتي ديگر از نيچه

حوزه هاي مطالعاتي من بيشتر ادبيات، اسلام شناسي و ايران شناسي و اصولاً به زبان فرانسه است. آثار فارسي که مطالعه مي کنم، معمولاً کتاب هايي هستند از دوستان و همکاران که لطف مي کنند و براي مطالعه و اظهارنظر براي بنده نيز مي فرستند. بنابراين از ميان آثار فارسي که در سال 86 موفق به مطالعه آنها شده ام، مي توانم از «مرگ قسطي» اثر سلين به ترجمه دوست خوبم مهدي سحابي نام ببرم و ترجمه يي از رضي هيرمندي از سيلور استاين. همچنين خانم حوريه رازاني ترجمه يي از «افسونگر» هسه انجام داده اند که آن را هم خوانده ام. کتاب ديگر، کتابي است پژوهشي با عنوان «تفسير مايکل بري بر هفت پيکر نظامي» ترجمه آقاي جلال علوي نيا که ترجمه خوبي بود. مايکل بري هم يک امريکايي فرانسه زبان است که به فرانسه مي نويسد. اين کتاب را نشر ني منتشر کرده است. «فرهنگ شيطان» به ترجمه رضي هيرمندي هم از کتاب هاي جالبي بوده که خوانده ام. ديگر، مجموعه گفت وگوهايي با دکتر فرهاد خسروخاور است که توسط محسن متقي انجام شده و البته به زبان فرانسه است. دکتر فرهاد خسروخاور از هم دوره ها و هم کلاس هاي بنده و جامعه شناسي برجسته هستند که در فرانسه تدريس مي کنند. از آثار ديگر به زبان فرانسه، مي توانم از آثار کرين و نيز، «نقاشي و هنر»، اثر توماس برنار نام ببرم. البته از آنجا که به دليل نوع کارم بيشتر گرفتار ترجمه ام، کمتر به مطالعه منظم آثار فارسي زبان مي رسم. با اين حال، آقاي روبين پاکباز هم که از دوستان خوب من هستند، محبت مي کنند و آثارشان را براي بنده ارسال مي کنند. آخرين کتابي که از ايشان خواندم «پومپون» در معرفي يک مجسمه ساز فرانسوي بود. به هر حال فرصت رمان خواندن چنداني ندارم. بيشتر مقالات و آثاري درباره نيچه مي خوانم، به ويژه با توجه به پروژه هاي پيش رو. مطالعه برخي کتاب ها را هم شروع و رها مي کنم چون هنوز وقتش نيست.مدت ها است درگير ترجمه مجموعه آثار کربن هستم؛ مجموعه يي چهار جلدي با عنوان «اسلام ايراني» که بنده ترجمه دو جلد نخست را برعهده دارم. همچنين به دليل علاقه زيادم به نيچه و با توجه به همه آنچه در اين بيست و چند سال از او دستگيرم شده، تاليف کتابي را در مورد او با عنوان «نيچه، موسيقي و عرفان» در دست دارم که قدري با بحث هايي که در ايران، تا امروز درباره نيچه مطرح بوده، متفاوت است. درباره مطالعه، واقعش را بگويم، بيشتر پيرو «هرچه پيش آيد خوش آيد» هستم. واقعاً برنامه ريزي خاصي براي مطالعه ندارم. هرچند اين روزها به دليل تعهد به ناشران، بيشتر مشغول اتمام پروژه هاي مختلف ترجمه و تاليف هستم. متاسفانه اين دو سال اخير از لحاظ انتشار آثار و غربال آنها، به هيچ وجه با سال هاي گذشته قابل مقايسه نيست. اميدوارم با نو شدن سال، تغيير و تحولي هم در نگرش و معيارهاي مسوولان وزارت ارشاد ايجاد شود تا بتوان کتاب هاي بيشتر و متنوع تري منتشر کرد و غربال اين چنيني در کار نباشد. به هر حال من طرفدار تنوعم. ولي در بين همين کتاب هاي منتشر شده معتقدم که اتمام پروژه «فرهنگ آثار» گام بزرگي بود. اين مجموعه بسيار مفيد و به دردخور است.

عبدالله کوثري؛ بايد بفهميم از کجاييم

در حال حاضر مشغول ترجمه کتابي هستم از ميخاييل ايگناتيف که در واقع زندگينامه آيزايا برلين محسوب مي شود. ترجمه اين کتاب نزديک دو ماه است که آغاز شده ولي از آنجا که متن مفصلي است، احتمالاً ترجمه اش زمان زيادي خواهد برد. حوزه مطالعاتي من، بيشتر بر دو اولويت ادبيات و تاريخ معاصر ايران صد و پنجاه سال اخير متمرکز است. کتابي که در حال حاضر به دست گرفته ام، «تجدد و تجددستيزي» اثر دکتر عباس ميلاني است که پيش از اين هم يک بار آن را خوانده بودم. در زمينه ادبيات، اصولاً بر ادبيات امريکاي لاتين متمرکزم. ولي غير از آن، بيشتر کلاسيک هاي غرب را از يونان تا قرن 19 اروپا مي خوانم، يا سعي مي کنم بازخواني کنم. در حوزه ادبيات معاصر، همان طور که گفته شد، بيشتر بر امريکاي لاتين متمرکزم.پيشنهادي که همواره براي مطالعه داشته ام، به ويژه براي جوانان، اين است که تاريخ صد و پنجاه سال اخير ايران را به طور دقيق مطالعه کنند. معتقدم آگاهي از تاريخ معاصر براي فردي که در حوزه ادبيات قلم مي زند، حتي از مطالعات ادبي مهم تر است. بايد بفهميم از کجاييم. از اين رو با خاطري آسوده، دو کتاب «تاريخ 18 ساله آذربايجان» و «تاريخ مشروطه»کسروي را پيشنهاد مي کنم. آثار جديدي نيز چون کتاب هاي دکتر عباس ميلاني درباره تجدد ايراني منتشر شده اند که خواندني اند.همچنين روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه از آثار جذاب در اين حوزه است. در حوزه ادبيات غرب، مخاطب ايراني بايد کلاسيک هاي غرب را بخواند تا بفهمد ادبيات غرب يعني چه. بنابراين پيشنهاد من در اين حوزه مطالعه تمامي آثار سوفوکل، آشيل و اوريپيد، تولستوي، داستايوفسکي، چخوف، تورگنيف و ديگر نويسندگان کلاسيک غرب است.

هوشنگ کامکار و بازسازي تم هاي انقلابي

مطالعات من در سال 86، عموماً در حوزه موسيقي بوده اند. سلسله يي از کتاب هاي انگليسي در اين حوزه و مطالعه دوباره «کنترپوان» اثر والتر پيستون که با ترجمه بنده در سال جاري منتشر شد، مهمترين آنها بوده است. کتاب ديگري هم به زبان انگليسي درباره موسيقي قرن بيستم و سريال ميوزيک خواندم. در کنار مطالعات و تحقيقاتي درباره مولاناي بلخي پيشنهاد مطالعه خاصي نمي توانم داشته باشم. کار سختي است. ولي به همه پيشنهاد مي کنم در سال جديد، جداً از خريد کپي آثار، چه صوتي و چه تصويري پرهيز کنند. آثار مختلف در حوزه موسيقي با هزينه هاي بسيار هنگفت توليد شده اند و آهنگسازان، در حال حاضر شرايط بسيار دشواري دارند. چرا که با وجود سرمايه گذاري هاي زياد براي توليد اثر، فروش غيرقانوني آن، بازگشت اصل سرمايه را نيز با خطر مواجه مي کند. برنامه هاي بنده تا پايان سال 86 و سال آينده، تا حدود زيادي مشخص است. مهمترين آنها انتشار مجموعه يي چهارگانه از سوييت سمفونيک هاي چهارگاه، براي ارکستر سمفونيک، آواز و کر است که اجراي آواز آن را آقاي شهرام ناظري بر عهده داشته اند. من اين مجموعه سوييت سمفونيک را براساس تم هاي روزهاي ابتدايي انقلاب و در حال و هوا و فضاي شعارهايي نوشته ام که مردم، در آن زمان بر زبان داشتند. اين اثر تا پيش از عيد منتشر خواهد شد. همچنين در حال حاضر درگير و دار اخذ مجوز نمايش ويدئويي تعدادي از کنسرت هاي سال 85 هستيم. ولي متاسفانه آن قدر از اين ويدئو به دستور ارشاد حذف شده که بعيد مي دانم ديگر ارزشي داشته باشد. نظر خودم را به توليدکننده هم گفته ام. به هر حال، سي دي صوتي اين آثار تا پيش از عيد منتشر مي شوند. کنسرت هايي هم پيش رو داريم. 21 اسفند در اسپانيا چند اجرا خواهيم داشت و 7 فروردين، در چند شهر آلمان و سوئيس از جمله کلن، زوريخ و فرانکفورت، کنسرت هايي را برگزار خواهيم کرد. اوايل تابستان نيز، براي چند اجرا به استراليا خواهيم رفت.

محمود نوالي و متدولوژي فلسفه

مهم ترين کتاب هايي که در سال 86 خوانده ام بيشتر در حوزه عرفان و فلسفه اسلامي بوده است. البته من عارف نيستم، ولي از آنجا که با فلسفه هاي جديد چون پديدارشناسي و اگزيستانسياليسم بيشتر معاشر بوده ام، متوجه شباهت هاي زيادي بين اين حوزه از سويي و حوزه فلسفه و عرفان اسلامي از سوي ديگر شده ام. به همين اعتبار بهترين آثاري که در اين سال مطالعه کرده ام نخست «مثنوي معنوي» مولانا جلال الدين بلخي به تصحيح بديع الزمان فروزانفر و «مفاتيح الاعجاز» شيخ محمد لاهيجي بوده اند. مهم ترين آثاري که در سال 86 منتشر شده اند، نخست «وجود و زمان» هيدگر است که بنده ترجمه کردم. در مقدمه اين کتاب نيز ذکر شده که اثري است بسيار عميق در بحث هاي روش شناسي و انسان شناسي. ترجمه اين کتاب نزديک 8 سال زمان برد و بي ترديد اگر به جاي گوشه تبريز، در پايتخت منتشر شده بود امروز خيلي مشهورتر بود. اين کتاب را بايد صفحه به صفحه و سطر به سطر خواند به ويژه با پاورقي هايي که در آن ارائه داده ام، گمان مي کنم درک مطالب تا آنجا که من از آن دستگيرم شده امکان پذير باشد. کتاب «داستان ها و قصه ها» با زيرعنوان «عمر دوباره» که مجموعه مقالاتي از استاد مجتبي مينوي است و نيز «هوسرل» جناب رشيديان، از مهم ترين آثار منتشر شده در سال هاي اخير بوده اند. به اين فهرست مي توان کتاب «سارتر که مي نوشت» آقاي بابک احمدي را نيز افزود.

تصميم دارم در ايام عيد بيشتر درباره متدولوژي و فلسفه علم مطالعه کنم. پيش از اين نيز کتابي با عنوان «فلسفه علم و متدولوژي» در سال 80 به اين قلم منتشر شده بود. همچنين مدت ها است در آرزوي خواندن تمهيدات عين القضاتم که آن را هم در همين فرصت به دست خواهم گرفت که کتابي است به تصحيح عفيف غسيران. در حال حاضر جدا از برنامه يي که درباره متدولوژي و فلسفه علم پيش رو دارم، مشغول تدوين و تاليف کتابي هستم با عنوان «کليات فلسفه» که چکيده و عصاره يي از تجارب 50 ساله بنده در حوزه فلسفه و تدريس آن است. تمام تلاشم در اين کتاب مصروف ارائه شيوه هايي نوين در تدريس فلسفه به منظور جذاب تر کردن آن مي شود. اين روش، روشي است خاص بنده و روشي کلاسيک محسوب نمي شود. در حوزه هاي مختلف پيشنهادهاي متفاوتي مي توان داشت. در فلسفه همواره گفته ام که «سير حکمت در اروپا» اثر جناب محمدعلي فروغي را بخوانيد. در حوزه عرفان، دو شرح مثنوي نخست شرح مثنوي استاد فروزانفر و سپس شرح مثنوي آقاي کريم زماني را مي توان پيشنهاد کرد. اگر مايل به مطالعه درباره عشق هستيد، «لوايح» احمد غزالي را هرگز نبايد فراموش کنيد. همچنين تاکيد مي کنم بر کتاب «گلشن راز» شيخ محمود شبستري و شرح آن از محمد لاهيجي اما در حوزه ادبيات فارسي حيف است که «مرزبان نامه» ، «کليله و دمنه» و «گلستان» را مطالعه نکرد. هر کدام از اين سه کتاب عالمي است. اين سه کتاب آکنده اند از حکمت. اگرچه «مرزبان نامه» نثر دشواري دارد ولي دشواري اين نثر را در قبال حکمت نهفته در آن مي بايد تحمل کرد. به ويژه «کليله و دمنه» در اين بين واجد اهميتي خاص است. اما براي مطالعه در حوزه تفسير قرآن، تفسير «سورآبادي» اثر ابوبکر عتيق نيشابوري و نيز تفسير نمونه براي کساني که در پي درک ساده تر قرآن هستند آثار مناسبي محسوب مي شوند.

اسلاوي ژيژک، محبوب فريدون جيراني

در سال 86 کتاب هاي زيادي خوانده ام خيلي زياد. بهترين آنها، بي ترديد، «اسطوره تهران» جلال ستاري بود؛کتابي که به تحليل حضور و ظهور تهران در آثار نويسندگان ما مي پردازد. اين کتاب يکي از بهترين تحقيق هايي است که در اين سال ها مطالعه کرده ام. کتاب ديگر «لاکان- هيچکاک» نوشته اسلاوي ژيژک با ترجمه مازيار اسلامي است. اين کتاب حاوي نظريات اسلاوي ژيژک درباره هيچکاک از نگاه و ديدگاه آراي ژاک لاکان روانکاو فرانسوي است. «سهراب کشان» نوشته عطا ءالله مهاجراني، «امير ارسلان» به تصحيح دکتر محمدجعفر محجوب، «سالمرگي» اصغر الهي و «سپيده دم» اميرحسن چهلتن از کتاب هاي خوبي بوده اند که امسال خوانده ام. آخرين کتابي که درباره سينما دست گرفته ام، «تنگنا» اثر هوشنگ گلمکاني است که البته هنوز به آخر نرسيده. «روياي امريکايي» نادر تکميل همايون را نيز همزمان با «تنگنا» مي خوانم. هر دو آثار بسيار ارزشمندي هستند. «تنگنا» براي علاقه مندان تاريخ سينماي قديم ايران کتابي است توصيه کردني؛ به ويژه با سليقه من که زمينه هاي تاريخي در آن پررنگ است. «روياي امريکايي» نيز تصوري کلي و تحليلي از تفکرات پنهان در زمينه سينماي امريکا ارائه مي کند. کتاب ديگري که مطالعه آن را به همه فيلمنامه نويس ها و کارگردان ها توصيه مي کنم، «ملودرام و روماني» به کوشش منصور براهيمي است. به گمانم مهم ترين و بهترين اثر منتشر شده در حوزه سينما در سال 86، «لاکان- هيچکاک» بود. اين کتاب براي کساني که بخواهند سينما را از زاويه يي غير از نظرگاه نقدهاي مرسوم و از نگاه روانکاوانه يک متفکر چپ چون اسلاوي ژيژک ببينند، بسيار جذاب است. البته چند کتاب هم در اولويت مطالعه دارم. ولي در حال حاضر بيشتر در پي منابع مربوط به مشروطه هستم. مطالعه «مشروطه ايراني» ماشاءالله آجوداني يکي از مهم ترين اين اولويت ها است. تعهدات زيادي هم براي نوشتن مطلب هست، که اميدوارم با وقتي که براي ساخت سريال صرف مي شود، بتوانم از عهده آنها برآيم. از جمله مقاله يي درباره سينماي هند براي نشريه «دنياي تصوير» و مقاله ديگري درباره ظهور شهر در آثار سينماگران روشنفکر ايراني براي مجله فيلم.

داوود فتحعلي بيگي در پي رد پاي سياه

يکي از مهم ترين کتاب هايي که در سال 86 منتشر شد «تاثير ادبيات مکتوب بر مجالس شبيه خواني» اثر دکتر محمدحسين ناصربخت بود. مي دانيم که ادبيات فارسي تاثيري بسزا و انکارناپذير بر عموم متون تعزيه و شبيه خواني داشته است. اين تاثير، تاثير مهمي است از اين نظر که شبيه خواني پديده يي ايراني است و از ادبيات کهن ايراني نيز تاثير پذيرفته. اين تاثير گاه از طريق وام گرفتن اشعار شاعران و گاه با الهام از آثار ادبي بوده و آن را قالب شعري داشتن خود پديده شبيه خواني، تشديد نيز کرده است. کتاب دکتر ناصربخت، با فصل هايي چون «حضور اساطير در شبيه خواني»، «حضور شخصيت هاي اساطيري در تعزيه» ، «آناهيتا و سياوش دو سيماي اساطيري در آيين هاي تعزيه» و «ساختار مجالس تعزيه و تاثير ادبيات و قصص ايراني بر آن»، تحليلي اصولي، ريشه يي، عميق و دقيق از چگونگي تاثيرپذيري هاي آيين هاي شبيه خواني و تعزيه از ادبيات کهن فارسي ارائه مي دهد. کتاب مهم ديگري که منتشر شده رنگين کمان آرزو اثر آگوستو بوال است. بوال از تئوري پردازان برجسته اين حوزه است که امسال در جشنواره تئاتر فجر نيز در جريان چند کارگاه به بررسي آثار و نظريه هاي او پرداخته شد. سومين گزينه «مشکين نامه»، طومار نقالي منسوب به حاج حسين باباي مشکين است. به همين دليل نيز نام آن را «مشکين نامه» گذاشته ام. اين طومار را من در زمان رياست دکتر مرتضوي بر مرکز هنرهاي نمايشي از مرشد ترابي براي چاپ گرفتم که در همان زمان بخش نخست آن به چاپ رسيد و انتشار دو بخش ديگر به دليل تغيير و تحولات مرکز هنرهاي نمايشي با اشکال مواجه شد. امسال به مناسبت برگزاري جشنواره نمايش هاي سنتي و آييني موقع را مناسب ديديم که هر سه بخش را با هم و در يک جلد منتشر کنيم، بنابراين بخش اول آن تجديد چاپ است و دو بخش بعد براي نخستين بار منتشر شده. در حال حاضر مشغول تاليف اثري براي انتشارات نمايش هستم که در آن تلاش دارم رد پاي شخصيت «سياه» را در نمايش هاي مختلف بازنمايي کنم. به همين منظور تمام نمايشنامه هاي سياه بازي که تا امروز ديده ام، در اختيار داشته ام يا از دوستان گرفته ام، براي تاليف اين اثر مورد بازبيني دقيق قرار مي گيرند. اين کار در واقع زندگينامه شخصيت سياه در تمامي سياه بازي ها است. به همين دليل اولويت هاي مطالعاتي بنده را نيز بيشتر نمايشنامه هاي قديمي تشکيل مي دهند. پيگيري اين روند به منظور ادامه يافتن ارائه مقالات به انتشارات نمايش ضروري است. بايد نزديک به 60 نمايشنامه را بررسي کنم.در قلمرو شبيه خواني و تعزيه، چندين کتاب هست که علاقه مندان و به خصوص دانشجويان حتماً بايد در دستور مطالعه داشته باشند. «تعزيه» دکتر شهيدي و «سير تحول مضامين شبيه خواني» اثر دکتر ملک پور از مهم ترين اين آثار به شمار مي آيند. بي ترديد يکي از اين کتاب ها نيز همچنان «نمايش در ايران» بهرام بيضايي است. دو کتاب دکتر ناصربخت هم از اهميت زيادي برخوردارند؛ يکي «نقش پوشي در شبيه خواني» و ديگري کتابي که ذکر شد يعني «تاثير ادبيات مکتوب بر مجالس شبيه خواني». اثر ديگري که بر و بچه هاي تئاتر حتماً بايد با آن دمخور باشند مجموعه ادبيات عاميانه دکتر محمدجعفر محجوب است. اين کتاب در گسترش نگاه يک فرد تئاتري و عمق بخشيدن به آن در حوزه ادبيات عامه بسيار اثربخش و ارزنده است.اما مهم ترين اتفاق فرهنگي در سال 86، برگزاري دوباره جشنواره نمايش هاي سنتي و آييني، آن هم پس از چهار سال بود. اميدوارم اين حرکات در سال هاي آينده نيز ادامه پيدا کند.

شاهين فرهت و تاسيس مقطع کارشناسي ارشد موسيقي

کتاب «هارموني» اثر والتر پيستون، کتابي است که همواره از آن بهره مي گيريم، سال 86 از اين قاعده مستثني نبود، اما «سرگذشت بتهوون» اثر نويسنده بزرگ فرانسوي رومن رولان ترجمه محمد مجلسي، کتاب بسيار خوبي بود که در سال جاري خواندم. از سوي ديگر، به دليل اهميت مولانا در فرهنگ ايراني و جلب توجه جهاني به اشعار او، امسال بيشتر از سال هاي گذشته درباره او مطالعه کردم. با اين حال، غزليات شمس از اشعاري هستند که همواره براي من الهام بخش بوده اند. حافظ هم که کتابي هميشگي است. اولويت مطالعاتي من براي سال آينده، بازبيني و مطالعه پارتيتور آثار موتزارت و شوپن است. پيشنهادي هم که مي توانم به دانشجويان بدهم، توجه بيشتر به مطالعه روي پارتيتور آثار آهنگسازان بزرگ است. خوشبختانه امروز اين شانس به وجود آمده که بيشتر اين پارتيتورها در کتابخانه هاي مختلف در دسترس هستند. فکر مي کنم براي هنرجويان ما لازم است که به منظور شکوفا و نمودار شدن زودتر شخصيت هنري خود و تحقق اين شخصيت، حتماً مطالعات عميق و جدي در اين حوزه انجام دهند. آخرين کار من، سمفوني شماره 12، يا همان سمفوني تهران بود که معتقدم يکي از بهترين آثارم محسوب مي شود. هم اکنون پروژه يي را در دست دارم براي مرکز صداوسيماي استان همدان، با نام سمفوني ابن سينا. پيشنهاد اين کار مرا بسيار خوشحال کرد، چون به انديشمندان و شعراي بزرگ ايران، همواره عشق ورزيده ام. البته تز دکتراي من هم کاري با نام «سمفوني خيام» بود، ولي با توجه به پيشرفت تکنيکي ام طي اين سال ها، اميدوارم سمفوني ابن سينا اثر بسيار بهتري از آن باشد. از مهم ترين اتفاقات فرهنگي کشور در سال 86، مي توانم به تاسيس و راه اندازي مقطع کارشناسي ارشد رشته موسيقي به تلاش دانشکده هنرهاي زيبا و تعدادي از اساتيد اين دانشکده اشاره کنم. ما موفق شديم مقطع کارشناسي ارشد را در چهار گرايش آهنگسازي، نوازندگي موسيقي ايراني، نوازندگي موسيقي کلاسيک و موسيقي شناسي راه اندازي کنيم. به گمانم اين گام بسيار بزرگي در راه گسترش اصولي هنر موسيقي در سطح کشور محسوب مي شود.

غافلگيري عزت الله انتظامي در سينما آزادي

امسال سال کار و بيماري بود. لاجرم، فرصت کم بود براي مطالعه. با اين حال، کتابي که خواندم و لذت بردم «جهان هولوگرافيک» ترجمه داريوش مهرجويي بود که مطالعه آن را به همه توصيه مي کنم. البته نشرياتي چون بخارا و رودکي با بحث هاي فلسفي و مقالات خوبشان هميشه براي من جذاب هستند. در سال هاي اخير مطالعاتم را بيشتر رما ن هاي آقاي اسماعيل فصيح، آثار هوشنگ گلشيري و کتاب هاي ارزشمند داريوش شايگان تشکيل مي داده اند.

در سال 86 چند کار فرهنگي خوب انجام شده. از جمله قراردادي که بين آقايان حسن پزشک مديرعامل موزه سينما و دکتر اسدي در راس بيمارستان پارسيان بسته شد، که بنابر آن، همه هنرمندان بالاي 60 سال در رشته هاي مختلف مي توانند تنها با گرفتن يک معرفي نامه از موزه سينما، در بيمارستان بستري شوند و از 80درصد تخفيف استفاده کنند. اين حرکت به راستي ارزشمند است. در سال هاي اخير تنها بيمه هنرمندان به ياري اين قشر مي آمد که آن هم چندان کمکي نمي کرد. خودم و همسرم نيز امسال مشمول اين قرارداد شديم و از امکانات بيمارستان پارسيان که از مجهزترين مراکز درماني کشور است، استفاده کرديم. ديگر رخداد فرهنگي که به گمان من بزرگ ترين اتفاق فرهنگي سال 86 بود، تکميل ساختمان سينما آزادي است. شهرداري در اين زمينه سنگ تمام گذاشته. من يک بار به طور تصادفي براي ديدن ساختمان جديد سينما آزادي به آنجا رفتم و با صحنه يي غافلگيرکننده مواجه شدم. سالن اين سينما فوق العاده زيبا و مجهز است. همواره در دلم غم بزرگي بود از آن تکه زميني که حکم طلا داشت، ولي خاک مي خورد. اين سينما به گونه يي ساخته شده که اگر چند هزار نفر هم داخل آن باشند، در بيرون و محيط پيراموني ازدحام و شلوغي ايجاد نمي شود. همچنين، از طبقات بالاي آن تمام تهران پيداست. ايجاد چنين فضايي واقعاً شايسته تبريک گفتن به شهرداري و آقاي شهرداري است. سينماهاي ديگري هم در حال ساخت هستند مثلاً سينماي يافت آباد در امامزاده حسن و سينما رازي در خيابان مولوي. انبار شرکت نفت هم که براي تئاتر کلنگ زده شد. اينها حرکت هاي بسيار زيبايي بود. اميدوارم سال آينده، سال امنيت و ارزاني و زيبايي باشد. اين طور که نمي شود، آدم مي خواهد کمي آرامش داشته باشد.

عبدالحسين آذرنگ در جست وجوي تاريخ نشر

مهم ترين آثاري که در سال 86 به زبان فارسي مطالعه کرده ام، يکي «تا روشنايي بنويس» اثر محمدرحيم اخوت است که در بخش «يک سال يک کتاب» نشريه نگاه نو نيز مطلبي در معرفي و نقد مختصر آن به چاپ رساندم. ديگري، «شاهد زمان» مجموعه دو جلدي خاطرات دکتر کاظم وديعي از استادان دانشگاه و بعدها، وزير کار کابينه شريف امامي است. اين کتاب که به زبان فارسي در پاريس منتشر شده، روشن کننده بخش مهمي از اتفاقاتي است که به پيروزي انقلاب منجر شدند. دکتر کاظم وديعي نيز، خود متخصص جغرافياي روستايي است که در طول عمر خود در دو حوزه آموزشي و سياسي فعاليت هاي بسيار داشته اند و پس از انقلاب به پاريس رفته اند. «شاهد زمان» توسط انتشارات دايره مينا منتشر شده. در حال حاضر آنقدر کتاب نخوانده پيش رو دارم که نمي توانم اولويتي براي مطالعه نوروزي قائل شوم. پيشنهاد مطالعه نيز همچنين.از ميان آثار منتشر شده در سال گذشته به گمانم انتشار ترجمه آقاي سياوش جمادي از «هستي و زمان» مارتين هيدگر، از اهميت بسياري برخوردار است. البته از آنجا که زبان آلماني نمي دانم، ترجمه را با متن اصلي مطابقه نکرده ام، اما به هرحال معتقدم از مهم ترين آثار منتشر شده است. اثر ديگري که انتشار آن از اهميت فوق العاده يي برخوردار بود، جلد آخر فرهنگ آثار زير نظر آقاي رضا سيدحسيني است. درباره آخرين آثار منتشر شده بنده نيز، «تاريخ علم و فناوري»، ترجمه مشترک من و همسرم به تازگي از سوي انتشارات سخن به زير چاپ رفته است. در حال حاضر يک تاليف و يک ترجمه ديگر را در دست دارم؛ تاليف «تاريخ نشر در ايران» و ترجمه «تاريخ علم» ديگري، اثر پيتر وير.

کاوه ميرعباسي هم نفس سودابه و پوآرو

امسال هم چون سال هاي گذشته رمان و مجموعه داستان هاي زيادي خواندم، ولي توليدات چندان درخشاني نديدم. گويا توليدات داخلي در مقايسه با سال هاي گذشته روندي نزولي را هم به لحاظ کيفي و هم به لحاظ کمي شاهد بوده است. ولي در بين همه آثار، بهترين و اولين گزينه من کافکا بر کرانه اثر موراکامي به ترجمه آقاي مهدي غبرايي است. البته ترجمه هاي ديگر را مطالعه نکرده ام، ولي با توجه به شناختي که از تخصص آقاي غبرايي دارم، تصورم بر اين است که اين ترجمه، ترجمه بهتري است. دومين کتاب، مجموعه داستان «هاکردن» اثر پيمان هوشمندزاده است که نشر چشمه منتشر کرد و در مدت کمي به چاپ سوم رسيد. «ها کردن» مجموعه داستان متفاوتي در بين ديگر مجموعه داستان هاي منتشر شده در سال 86 است و از خواندن آن لذت بردم. به عنوان سومين گزينه هم مي توانم مجموعه داستان «بازي عروس و داماد» نوشته بلقيس سليماني را ذکر کنم. مشکل اين مجموعه اين است که مجموعه نامتوازني است، بدين معنا که چند داستان بسيار خوب را در کنار داستان هاي متوسط و ضعيف قرار داده. با اين حال به عنوان سومين گزينه مي توان از آن ياد کرد. کتاب ديگري که براي من تاثيرگذار بود، کتابي است با عنوان «روايت سيزدهم» اثر دايان سنزفيلد چاپ سال 2006 که قصد دارم نسبت به ترجمه آن نيز اقدام کنم. درباره مهم ترين آثار منتشر شده در سال 86 مي توانم به دايره المعارف ادبيات فارسي اثر آقاي حسن ميرعابديني اشاره کنم. اثري است بسيار ارزنده که به راستي جاي آن ميان منابع ادبيات فارسي خالي بود. البته اين دايره المعارف مي توانست کامل تر باشد، ولي اگر به اين نکته توجه کنيم که تمام پروسه پژوهشي و تاليفي آن تنها به دست و قلم يک تن پيش رفته، اذعان خواهيم کرد که اثري است قابل تقدير و شايسته تبريک به نويسنده اش. مطالعات فعلي من در راستاي پروژه هاي در دست تاليف است. بنابراين از آنجا که مشغول نوشتن جلد دوم از هفت گانه «سودابه» با عنوان «ستاره ها سياهند سودابه» هستم و با توجه به اينکه شخصيت اصلي جلد دوم اين هفت گانه شباهت و ارتباط زيادي با شخصيت پوآرو دارد، در حال حاضر بيشتر داستان هاي پوآرو را براي چندين بار مي خوانم تا بيشتر در حال و هواي نشر آگاتا کريستي قرار بگيرم. اين روند به من کمک مي کند همان ريتم نگارش را در «ستاره ها سياهند سودابه» حفظ کنم. در ضمن شايد بد نباشد يادآوري کنم که هر يک از جلدهاي هفت گانه سودابه، در ارتباط با يکي از گونه هاي ادبيات پليسي است. بهترين پيشنهاد نوروزي براي مطالعه، به گمانم همان «کافکا بر کرانه» ترجمه مهدي غبرايي باشد؛ ترجمه يي است سليس و روان از رماني جذاب و گيرا، که براي ايام عيد دلچسب خواهد بود. اما درباره رخدادهاي مهم فرهنگي کشور در اين سال، بايد بگويم که از برگزاري دوباره و تداوم دوساله جايزه روزنامه نگاران بسيار خوشحال شدم. اميدوارم اين حرکت تداوم پيدا کند. انتظارم از جايزه کتاب سال هم توجه بيشتر به آثار نويسندگان ايراني بوده و هست. درباره جايزه روزي روزگاري نمي توانم سخني بگويم، چون خودم جزء داوران آن بودم. بالاخره، درباره جايزه گلشيري هيچ وقت سليقه ام با سليقه داوران آن همنوايي نداشته.

خرمشاهي آه، خرمشاهي آينه

از ميان کتاب هاي بسياري که امسال خواندم، در وهله نخست، بايد به اثر گرانقدر سرکار خانم دره دادجو با نام «موسيقي شعر حافظ» اشاره کنم. به راستي اين کتاب يکي از مهمترين آثاري است که در چند سال اخير منتشر شده است. نويسنده در اين کتاب، نگاهي تازه را به شعر حافظ معرفي مي کند. او ژرف ساخت و روساخت غزليات حافظ را به درستي، مبتني بر موسيقيداني و موسيقي شناسي او مي داند. بنا به اين پژوهش سترگ، حافظ کلمه را تنها به اعتبار معناي آن به کار نمي گيرد، بلکه براساس يک تعليم عميق ذهني و با توجه به موسيقي و ريتم کلمه، آن را در جاي خود مي نشاند.

حافظ نمي تواند کلمات متنافر استفاده کند. از سوي ديگر، کمتر شعري از حافظ مي توان يافت که بي بهره از آرايه هاي ادبي باشد و اين آرايه ها نيز عموماً يا مراعات نظيرند يا سجع. براي نمونه بايد به خاطر آوريم که دو کلمه «رفيق» و «شفيق» پس از حافظ با هم جفت شده اند. من نقش مشاور را در تاليف اين کتاب به عهده داشتم و تاکنون بيش از دوبار آن را خوانده ام. ديگر اثري که هم اکنون نيز در دست مطالعه دارم، «حافظ ناشنيده پند» اثر ايرج پزشک زاد است. ديگر «شيراز در روزگار حافظ» اثر جان ليمبرن با ترجمه همايون صنعتي که در نشريات مختلف نسبت به معرفي و بررسي آن تلاش کردم آنچه به عهده ام بود، انجام دهم. اين از حافظ پژوهي. اما در حوزه قرآن پژوهي، ويراستاري ترجمه فارسي خانم معصومه يزدان پناه از قرآن کريم را به تازگي به پايان برده ام. اين کار، ترجمه يي دوزبانه از قرآن به زبان هاي انگليسي و فارسي و کاري زحمتکشانه و سنجيده است. پس از اين نيز آقاي حسين عليزاده ويرايش ديگري بر ترجمه فارسي انجام دادند تا حتي الامکان، اشکالات کار برطرف شود. انتشارات شهيد سعيد محبي ترجمه انگليسي و فارسي اين اثر را در دو جلد منتشر کرده و انتشارات علمي - فرهنگي نيز در نظر دارد متن سه زبانه آن را به زودي منتشر کند. اثر مهم ديگري که البته سال ها پيش آن را خوانده ام و به طور پيوسته به عنوان يک فرهنگ ارزشمند به آن مراجعه مي کنم، فرهنگ واژه هاي دخيل در قرآن اثر آرتور جفري به ترجمه دکتر فريدون بدره يي است. تاکيد دارم که متن فارسي اين اثر بهتر از متن انگليسي آن است و هنوز کتاب ديگري در ريشه پژوهي واژه هاي دخيل در قرآن، در دست نداريم. البته بنده نيز 47 واژه فارسي دخيل در قرآن را با ريشه شناسي و ذکر منبع طي مقاله يي مفصل مدت ها پيش انتشار داده ام. دوست دارم براي عيد و مطالعات نوروزي کتاب هاي مفرح توصيه کنم. از جمله «پلوخورش» و «شما که غريبه نيستيد» آثار هوشنگ مرادي کرماني. «بادبادک باز» خالد حسيني هم کتاب خوبي است، ولي در روزهاي نوروز نخوانيد، پر از درد و غم است و واقعاً تاسف انسان را براي مردم افغان برمي انگيزد. اما دفتري که آقاي کاميار عابدي در معرفي 200 شاعر فارسي زبان با ذکر نمونه هايي از بهترين اشعارشان منتشر کردند، بسيار خوشخوان است. مطمئن باشيد اگر آن را دست بگيريد، ديگر نمي توانيد بر زمين بگذاريد تا به پايان برسد. اين دفتر به عنوان يک شماره کامل از مجله «انديشه و هنر» به سردبيري آقاي ناصر وثوقي منتشر شده.در مورد مطالعات فعلي بنده، «حافظ ناشنيده پند» اثر ايرج پزشک زاد، به قول خودم از واجب القرائه ها است. البته «کيمياگر» پائولو کوئيلو هم هست. عجيب است که تا امروز آن را نخوانده ام. کتاب ديگر، «نيايش هاي پيامبر» به گزينش و ويرايش محمود مهدوي دامغاني و ترجمه کمال الدين غراب است که توسط انتشارات جهاد دانشگاهي مشهد منتشر شده. دو کتاب مي ماند. يکي «شازده کوچولو» ترجمه ابوالحسن نجفي و ديگري «چنين گفت ابن عربي» اثر نصر حامد ابوزيد. اولويت مطالعاتي من، اينهايند.مهمترين آثاري که امسال منتشر شدند، يکي دايره المعارف کتاب و کتاب داري بود که جلد اول آن زير نظر دکتر عباس حري و جلد دوم زير نظر حسن افشار به چاپ رسيد. انتشار جلد نخست فرهنگ آثار ايراني - اسلامي و جلد پاياني فرهنگ آثار هم اتفاق بزرگي بود. به گمان من در 10 سال اخير، هيچ اثري به اين اهميت منتشر نشده.حتي مي توانم بگويم اگر بخش ايراني - اسلامي اين فرهنگ هم در دستور کار قرار نمي گرفت، باز انتشار همان ترجمه فرهنگ آثار، مهمترين اتفاق فرهنگي کشور در حوزه نشر کتاب به شمار مي آمد. در وهله دوم، پس از فرهنگ آثار، «دانشنامه ادب فارسي» به سرپرستي حسن انوشه توسط وزارت ارشاد، که امسال نهمين جلد آن به چاپ رسيد، مهمترين اثر منتشر شده در سال هاي اخير بوده است.آنچه از ترجمه و تاليف و تحقيق در حال حاضر در دست دارم، نخست ادامه ترجمه کتاب «ترجمه پژوهي قرآن» اثر حسين عبدالرئوف قرآن پژوه مصري است که فصل به فصل از سوي موسسه پژوهشي ترجمان وحي در قم منتشر شده و مي شود. در نهايت نيز، مجموعه آنها به صورت کتابي منتشر خواهد شد.گردآوري دفتر سوم شعر بنده نيز با عنوان «آه و آينه» به پايان رسيده که از سوي نشر سايه گستر قزوين براي نمايشگاه کتاب منتشر خواهد شد. همچنين انتشارات ناهيد «طنز و تراژدي» را زير چاپ دارد و «ترجمه پژوهي» نيز که پژوهشي است در مباني ترجمه، به همراه ذکر رايج ترين غلط هاي ترجمه هاي امروز، به زودي منتشر خواهد شد. «انسانم آرزوست» برگزيده يي از غزاليات شمس، شامل 400 غزل به همراه شرح و توضيح آنهاست که دو ماه پيش منتشر شد. همچنين «زنده ميري» دومين مجموعه شعر من، در تابستان به چاپ رسيد، در پاييز تجديد چاپ شد و احتمالاً تا نمايشگاه کتاب به چاپ سوم خواهد رسيد. اينکه مي گويم احتمالاً به اين دليل است که ناشر مرا در جريان دقيق نمي گذارد که احياناً ذوق زده ام کند. نيز، «از سبزه تا ستاره»، سيزدهمين مجموعه مقالات من به تازگي از سوي نشر قطره به چاپ رسيد.اتفاق ديگري هم رخ داده که از عجايب اين روزگار است.

شمس لنگرودي و سير رباعي در ايران

در آغاز اين را بگويم که در سال هاي اخير، عمده مطالعات من در حوزه شعر، از دوره کلاسيک تا معاصر بوده است. حجم اين مطالعات به قدري است که واقعاً نمي توانم از آن ميان، کتاب خاصي را نام ببرم. اما کتاب هايي که در حوزه هايي غير از حوزه اصلي کاري ام، بيشترين تاثيرگذاري را روي من داشته اند، در وهله نخست «تنهايي پرهياهو» اثر بهوميل هرابال با ترجمه آقاي پرويز دوايي است که البته من تجديد چاپ آن را در سال جاري خواندم. «تنهايي پرهياهو» اثر فوق العاده يي روي من داشت. کتاب ديگر، «از افلاتون تا بارت» اثر ريچارد هارلند با ترجمه گروه ترجمه شيراز زير نظر شاپور جورکش بود. اين کتاب، اثري روشنگر، دقيق، مستند و قابل اعتناست. رمان هاي زيادي هم خوانده ام، اما در حوزه يي غير از شعر که حوزه اصلي کار من محسوب مي شود، همان دو کتاب بهترين آثاري بوده اند که مطالعه کرده ام. آنچه اين روزها بيشتر ذهن من را درگير کرده، کتابي است با عنوان «پست مدرنيسم» اثر گلن وارد با ترجمه قادر فخررنجبري و ابوذر کرمي. اضافه کردن اين توضيح را لازم مي دانم که با توجه به کارم که تدريس مکتب هاي ادبي و فلسفه هنر در دانشگاه ها است، تقريباً همه کتاب هايي را که در اين دو حوزه منتشر مي شوند، مي بينم و مي خوانم. «پست مدرنيسم» گلن وارد، به نظر من بهترين کتابي است که تا به حال درباره پست مدرنيسم در ايران منتشر شده. اينکه مي گويم بهترين، از اين نظر است که متاسفانه بيشتر ترجمه ها از آثار اين چنيني، ترجمه هاي مخدوشي هستند. دليل اين مخدوش بودن، اين است که کمتر مترجمي در ترجمه يک اثر، با آن يگانه مي شود، چرا که به زواياي اثر و کفه آن پي نمي برند.پيشنهاد دادن کتابي براي مطالعه همگان، هم بسيار دشوار است و هم نادرست. چون نمي توان به افرادي که در حوزه هاي مختلف فعاليت و مطالعه مي کنند، اثر يکساني را توصيه کرد. در گذشته اين گونه نبود. ما همه چيز مي خوانديم و تصورمان هم بر اين بود که با خواندن همه اين آثار، ساخته خواهيم شد. همين جا بگويم که به گمان من، هنوز هم اين حکم، حکم درستي است. ولي نمي توان چشم روي تخصصي شدن حوزه هاي مختلف بست. امروز هر فرد بايد در تخصص خودش مطالعه کند، يا دست کم اولويت مطالعاتي اش را بر اساس تخصصش تنظيم کند. بنابراين من هم تنها شاعران جوان را مخاطب خود قرار مي دهم.همواره گفته ام و تکرار مي کنم که شاعران ما بايد ادبيات کهن فارسي را بيش از هر چيز ديگر بخوانند. به ويژه مطالعه آثار چند شاعر مطرح تر و برجسته تر زبان فارسي بسيار واجب است. شاعراني نظير فردوسي، نظامي، حافظ، سعدي و مولوي. شاعران ما بايد تمام تلاش خود را به کار بندند تا از رموز کار و زواياي آثار آنها آگاه شوند و ظرافت هاي واژگاني و معنايي و ساختاري آثار آنان را دريابند. در کنار اين اولويت، بايد در جريان ترجمه هاي اشعار خارجي هم قرار بگيرند.آنچه در حال حاضر در حوزه تاليف در دست دارم، کاري است براي نشر مرکز درباره تطور رباعي در ايران و شاخص هاي رباعي در شعر فارسي. جا دارد بگويم مشغول شدن به اين پروژه، براي خودم نتايج بسيار جالبي دربر داشته. به اين نتيجه رسيده ام که بهترين رباعي هاي ما، سروده يا منسوب به دو شاعري است که خيلي کم شعر گفته اند، و شايد هم يا بخش عمده رباعي هاي به جاي مانده از آنها هم، سروده ديگران باشد. ابوسعيد ابوالخير و خيام نيشابوري دو رباعي سراي بزرگ ما هستند. مردم ايران طي قرون متمادي، از آن همه رباعي سروده شده، آثار اين دو را در ذهن و جان خود ثبت کردند. نکته عجيب اينجا است که ايرانيان با چنين انتخابي، در واقع جانب دو طيف کاملاً متفاوت شعري و حتي دو قطب مخالف را گرفته اند؛ شعر خيامانه و شعر بوسعيدي. تاليف اين کتاب، با توجه به اينکه قصد دارم در آن بهترين رباعي هاي زبان فارسي را از نظرگاه زيباشناسي خودم گرد هم آورم، بسيار زمان بر است. پيش از اين تصور مي کردم مي توان کار را تا پايان اسفند به آخر رساند ولي ضرورت مراجعه مداوم به منابع مختلف ادبيات کهن که برخي هم در دسترس من نيست، کار را دشوار کرده. با اين حال تلاش مي کنم تاليف آن را تا پايان بهار و شايد نمايشگاه کتاب، به اتمام برسانم.

سياوش جمادي و دلبرکان غمگين

-1 تصادفاً روزنامه ديگري نيز همين سوال را از من پرسيده است. من عنوان بهترين را نمي پذيرم. کتاب هايي براي من جالب بوده اند. از جمله؛

- جريان هاي اصلي در مارکسيسم از لشک کولاکوفسکي ترجمه آقاي عباس ميلاني

- گزيده مقالات اسلاوي ژيژک ترجمه آقايان مراد فرهادپور، مازيار اسلامي، اميد مهرگان

- درآمدي بر انديشه لويناس از کالين ديويس ترجمه آقاي مسعود عليا

- جريانات بزرگ در عرفان يهودي از گرشوم شولم ترجمه آقاي فريدالدين رادمهر

- زمان و حکايت از پل ريکور ترجمه خانم مهشيد نونهالي

- کار روشنفکري از آقاي بابک احمدي

- تاريخ جمهوري وايمار از آرتور روزنبرگ ترجمه آقاي فاروق خارابي

-«به برهوت حقيقت خوش آمديد» از اسلاوي ژيژک ترجمه آقاي فتاح محمدي.

با اين توضيح که ترجمه عنوان کتاب گمراه کننده است و برهوت حقيقت در فارسي چيزي چون «تهي از حق و حقيقت» را مي رساند. آن هم حق و حقيقتي که همه به آن قسم مي خورند ولي مصداقي برايش ندارند.

Desert of the ReaLيعني «بيابان امر واقعي» و تازه «امر واقعي» هم به معناي معمول آن نيست بلکه يک لايه بين الاذهاني و بين سوژه يي است بيرون از قلمرو امر خيالي و امر نمادين در روان شناسي ژاک لکان.

- مباني فلسفه اخلاق از رابرت ال. هولمز ترجمه مسعود عليا

نمي دانم کتاب هاي غيرفارسي هم مشمول پاسخ به پرسش شما مي شود يا نه. اگر مي شود مجموعه Contemporary Political Philosophy انتشارات Blackwell را معرفي مي کنم و همچنين

Heidegger: Geschichte einer Tauaschung (هايدگر؛ تاريخ يک فريب) از Hans Ebeling

در ادبيات؛

- مرشد و مارگريتا از ميخائيل بولگاکف

- کيفر آتش از الياس کانتي

- جنگ آخر زمان از ماريو بارگاس يوسا

-2 تعيين بهترين مسبوق به آن است که اولاً همه آثار را خوانده باشم، ثانياً آنها را در بوته داوري نهاده باشم، ثالثاً اهليت داوري داشته باشم و من در محقق بودن هيچ يک از اين سه شرط يقين ندارم. فقط براي آنکه پرسش تان را بي پاسخ نگذارم کتاب هايي را که در ميان آنچه ديده ام بهتر تشخيص داده ام ،نام مي برم.

- جريان هاي اصلي در مارکسيسم از کولاکوفسکي ترجمه آقاي عباس ميلاني

- دو جلد کتاب هايدگر از آقاي بابک احمدي

- ديالکتيک روشنگري از آدورنو و هورکهايمر ترجمه مراد فرهادپور و اميد مهرگان

دو کتاب؛

- دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي 1844 از کارل مارکس ترجمه آقاي حسن مرتضوي و گروند ريسه

- مباني نقد اقتصاد سياسي از کارل مارکس ترجمه آقايان باقر پرهام و احمد تدين

- زمان و حکايت از پل ريکور ترجمه خانم نونهالي

- هوسرل در متن آثارش نوشته آقاي عبدالکريم رشيديان

- اعتراضات و پاسخ ها از رنه دکارت ترجمه آقاي علي افضلي.

-5 هر کس خودش بايد در انتخابش دخيل باشد. به علاوه من به کساني که نمي شناسمشان چطور مي توانم کتابي توصيه کنم؟ توصيه مي کنم هيچ کس کتاب دلبرکان غمگين من را نخواند. توصيه مي کنم که فقط کتاب هاي من را بخوانيد. مخصوصاً زمينه و زمانه پديدارشناسي را با طيب خاطر بخوانيد. کيست که گوش کند. کسي که کتابخوان باشد خودش انتخابش را مي کند.

-3 ترجمه کتاب تئوري زيبايي شناسي از تئودور آدورنو را تازه شروع کرده ام.

-6 باز هم رفتيم بر سر ترين ها. نمي توانم تعيين کنم. خبرها و وقايع خوب و بد را. يکجا شدن بخش داخلي و خارجي نمايشگاه خوب بود. وضعيت صدور مجوز به ويژه در بخش ادبيات به نظر من خوب نيست. به نظر مي رسد مميزهاي ادبيات يا نمي دانند ادبيات چيست يا مي خواهند سر به تن آن نباشد. ادبيات و به خصوص رمان که مثل فلسفه صرفاً با مفاهيم سرو کار ندارد. رمان زندگي را با همه وجوهش عريان مي کند با خلق اشخاص زنده. اگر رماني خلاف عفت عمومي يا موهن به مقدسات مردم باشد خود جامعه و مردم آن را طرد مي کنند، اما اگر مردم و به طور خاص تر خوانندگان زشت و زيباي خودشان را در آينه رمان عميق تر ببينند آن را طرد نمي کنند بلکه دير يا زود قدر آن را مي دانند. در هر حال من عقل کل نيستم و شايد اشتباه کنم اما روش اعمال مميزي در بخش رمان و ادبيات داستاني به نظر من خوب نبوده، برعکس در بخش فلسفه تا آنجا که من مي دانم خيلي بهتر و سريع تر عمل شده؛ توقيف برخي از روزنامه ها خوب نبوده، تا آنجا که من مي دانم برنامه هاي خانه کتاب و راه اندازي مجدد کتاب هاي هفته و ماه کار خوبي بوده، خريد کتاب براي تغذيه کتابخانه ها، نفس معرفي کتاب هاي برگزيده فصل و سال و تقدير از پديدآورندگان، رشد 30 درصدي کتاب هاي برگزيده و افزايش مبلغ جايزه اقدام خوبي است به شرطي که داوري ها عادلانه و بي نظرانه باشد.

فکر مي کنم رويدادهاي عالم نشر خوب و بدهايي بيش از اين داشته است. وضعيت ترجمه در حوزه فلسفه و علوم انساني بعد از انقلاب و در سال هاي اخير کماً و کيفاً در حد يک جهش و نهضت پيشرفت داشته. در عين حال نزول تيراژ کتاب پيام خوبي نيست. ان شاءالله در سال هاي آتي شاهد رشد کتابخواني که يکي از ارکان توسعه فرهنگي است، باشيم و کلاً اوضاع بهتر شود. من نوميد نيستم. به عقيده من مسوولان فرهنگي خوب است توجه کنند که ندادن مجوز يا تاخير زياد در صدور مجوز براي پديدآورندگان به چه بهاي سنگيني تمام مي شود. کسي که از راه قلم امرارمعاش مي کند همين طوري هم بايد با درآمد چند پله زير خط فقر زندگي کند، چه هراسي از نشر بعضي از انديشه ها يا آثار وجود دارد؟ نوشتن خودش در معرض داوري نهادن است. افکار و آثار خودشان جواب هم را مي دهند.

من نمي گويم حرفم حجت است. به عنوان نظر شخصي عرض مي کنم که کلاً با سانسور مخالفم و اين مخالفت از سر عناد و ستيزه با اين يا آن دولت نيست چون مي دانم دولت ها و متوليان دولتي بعد از انقلاب برخلاف زمان شاه با فکر و فرهنگ و آزادي عناد ندارند و براي اقدامات خود دلايلي دارند که از نگاه آنها موجه و درست است. من هم عقيده خودم را دارم. کسي که کتابي را سانسور يا ممنوع مي کند اگر بتواند خود را به جاي نويسنده بگذارد بعيد است که چنين کاري کند. به فرض که سانسور يا مميزي هم باشد بايد کاملاً قانونمند باشد. آن هم قانون تفسيرناپذير که به طور عيني مشخص کند چه مواردي ممنوع است و حدود و مصداق دقيق اين موارد چيست به طوري که سليقه و تفسير شخصي حتي الامکان مجال مدخليت پيدا نکند. مسلماً در اين صورت اکثريت قريب به اتفاق نويسندگان خودشان از اين موارد پرهيز مي کنند. نه فقط در سال گذشته بلکه در سال هاي قبل از آن نيز فکر مي کنم مهم ترين اتفاقات حوزه نشر به نحوي به مميزي راجع شود که هم ناشر و هم پديدآورنده را درگير مي کند. يکي از اتفاقات سال گذشته جمع آوري کتاب هايي پس از پخش بود. من در همه موارد نمي گويم اما در مورد رمان تازه گابريل گارسيا مارکز که سروصداي زيادي هم راه انداخت اصل مطلب فکر مي کنم از ابهام قانون يا نبود قوانين قاطع و مشخصي بود که تکليف بي بروبرگرد و يکدستي را پيش پاي مميزها بگذارد به طوري که اعمال تفسير شخصي و در نتيجه احتمال چنين اشتباهاتي کمتر شود.

علاوه بر اينها انتشار برخي از کتاب ها اعم از ترجمه و تاليف بايد مهم ترين اتفاقات حوزه نشر باشد. مثلاً دو جلد کتاب هايدگر از آقاي بابک احمدي يا مقالات ژيژک با ترجمه آقاي فرهادپور و ديگران يا فرهنگ آثار با سرپرستي استاد رضاسيدحسيني و بعضي از ترجمه هاي مبتکرانه قرآن کريم و مانند اينها مهم ترين اتفاقات هستند. در سال هاي گذشته چه در ادبيات، چه در فلسفه اسلامي و غربي اتفاقات مهمي از اين دست رخ داده اند که ذکر برخي از آنها بي انصافي است به برخي ديگر که از نظر دور مانده اند.
مقايسه نمايشگاه هاي کتاب فرانکفورت، لندن و اکسپوي کتاب امريکا
نمايشگاه کتاب، جاي نويسندگان نيست
دريک سيمون / ترجمه؛ نازنين برادران

آنچه مي خوانيد نگاه يک نويسنده استراليايي به نام دريک سيمون به نمايشگاه هاي مختلف کتاب در سطح جهان است. دريک سيمون نويسنده ميانسال استراليايي که در لندن اقامت دارد، نويسنده کتاب هايي با مضامين طنز، پارودي و گهکاه کتاب هاي جدي است. از او تاکنون چهار کتاب منتشر شده است که فروش خوب آثار او نشان از تولد يک نويسنده جديد مي دهد. معروف ترين کتاب او «هنر جنگ در دفتر کار» نام دارد که در واقع نوعي پارودي از کتاب «هنر جنگ» است و سعي دارد وجوه خصمانه کار در دوران مدرن را نشان دهد.


---

پيشي گرفتن براي شرکت در نمايشگاه هاي مختلف کتاب، هشداري بازيگوشانه را مي طلبد که بارها مي تواند تکرار شود، هشداري شبيه آنچه روي پاکت هاي سيگار چاپ مي شوند؛ هشدار. علاقه مند بودن به شرکت در نمايشگاه هاي کتاب مي تواند زندگي نويسندگان را، به لحاظ اخلاقي و نيز منش روشنفکرانه، به خطر بيندازد.

شايد دانستن زياد، خطرناک باشد ولي واقعيت آن است که نمايشگاه هاي کتاب، چشم هايي در مورد مفاهيم، شخصيت ها، روايت هاي داستاني، خلاقيت و سبک و خلاصه آن چيزهايي که به نويسنده ها مربوط مي شود، نيست. براي يک نمايشگاه کتاب، نويسنده بودن شما مهم نيست، مگر اينکه اخيراً کتابي منتشر کرده باشيد، که در آن صورت هم، ناشر شما فقط مي خواهد شما را به نمايش بگذارد، بلکه بازار بيشتري پيدا کند. معامله دقيقاً بر سر کتاب است و اگر اين را اصل بگيريم، بازيکنان اين عرصه ناشران، کتابفروشان، کارگزاران ادبي، کتابداران، رسانه ها، چاپخانه دارها و صاحبان صنايع کاغذ هستند، توزيع کننده ها و برخي بازيگران خرد ديگر هستند، که همه يک کارکرد و يک هدف دارند؛ قرارداد ببندند، برنامه سال آينده خود را مشخص کنند، معاملات باقيمانده از سال گذشته را تسويه کنند، دانش خود را به اشتراک بگذارند و بالاخره بگردند و نبض تغيير بازار را در اختيار بگيرند.

براي نويسنده هشداري که در بالا داديم، وقتي جدي مي شود که کتاب را در حکم يک کالاي در حال خريد و فروش ببيند. در کل اين شي ء وارگي کتاب است که خود را به رخ مي کشد و ديدار من از نمايشگاه هاي کتاب، تا اندازه مشاهده نظامي بود که ايده نويسنده را به تخيل خواننده مي فروشد. نقش بودجه، چاپ هاي متفاوت، ضرب الاجل ها، بازارها، قفسه هاي کتاب و انگيزه هاي انتشار در اين سيستم چيست؟ نمايشگاه کتاب جايي است که مي توانيد پاسخ اين پرسش ها را پيدا کنيد.

ناشر و کارگزاري به نمايشگاه کتاب مي روند تا عنوان هاي زير چاپ خود را تبليغ کنند و به خريد و فروش حقوق باقيمانده، کپي رايت جهاني و حق الترجمه ها بپردازند. کتاب ها، محصول هستند (وقت چنداني براي آنکه يک پاراگراف طولاني از يک کتاب خوانده شود و بي نظير بودن آن به چشم آيد، وجود ندارد) و براي برخي کتاب ها (مثلاً جلد بعدي هري پاتر يا رمز داوينچي) با ارقام ديجيتال پنج رقمي، به عنوان ستاره هاي آينده بازار، از سوي ناشران بزرگ و معتبر تبليغ مي شود. و اينها همه در حالي صورت مي گيرد که اکثريت ناشران موجود، ناشراني متوسط و خرده پا هستند که اميدوارند جذب بازارهاي بزرگ تر شوند و در نهايت به جمع بزرگ ترين هاي مالي، اقتصادي بپيوندند.

آنچه باعث مي شود يک نويسنده به نمايشگاه کتاب علاقه مند شود، فقط مشاهده واقعيت هاي صنعت چاپ و تصحيح تصوري که از شکوه نوشتن دارد، نيست، بلکه مي تواند به خاطر اتفاقات جالبي که به ميزباني نمايشگاه هاي کتاب برگزار مي شود نيز باشد؛ مباحثات باز و مصاحبه ها نمونه هايي از اين دست اتفاقات هستند. اين تبادل مطالعات است که جماعت «دست به قلم» مثل نويسنده ها، روزنامه نگاران، سردبيران، ناشران جديد و بسياري ديگر را به اين نمايشگاه ها جذب مي کند.

من دو بار در نمايشگاه کتاب لندن شرکت کرده ام (سال هاي 2005 و 2007) يک بار هم در اکسپوي کتاب امريکا بوده ام (نيويورک 2007) و دو بار هم در نمايشگاه کتاب فرانکفورت شرکت کرده ام (2004 و 2007). در هر بار شرکتم در اين نمايشگاه ها هم به دنبال ناشراني بوده ام که بتوانم کتاب هايم را به آنها بيندازم، اگرچه پيش از اين هم من بسيار فعال بودم، ولي شرکت در اين نمايشگاه ها، ديدار با ناشران، اطلاع از فعاليت هاي فعلي شان، جست وجو در کاتالوگ هايشان و گاه برداشتن آنها و پرسيدن اين سوال دردناک که «بالاخره جايگاه کالايي که من توليد کرده ام در ميان اين همه کتاب کجاست؟» براي من مفيد بود و واقع بيني مفيدي را به ارمغان آورد. مشاهده اينترنتي کتابفروشي ها و جست وجوي وب سايت هاي ناشران، خود تجربه مفيدي است، اما ديدار با ناشران و مشاهده رقابت آنها در جلب توجه نويسندگان و در فضاي انتشار کتاب قرار گرفتن، باعث مي شود که واقعيت را کامل تجربه کنيم. اين واقعيت کامل، تنها به اين امر مربوط نمي شود که يک نويسنده راجع به چه مي نويسد، خواه فرهنگ عامه باشد، يا رمان تصويري، آموزشي باشد يا مذهبي، کتاب کودکان باشد يا هنر گربه آرايي. بلکه اين واقعيت به مشاهده شگفت آور موضوعاتي که مي فروشد، آنچه به صورت پايدار پرمخاطب است، نيز مربوط مي شود و اگر سه نمايشگاه بزرگ دنيا را از نزديک مشاهده کرده باشيد، مي توانيد درباره اينکه فرهنگ هاي مختلف با کتاب چه معامله يي مي کنند نيز اطلاعاتي به دست آوريد.

نمايشگاه کتاب لندن همانگونه که انتظار هم مي رود، بريتانيايي محور است. اين نمايشگاه معمولاً در ماه مارس برگزار مي شود و روزنامه نگاران هفته ها قبل و بعد از برگزاري آن، ستون هاي نشريات خود را با شايعات پيرامون معاملات انجام گرفته در اين نمايشگاه و چهره هايي که پشت اين معاملات قرار دارند، پر مي کنند.

اين به خودي خود نکته تاسف برانگيزي نيست، در واقع هم، خودآرايي علايق عمومي براي هدايت جامعه به سمت خريد بيشتر کتاب ، چندان چيز بدي به نظر نمي رسد. حتي از اين هم مهم تر، از آنجا که نمايشگاه کتاب مکاني براي معامله و دريچه يي است که از طريق آن در طول يک هفته يا بيشتر، تصميم سازان اصلي صنعت چاپ، در يک مکان جمع مي شوند و در پشت درهاي بسته سرنوشت عناوين برجسته سال آينده را مشخص مي سازند، علايق ناشران و کارگزاران چاپ، حرف هاي اين نويسنده ها و مخاطبان را تحت الشعاع قرار مي دهد و همه اين اتفاقات در يک هفته پرهيجان و التهاب آور روي مي دهد.

در آن سوي درياي آتلانتيک، اکسپوي کتاب امريکا، خصلت نمايي از بازار امريکاست. امريکايي ها آدم هايي از نوع «برو اونا رو بگير، فقط اين کار رو بکن،» هستند. آنها به عناوين کتاب هايشان علاقه مند هستند و هيجان سطحي شان، جايگاه شان را پايين مي آورد، شايد به اين خاطر است که آنها از بيشترين خوانندگان و وسيع ترين مخاطبان انگليسي زبان در دنيا برخوردارند. امريکايي ها هيچ گاه احساس نياز نمي کنند که به فرهنگ هاي ديگر سرک بکشند يا به کشورهاي خارجي سفر کنند، چرا که آنها خود از فرهنگي رنگارنگ، نوظهور و سرگرم کننده برخوردارند، فرهنگي که تا آنجا که ممکن است به مرزهايي دورتر و گسترده تر صادر مي شود. پيش از آنکه بخواهيم فرهنگ مخرب امريکايي و کليشه سازي آن را نقد کنيم، بايد به اين نکته توجه داشته باشيم که امريکا کشور بزرگي است و شرايط سنتي و فرهنگي دارد که بسياري از افراد خارج از اين کشور چندان از آن باخبر نيستند. آنچه آنها از اين کشور مي بينند ستاره سازي شرکت هاي هاليوودي است که در بهترين زمان و مکان به پول نقد تبديل مي شود.

هر دو جشنواره يي که تاکنون از آنها نام برديم، يعني نمايشگاه کتاب لندن و اکسپوي کتاب امريکا، هر دو در راستاي اهداف منطقه يي خود طراحي شده بودند و سعي داشتند حقوق صادرات خود را تا آن سوي کره زمين بگسترانند، اما اين نمايشگاه کتاب فرانکفورت است که بدون شک به مثابه يک نمايشگاه بين المللي شناخته شده است.

تالار زبان انگليسي اين نمايشگاه به بزرگي نمايشگاه کتاب لندن است و از مظنونين هميشگي (ناشران) از کشورهايي مثل ايالات متحده، بريتانيا، کانادا و استراليا ميزباني مي کند. در نگاه اول گشت و گذار در غرفه هاي کشورهاي مختلف و ديدن ويترين هاي مختلفي که ذوق ادبي هر کشور را نشان مي دهد، چندان مفيد به نظر نمي رسد. اما با تعمقي دوباره مي توان به وضوح دريافت که اگرچه انگليسي زبان ها اينگونه مي انديشند که زبان انگليسي صادر کننده مسلط فرهنگ و ايده ها در جهان است، جهان هاي ديگري هم وجود دارد؛ جهان هايي که خودبسنده هستند و فاصله کافي از صادرکنندگان انگليسي زبان دارند. در حالي که صنعت چاپ بريتانيا دستورالعمل و تمايلات خود را (که بدون اغراق، عبارت است از ادبيات عامه پسند، و زندگينامه ستاره هاي دست چندم) و ايالات متحده، تمايلات ثابت و تغييرناپذير خود را دنبال مي کند (که مباحث مربوط به سلامتي، خوش اندامي و زيبايي است)، اين بسيار آرامش بخش است که مشاهده کنيم در اروپا و ساير کشورهاي اصلي توليدکننده مفاهيم روشنفکري، اين ايده هاي اصيل خود انديشمندان است که حتي در مواجهه با موارد استثنايي و پرفروش مثل هري پاتر تسلط دارد. در حالي که ايده ها و کتاب ها، عرض درياي آتلانتيک را مي پيمايند (و بيش از هر مسير ديگري از درياي پاسيفيک تا استراليا و جنوب آتلانتيک تا آفريقاي جنوبي را مي پيمايند)، مناطق ديگري که علاقه کمي به وارد کردن فرهنگ از کشورهاي انگليسي زبان دارند، به تخيلات خود بهاي بيشتري مي دهند و نويسندگان و ناشران خود را در اولويت نخست قرار مي دهند.

براي بازديد کنندگان آينده نمايشگاه هاي کتاب موضوعات فراواني براي تحقيق وجود دارد و تمام اين موضوعات از اين پرسش آغاز مي شود که ما براي چه به يک نمايشگاه کتاب مي رويم؟ دليل اين امر هرچه باشد ما را به سمت پرسش ديگري رهنمون مي سازد که در يک نمايشگاه کتاب، چه کارهايي مي توان انجام داد؟ و در نهايت ممکن است به تمايل ما براي مداخله در صنعت چاپ، يا انجام دادن يک معامله منتهي شود، اما معاملات در نمايشگاه کتاب به اين شيوه انجام نمي پذيرد. حرفه يي هاي يک نمايشگاه کتاب در ملاقات ها پشت درهاي بسته يي شرکت مي کنند که از ماه ها قبل برنامه ريزي شده است. آنها وقت چنداني براي بازديدکنندگان معمولي ندارند. نمايشگاه هاي کتاب جايي براي نويسندگاني که اين سو و آن سو مي روند ندارد، اما جايگاه مناسبي است براي تحقيق در مورد صنعت و سخن گفتن با مردمي که معطل ايستاده اند.
گزارش گفت وگو با عبدالله کوثري
در ستايش خرد انساني
لادن نيکنام


در نگاه اول به رمان «مادام بوواري» از «گوستاو فلوبر» شايد خود شخصيت «اما بوواري» بيش از هر چيز ديگري مطمح نظر قرار گيرد؛ شخصيتي که به واسطه او مي توان به وجوه مختلفي از پرداخت يک شخصيت مشغول شد، به اثري که قهرمان اش زني است سرگشته و حيران ميان واقعيت يا عينيت از يک سو و عالم توهمات و ذهنيات از سوي ديگر. زني که در جهان داستاني مي خواهد زندگي کند، در حالي که حيات مادي اش در بستري واقعي در حرکت است. چگونه مي توان ميان اين دو قطب آشتي ناپذير که هر يک به واسطه ديگري تعريف و تبيين مي شود تعادل برقرار کرد؟ اما بوواري از اين همه تضاد و تقابل جا نمي زند. او اهل مبارزه است و مي خواهد هر دو عالم را زندگي کند. گيرم که زيست او در شرايط محدود يک روستاي در آستانه تحول صنعتي، باب ميل اش نباشد اما عاشقانه مي خواهد اولين شاهزاده يي باشد که پا به عالم داستان ها مي گذارد. براي او هيچ تجربه يي قانع کننده نيست. چيزي را همواره مي طلبد که دست نيافتني نيست.

اما به هر تقدير، «اما بوواري» در جهان داستان اولين قدم ها را در اين راستا برمي دارد. او بيش از اندازه عاشق است منتها نه عاشق شارل يا رودولف يا لئون بلکه عاشق خود و جهان داستاني. او شيفته روايت است. مي خواهد راوي روايت زندگي باشد که يگانه است و از آن خودش. به قول معروف مي خواهد حيات اش امضاي خودش را داشته باشد. شايد توان نوشتن يک رمان را از زندگي خود ندارد اما رمان را به صحنه زندگي اش احضار مي کند. رمان به قول يوسا مساله انسان هاي معترض است و اعتراض مادام بوواري به زندگي اش سبب ساز احضار عناصر يک روايت در جهان واقعي مي شود. شايد سرانجام آرزوي او براي برقراري نوعي از تعادل ميان اين دو قطب پرتنش بي سرانجام نباشد. همين که امروز، هنوز، وقتي اين کتاب را در دست مي گيريم، مي خوانيم و از آن لذت مي بريم و گاه شجاعت اما بوواري را مي ستاييم، گاه بر او دل مي سوزانيم و بدمان نمي آيد او را به گوشه يي کشانده حتي کمي نصيحت اش کنيم، همگي گواه اين واقعيت اند که حيات او برازنده يک روايت تمام عيار بوده است. رمان فلوبر روايتي است از شيفتگي نوع انسان در برابر هر آنچه غيرواقعي است و متعلق به جهان روايت است و چه بسا به همين دليل است که نويسنده مشهور امريکاي لاتين «ماريو بارگاس يوسا» کتابي مفصل در شرح دلدادگي خود به اين اثر مي نويسد. او شيفته شيفتگي انسان مي شود اما چون مي خواهد دلايل اين ستايش تمام عيار را موجه کند به شرح تکنيک هاي اين رمان در فصل دوم کتاب اش مي پردازد و حتي در همان بخش ها هم رد و نشاني از حس اوليه او ديده مي شود، هر بار به بهانه يي با خواندن کتاب «عيش مدام» با خود فکر مي کنيم که اساساً پرداخت به آثار مهم تاريخ ادبيات در اين شکل و شمايل و حجم در جهان ادبيات غيرايراني آيا سنتي جا افتاده است يا اين ابتکاري بوده براي کالبدشکافي يک رمان؟ «عبدالله کوثري» مترجم چيره دست آثار «يوسا» و نيز ساير نويسندگان امريکاي لاتين در اين باره چنين توضيح مي دهد؛ «تا آنجايي که من اطلاع دارم، به اين شکل کتابي درنيامده است. مقالاتي بوده که افراد راجع به نويسنده هاي محبوب شان نوشته اند ولي کتاب نوشتن راجع به کتاب نويسندگان مقوله ديگري است و کارهاي چنداني در اين زمينه انجام نگرفته است. من خودم در نمونه اول آن کتاب «خودم با ديگران» را از فوئنتس ترجمه کردم که شما در آن مقاله هاي مفصلي راجع به سروانتس مارکز و بونوئل مي بينيد. اما به جز اين نمونه ها شخصاً کتابي نديده ام. اين مساله هم بيش از هر چيز ديگري زاييده علاقه شخصي «يوسا» به فلوبر و مادام بوواري بوده است. در ايران اگر ما تا به حال چنين نمونه هايي نداشته ايم به اين دليل است که ما از خيلي کارهاي ديگر هم که بايد در زمينه نقد انجام مي داده ايم غافل بوده ايم. نقد ادبي در ايران نه جوان که خردسال است. ما اصلاً سنت نقد به اين شکل نداشته ايم. در گذشته بعضي از علماي ما (دقت کنيد نه شعرا يا نويسندگان) بعضي کتب پيشينيان را شرح کرد ه اند، مثل شرح هاي مختلفي که بر مثنوي يا فصوص هست. اما اينها نقد نيست، شرح است. ما نقد به معناي سنجش نداشته ايم. پس ما اصولاً سنتي به اين معنا نداشته ايم. در چهل، پنجاه سال اخير بوده که تحت تاثير نمونه هاي خارجي نقدنويسي باب شده است. مسلماً يکي از راه هاي پيشرفت ادبيات ما شناسايي آثار خودمان است. اين حرکت را هم شخصاً منحصر به آثار معاصران نمي دانم. ما بايد به حافظ و سعدي هم دوباره از اين منظر نگاه کنيم. البته در چهل سال اخير نگاهي جدي به حافظ، سعدي و مولوي شده است اما ما ميراث خودمان را به درستي نشناخته ايم. اين شناخت يکي از ضروري ترين چيزهاست. هر نسل جديدي که مي آيد، بايد بداند چرا هدايت، گلشيري، دولت آبادي يا دانشور را ما عزيز مي داريم. واقعاً ما چند نقد ادبي حرفه يي درباره سووشون داريم. منتقد حرفه يي اصلاً کم داريم. بايد کساني ملزم به اين کار باشند. ما حتي مجله يي که صرفاً به ريويو بپردازد، نداريم. ضعيف هستيم. صادقانه مي گويم، يکي از هدف هاي اصلي من در ترجمه اين کتاب همين بود. مي خواستم نمونه يي از يک نقد ادبي از کتابي مهم را که توسط نويسنده يي مهم نوشته شده است، به خواننده فارسي زبان نشان بدهم.»

اما همچنان که پيشتر هم اشاره کردم، متن کتاب «عيش مدام» بيشتر بر پايه نوعي ستايش و توصيف حس و حال يوسا از مطالعه «مادام بوواري» استوار است. البته يوسا آنقدر هوشمند است که به استدلال اين حس بپردازد و از آن غافل نشود ولي در هيچ کجاي کتاب اش بر نظريه يي ادبي استناد نمي کند. در حقيقت نوشتار «عيش مدام» ميان نقد ادبي، زندگينامه فلوبر، احساسات شخصي و نحوه آشنايي يوسا با رمان مادام بوواري، تکنيک هاي به اجرا درآمده در اثر، تاثير اين روايت بر نگاه او و تاثيرپذيري رمان از جامعه صنعتي در حال تکوين اروپا در نوسان است. يوسا توانسته و به خوبي هم توانسته خود را با تمام آراي خود در پس روايت اش از فلوبر و مادام بوواري پنهان کند.

هرچند يوسا در فصل اول کتاب «عيش مدام» جداً در مقام يک عاشق شيفته که محو جمال روايت فلوبر است، حاضر مي شود ولي در همين شکل باقي نمي ماند. او در فصل دوم بيشتر سعي بر اين دارد که بر اين فوران احساسات مهاري نهاده و به شرح و تفصيل دلايل منحصر به فرد بودن اين اثر در تاريخ ادبيات مدرن بپردازد. «عبدالله کوثري» در مورد نوع برخورد يوسا که ميان نقد ادبي و برخورد شخصي در نوسان است، چنين مي گويد؛ «والله واقعيت اين است که من مطالعه عميقي درباره نظريه هاي نقد ندارم. اينکه چقدر اين کتاب براساس تئوري ها نوشته شده باشد را دقيقاً نمي توانم مشخص کنم. از نظر من مهم ترين ويژگي اين کتاب اين بوده که يک نويسنده بزرگ از ديدگاه خودش با يک اثر بزرگ مواجه شده است و بعد آنچه را در آن ديده با خواننده مطرح کرده است. در همان کتاب «خودم با ديگران» هم فوئنتس حرف خودش را زده است. طبعاً در اين کتاب مساله زن در ادبيات غرب مطرح است. اگر در مورد آناکارنينا هم بخواهيم حرف بزنيم باز همين بحث هاي محوري درباره شخصيت زن است که مطرح مي شود. حضور زن در رمان غرب هسته مرکزي بوده است. در آنجا وقتي هم حرفي زده مي شود، تمام مسائل مربوط به آن مطرح مي شود. اما براي خود من اين کتاب بيشتر حرف هاي خود آقاي يوسا در مورد يک کار بزرگ بوده است.»

با توجه به کتاب هايي که در سال هاي اخير در ايران از يوسا درباره چگونگي نوشتن و ارزش ادبيات در قالب مباحث تئوريک خوانده ايم، مي توانيم به اين نتيجه برسيم که نويسنده امريکاي لاتين بدون شک از مکاتب و نظريه هاي ادبي مدرن اطلاع کافي و وافي دارد اما به نظرم به عمد از آوردن اسم يک نظريه در متن کتاب پرهيز کرده است. طبيعتاً براي مواجهه با اثري که سرسلسله رمان مدرن در غرب محسوب مي شود، به کارگيري يک نظريه مثلاً فمينيستي يا پساساختارگرايانه يا نشانه شناسانه کاربرد ندارد. اتفاقاً بحث اين کتاب از آن جهت جذاب و خواندني است که رمان نويس ما در هر تکه از بحث هاي تکنيکي چاشني هاي شخصي و بحث هاي فرامتني يک نقد ادبي را به ميان کشيده است. آوردن متن نامه هاي فلوبر به لوئيزکوله يا دوستان ديگرش به نظرم چنين کارکردي دارند يعني هرچند در خدمت چگونگي شکل گيري ايده هاي فلوبر قدم برمي دارند ولي پاگردهاي جذاب متن هستند براي ديدن و شنيدن نظرات شخصي فلوبر در باب جامعه آن روز فرانسه و روابط آدم هايش و نيز تجربه هاي شخصي و حتي گاه آن رازهاي جذاب که فقط در نامه ها نوشته مي شوند. «عبدالله کوثري» در اين باره چنين مي گويد؛ «تا آنجايي که من ديده ام و مي دانم از هيچ نظريه مشخص ادبي نام نمي برد و فکر هم مي کنم عمدتاً نام نبرده است. اصلاً خود اين کتاب شيفته وار شروع شده است. او خودش در ابتدا مي گويد من هم عاشق اما هستم هم فلوبر. اين کتاب با شيفتگي نوشته شده است. شيفتگي در هنر اصلاً بد نيست اما وقتي پاي نقد به ميان مي آيد، بايد براي شيفتگي اش دلايلي بياورد. يوسا در کتاب «عيش مدام» به نداي دروني خودش پاسخ داده است. اين ديني که به فلوبر و مادام بوواري و شخص اما داشته را ادا کرده است. يوسا آدمي نيست که بي خبر از مکتب هاي نقد باشد اما در همان آغاز سه رويکرد اصلي خود که يکي شخصي و ديگري معطوف به مکاتب نقد و آخري هم تاثير اين رمان بر جامعه و ادبيات است را مطرح مي کند. در بخش مياني کتاب علاوه بر شگردهاي فني به طرح مسائل رواني شخصيت و نويسنده هم مي پردازد. اگر اين ديدگاه ها را در نقد داشته باشيم، مي بينيم که تا حد زيادي يوسا آنها را رعايت کرده است اما شايد چون همان شيفتگي بيش از هر چيزي به چشم مي آيد به نظر برسد که بدون روش خاصي اين کتاب نوشته شده حال آنکه چنين نيست.»

اما سوال اينجا است که آيا نيروي اصلي و اوليه و لازم براي نوشتن يک کتاب درباره اثري ماندگار همين اصل لذت بردن و محو شدن در آن است؟ يعني يوسا فقط وقتي مي توانسته چنين کتابي بنويسد که در مقام يک ستايشگر محض حاضر شود. اصلاً آيا نويسنده يا منتقدي پيدا مي شود که بخواهد آثار کلاسيک را از منظري انتقادي نگاه کند و بحث هاي رايج درباره آنها را دوباره واکاوي کرده و فرضاً به تکه يي نامنسجم از رمان داستايوفسکي اشاره کند؟ به نظرم مي رسد پاسخ ساده نيست. کلاسيک ها حالا بيشتر شبيه غول هايي هستند که ما زير سايه شان زندگي مي کنيم و ادبيات امروز اساساً در سايه آنها تعريف مي شود. بيشتر شبيه فرزنداني شده ايم که نمي توانيم والدين خود را انکار کنيم، چه اگر آنها را در جهتي انکار کنيم در چند جهت ديگر در همان لحظه انگار خودمان را انکار کرده ايم.

عبدالله کوثري درباره اصل لذت بردن براي نوشتن چنين متن هايي مي گويد؛ «اين را کسي که انجام داده يا مي دهد بايد بگويد اما فکر مي کنم ما اگر بخواهيم نقدي در رد کتابي بنويسيم شايد ديگر يک کتاب ننويسيم، احتمالاً مقاله يي مفصل مي نويسيم. نوشتن يک کتاب هنگامي ميسر مي شود که در مقام ستايش قرار بگيريم اما ضمناً توجه بفرماييد که کتاب با همه شيفتگي که دارد يکسونگر نيست. مسائلي که در پرداخت بعضي شخصيت ها و اصولاً نگاه فلوبر مطرح مي کند نشان مي دهد يوسا همه چيز را دربست نپذيرفته است اما در عين حال خبر ندارم که کسي نقدي در رد يک کتاب به اين شکل نوشته و بر نظرات خود تا اين حد پافشاري کرده باشد. اما روش کار احتمالاً همين مي تواند باشد. بله، شدن اش مي شود.»

اما در بخش دوم کتاب هر چه يوسا به خود شخصيت اما بوواري نزديک تر مي شود، نوع شرح و توصيفي که از او در موقعيت هاي مختلف ارائه مي کند ريزبينانه تر مي شود. به خصوص در بخشي از ارجاعات خود به پرداخت شخصيت اما مي گويد اما همواره حرکتي در جهت مردانه زيستن از خود بروز مي دهد. از نوع پوشش اما نمونه مي آورد و از رفتارش با لئون يا شارل. به هر حال هر چه هست به نظر يوسا چنين مي آيد که وجهي مردانه در رفتار و منش و پرداخت شخصيت او توسط فلوبر اعمال شده است و بعد استناد مي کند که زن در جهان داستان موجودي منفعل است و اهل کنش هايي از نوع اما بوواري نيست. اما بوواري در اوج ضعف و استيصال باز هم ذره يي از اقتدار خود در محيط خانه يا در ارتباط با رودولف و لئون نمي کاهد. بله، هر گاه راوي به ذهن او نزديک مي شود شايد نشانه هايي از ضعف و تسليم در آن ببينيم ولي در عمل او به شکلي ديگر رفتار مي کند و عجيب آنکه اين شکل ديگر از نظر يوسا «مردانه» نامگذاري مي شود يعني هر جا که از زن نشانه يي غير از آنچه آشناست مي بينيم، بگوييم مردانه است. در حالي که اين حرکـت، خود باز رفتاري زنانه است که پرداخت دقيق آن احتياج به توضيحات بيشتري دارد. اما وقتي از «عبدالله کوثري» در اين باره مي پرسم، او نظر خود را در اين ارتباط چنين شرح مي دهد؛ «من فکر مي کنم که اگر اين جور گفته مقصودش جهان رمان کلاسيک باشد چون در خود رمان هاي يوسا ما هر دو حالت را مشاهده مي کنيم. در رمان «گفت و گو در کاتدرال» شخصيت هاي زن منفعل اند. خواه آن آمالياي مستخدم يا آن زن آوازه خوان. اينها اغلب مفعول واقع شده اند. مثلاً در رمان «سور بز» کاراکتر اورانيا را نمي توانيم منفعل در نظر بگيريم. اين درست است که بر او مصائب هولناکي وارد مي شود ولي شخصيتي که او براي خود مي سازد ديگر انفعالي نيست. ولي واقعيت مساله در خود شخصيت اما بوواري که از مسائل عمده و تحسين برانگيز است انگشت نهادن بر موقعيت زن در جامعه خودش است. اما بوواري مهم ترين معصيت اش اين است که عصيان کرده - بحث اين را ندارم که عصيان او درست است يا نه - ولي همين تجربه را آنا کارنينا هم داشته است. منتها آنا کارنينا موجود پيچيده تري است، يعني در جامعه قرن نوزدهم غرب زني که مي خواست هنجارگريز باشد سرنوشت اش همين بود، چه در آناکارنينا چه در اما بوواري. آنچه مدنظر يوساست بيشتر مقصود زن در ادبيات قرن نوزدهم است. اما در ادبيات قرن بيستم که اتفاقاً باز هم بيشتر ادبيات مردانه است زن هايي را مي بينيم که ساخته و پرداخته مردها هستند.» يکي از خصيصه هايي که در تمام متن کتاب «عيش مدام» ديده مي شود ارجاع مدام يوسا به نامه هاي فلوبر است. بد نيست تعريف خودم را در همين ابتدا از نامه به دست دهم. به نظرم نامه نوشته يي ست که «يک نفر» (دقت کنيد که يک نفر) خطاب به «يک نفر» ديگر مي نويسد. نامه متني نيست که يک نفر براي يک جمع بي شمار بنويسد. در اين کتاب يوسا اگر نگويم به تمام اما به عمده مسائل شخصي فلوبر اشاره مي کند. از نامه هاي او به لوئيز کوله گرفته تا آراي شخصي اش که در زمينه تجربه هايش در سفرها به دست آورده مدام مراجعه مي کند. اصلاً نمي دانم اينکه چه زمينه هايي باعث نوشته شدن «مادام بوواري» شده چه اهميتي دارد؛ آيا قرار است ما با آشنا شدن با چنين زمينه هايي فلوبر را الگو قرار دهيم؟ تجربه هايي چون او را بيازماييم؟ يا بايد با توجه به چنين تجربه هايي مانند او از مصالح اوليه يک تجربه زيستي براي نوشتن رمان استفاده کنيم؟ در اين صورت حريم خصوصي يک انسان آن هم نويسنده يي چون فلوبر از کجا مرزهايش مشخص مي شود؟ اصلاً هنرمند در صورتي که نباشد يعني بميرد آن وقت ما مجازيم که به تمام گوشه کنار و کنج زندگي او سرک بکشيم؟ خب، اين خيلي بديهي است که هنرمند کار هنري مي کند تا ديده شود، در جست وجوي يک مخاطب است براي طرح ديدگاه هاي خود. اما او مي خواهد به واسطه متن اش ديده شود و مورد توجه قرار گيرد نه اينکه به واسطه زندگي اش مطرح شود. کوندرا جايي گفته است که مرزهاي حريم خصوصي انسان در طول دهه هاي گذشته مورد تهديدي جدي قرار گرفته و اين مساله را نقدي جدي کرده است به خصوص با توجه به نظريه هاي نقد ادبي بارت و فوکو ديگر توجه به زندگي شخصي هنرمند چندان محلي از اعراب ندارد. اما ظاهراً يوسا چنان محو فلوبر، رمان مادام بوواري و شخص اما بوواري است که ورود به اين حريم را فعلي متجاوزانه نمي داند. اصلاً احتمالاً به ياد تئوري مرگ مولف نبوده و خواسته نشان دهد که چگونه تجربه و خوانده هاي يک نويسنده در خدمت خلق يک متن ادبي قرار مي گيرد. «عبدالله کوثري» در خصوص مرزهاي نزديکي به زندگي شخصي يک نويسنده، مواضع خويش را چنين مطرح مي کند؛ «نقطه نظر شما برمي گردد به نظرياتي که صرفاً متن را درنظر مي گيرند. فکر مي کنم يوسا در اينجا در عين حال مي خواسته فلوبر را هم جدا از مادام بوواري مطرح کند. ما از چگونگي تاثير فلوبر بر اما و کتاب آگاه مي شويم. البته به نظر خود من هم تا اين حد نزديکي به خصوصي ترين مسائل فلوبر شايد لازم نبوده است. اما فراموش نکنيم که او عاشق است و براي همين همه نامه هاي او را خوانده است. او با يک نوع اشتياق همه اينها را خوانده است تا به تحکيم نظريه و دريافت خود از اثر بپردازد. مثلاً آيا ما واقعاً بوف کور را جدا از منش و شخصيت هدايت مي توانيم تعريف کنيم؟ اين خودش بحث جالب و مهمي است. واقعاً بايد از لحاظ تئوري نقد به جوابي برسيم. عرض بنده اين است که اين مساله هم فلوبر است و هم مادام بوواري. ما بايد فلوبر را بشناسيم. اما شايد اگر فلوبر آدم معاصري بود يوسا به خود اجازه نمي داد که تا اين حد جلو برود. فراموش نکنيم که اين نامه ها چاپ شده اند. ديگر حکم نوعي برملا کردن يا افشاگري را نداشته اند. همه قبلاً چاپ شده اند. يک مقدار از اين اطلاعات هم لازم است. مثلاً سفر فلوبر به شرق تاثير عظيمي در اين کتاب داشته است يا روابط شخصي اش با آن سه زن. يوسا نشان مي دهد که چقدر از آنها به کتاب وارد شده اند. البته اين مساله را خودم از يوسا مي پرسم. مي خواهم بدانم اين حرکت را امروز هم تاييد مي کند. فراموش نکنيم خود يوسا و کوندرا هم پاره يي از زندگي شان را در کتاب هاشان آورده اند. شايد اين مسائل براي همين است که براي يوسا اهميت چنداني ندارد. در نهايت فکر مي کنم ما در مقام خواننده از اينکه اين مسائل را راجع به فلوبر بدانيم ضرر نمي کنيم. شايد هم حجب و حياي شرقي ما مانع اين نوع نگاه است. شما اگر نامه هايي را که جيمز جويس به همسرش نوشته مي خوانديد، خيلي بيشتر اعتراض مي کرديد. هرچند که من نهايتاً خودم اين را نمي پسندم.»

اما اصلي ترين دستاورد کتاب «عيش مدام» در ايران متعلق به نويسندگان و شاعران است؛ دستاوردي که يوسا هم بارها بر آن اصرار مي ورزد و آن توجه بي حد و حصر فلوبر به ساختمان از پيش انديشيده شده و از پيش طراحي شده متن ادبي يا حتي اثر هنري در مفهوم عام آن است. فلوبر در ابتدا هنرمند و هنرش را از آسمان به زمين مي کشد. نشان مي دهد «مادام بوواري» نه بر پايه کشف و شهود و الهام و غريزه و نيروهاي نهاني و بي نام و موهوم که براساس يک خرد فعال ساخته شده است. راوي رمان از سر اتفاق بيش از هر چيزي به شرح و توصيف و تصوير صحنه مشغول نيست بلکه تمام اين مصالح داستاني در خدمت مضمون و مفهوم عمل مي کنند. راوي به موقع به ذهنيات شخصيت ها وارد مي شود آن هم از طريق سبک غير مستقيم آزاد. تک گويي ذهني با فلوبر آغاز شده است، آن هم در شکلي انديشيده شده نه براي فرو بردن شخصيت ها در هاله يي از وهم يا پرداخت ذهنيات محض. او همچنان که به امور عيني توجه دارد از ذهنيات غافل نيست. بلايي که طي سال ها بر ذهن شاعر و نويسنده ايراني آمده با خواندن عيش مدام به خوبي قابل شناسايي است. يعني تکيه بي قيد و شرط بر شهود و غريزه، بلايي است که دست از سر نويسنده ايراني بر نمي دارد. نخواندن کتب ادبي يا غير ادبي و متمرکز کردن نيروهاي ذهني و تخيلي بر لحظه الهام، فقدان تجربه هاي کافي، نديدن و لازم ندانستن ديدن جهان، همه دست به دست هم مي دهند تا ادبيات معاصر ايران مهجور بماند. «عيش مدام» به ما مي آموزد که بيش از هر چيزي و مهم تر از هر امري، پشتکار و دانش شرط اول و آخر آفريدن اثري سترگ و به ياد ماندني است. «يوسا» اين حقيقت را از لابه لاي نامه هاي فلوبر هم استخراج مي کند و اين سنتي مي شود براي نويسندگان اروپايي و امريکايي. حال بايد پرسيد ما کي و از کجا قرار است به اين درک و دريافت از ماهيت کار هنري برسيم؟ «عبدالله کوثري» در اين باب مي گويد؛ «اولاً اين چيزي که شما مي گوييد درست است و بايد بگويم که هنر ما هميشه بر عنصر عاطفه استوار بوده تا تفکر. اين را در مورد شاعري مانند حافظ و فردوسي نمي گويم، حافظ آدم بسيار متفکري است. ما در ادبيات معاصرمان بيشتر از هر چيزي بر عنصر عاطفه استواريم براي همين اين متون تاثيري گذرا دارند. يوسا در اينجا وقتي بر تمهيدات سبکي و فني فلوبر تاکيد مي کند (آن هم زمان گسترش رمان نو فرانسه، چون کتاب در آن زمان نوشته شده) جوابي به آن نويسنده ها است، آن نويسندگاني که ريشه هاي حرکت خود را در کارهاي فلوبر مي جستند. آنها رستاخيز واژه ها را اعلام کردند در حالي که يوسا بر زحمتي که فلوبر کشيده است، تاکيد مي کند. کار بزرگ زحمت دارد. نمي تواند فقط بر مکاشفه استوار شود. وقتي يوسا مي گويد رمان «مادام بوواري» اولين رمان مدرن است، موظف است که تمام ويژگي هاي فني «جريان سيال ذهن»، «تک گويي هاي دروني» را که در آن يافته يا بارقه هايي از آن را کشف کرده به عنوان نمونه بياورد. در خود رمان «گفت وگو در کاتدرال» آن تک گويي دروني که جاي راوي را مي گيرد جداً کارساز است. شي ء واره کردن انسان يا انساني کردن شيء اولين بار در «مادام بوواري» تحقق يافته است. او قبل از هر چيزي در «عيش مدام» به «رمان نو»يي ها مي خواهد جواب بدهد.

او مثل يک جراح کتاب را تشريح کرده است. حالا بعضي مي گويند که افراطي است و زياده روي کرده ولي شما در يک قياس ببينيد که در ادبيات ما چقدر هنوز همه چيز بر مبناي شهود محض يا ديدن صرف واقعيت استوار است. از آن طرف جنجال هاي مربوط به سبک هاي ادبي را در شعر و داستان ببينيد. اين دوستان که اهل زحمت کشيدن مانند نيما نيستند. زبان فارسي را دستکاري مي کنند و مي گويند اين هنر است. يعني فقط ادعاهاي بسياري دارند و تظاهر به آوردن سبک مي کنند بدون آنکه در چنته خود چيز جديدي داشته باشند. آشفتگي هاي ذهني و کلامي را به عنوان سبک جديد مطرح مي کنند.

عنصر روايي در عيش مدام برجسته ترين نقش را در جذب مخاطب دارد. يوسا با ضرباهنگي حساب شده متن «عيش مدام» را پيش مي برد. مانند خود فلوبر از کل به جزء(حرکتي که در فصل اول به سمت فصل دوم طي مي کند) و بعد از جزء به کل (بازگشتي که از فصل دوم به فصل سوم دارد) راوي اش در نوسان است. اين تکنيک بي شک از ذات رمان نويس خود او برخاسته است. مترجم اين متن درباره اين ويژگي چنين مي گويد؛ «يوسا قبل از اين کتاب چند کار مهم خود يعني خانه سبز و گفت وگو در کاتدرال را نوشته است. او رمان نويسي بوده که حتي آن کتاب 600 صفحه يي اش را که به مارکز اختصاص داده به چاپ رسانده است. کتابي که من متاسفانه نخوانده ام مي گويند عظيم ترين کاري است که بر مارکز نوشته شده است و هنوز کسي مشابه آن را ننوشته است. آنچه شما به آن اشاره مي کنيد را آگاهانه انتخاب کرده است. اين متن کار يک منتقد نيست کار يک رمان نويس است. در کار فوئنتس هم شما با يک متن از يک منتقد روبه رو نيستيد. به هر حال وقتي يک نويسنده يي داريم که دارد راجع به نويسنده ديگري اظهارنظر مي کند کار فرق مي کند. اينها آزادتر مي نويسند چون جايگاهشان مطمئن تر است. او مي خواهد چيزي را که دوست دارد به شما عرضه کند. او خودش مي گويد که شما داريد شرح عشق او را مي خوانيد اما من هم با شما موافقم. اگر اين کتاب يک نقد خشک بود نه من به طرفش جذب مي شدم نه مخاطب به آن مي پرداخت. اين پرداخت هنرمندانه روايي عيب نيست بلکه هنر اين کتاب و کار يوسا در همين است.» رمان مادام بوواري در کنار «عيش مدام» فرصتي است براي مشاهده در هم چفت شدن روايتي از عشق به کسي که عاشق روايت است. مادام بوواري عاشقانه در رمان غرق مي شود چنانکه يوسا عاشقانه در او. به نظر مي رسد معجزه يي اتفاق افتاده و آن در هم شدن واقعيت و خيال است؛ عينيت و ذهنيت. و اين همه ممکن نبوده جز به قلم تواناي نويسنده بزرگي به نام «گوستاو فلوبر».
مروري بر رمان ها و قصه هاي منتشر شده در سال 86
چرا بايد کلاسيک ها را خواند
علي شروقي


در سالي که گذشت بايد کلاسيک ها را مي خوانديم. رمان هاي نويسندگان بزرگ را؛ داستايفسکي، فلوبر، ديدرو، سلين، ويرجينيا وولف... اينها نام هايي بودند که بيش از هر نام ديگري پشت ويترين و روي پيشخوان کتابفروشي ها به چشم مي آمدند و البته همچنان در ميان همه اين نام ها جاي «جيمز جويس» و «اوليس»اش خالي بود. حوالي نمايشگاه کتاب شايع شد که «اوليس» منتشر مي شود، اما چيزي نگذشت که «منوچهر بديعي» - مترجم اوليس- در گفت وگويي، قاطعانه اين خبر را تکذيب کرد و گفت ترجمه «اوليس» را هرگز منتشر نخواهد کرد و با اين حرف پرونده «اوليس» را بست و اين رمان همچنان غايبي بزرگ بود در ميان همه رمان هايي که با ترجمه هاي تازه يا ويرايش هاي جديد از همان ترجمه ها منتشر شدند. در سالي که گذشت بايد کلاسيک ها را مي خوانديم و اگر خوانده بوديم دوباره مي خوانديم، نه فقط به دلايل زيبايي شناسانه که به اين دليل که تقريباً جز رمان هاي کلاسيک و احياناً برخي رمان هاي مدرن امريکايي و آلماني و... کتاب ديگري منتشر نشد. بعضي نويسندگان يا مترجمان آنقدر انتظارشان براي گرفتن مجوز به درازا کشيد يا موارد اصلاحي کارشان به حدي افزايش داشت که از خير چاپ کتاب هايشان گذشتند. از داستان ايراني هم که چندان خبري نبود. کتاب «ناتاشا اميري» در آخرين ماه هاي سال مجوز گرفت که آن هم طرح جلدش نامناسب تشخيص داده شد و به دنبال آن مجوز متن اش هم باطل شد. آخرين رمان «مارکز» با ترجمه «کاوه ميرعباسي» منتشر شد و پشت ويترين کتابفروشي ها هم آمد و طبيعتاً فروش هم رفت اما دو هفته نشده از تمام کتابفروشي ها جمع آوري شد و رفت در ليست بازار سياه، کنار «صد سال تنهايي» با ترجمه «بهمن فرزانه». آخرين «هري پاتر» پس از حرف و حديث ها و شايعات فراوان پيرامون سرنوشت قهرمان جادويي «جي کي رولينگ» سرانجام منتشر شد و بلافاصله چندين و چند مترجم اينترنتي و غيراينترنتي به فارسي ترجمه اش کردند، هرچند پيش از آمدن ترجمه فارسي همان متن انگليسي اش هم در کنار «بيگانه» کامو و «گور به گور» فاکنر جزء پرفروش ترين هاي بازار کتاب بود و البته به رغم نگراني هايي پيرامون شايعه مرگ «هري پاتر» در پايان، قهرمان جادويي همچنان سالم و سرحال بود و... و به هزار و يک دليل در سالي که گذشت بايد کلاسيک ها را مي خوانديم و راستي به جز «جيمز جويس» جاي «رابله» هم خالي بود.

مادام بواري

پيش از انتشار ترجمه «مهدي سحابي» از «مادام بواري» فلوبر، اين رمان سه بار به فارسي ترجمه و منتشر شده بود. يک بار توسط «مشفق همداني»، بار ديگر توسط «محمد قاضي» و «رضا عقيلي» و بار سوم توسط «محمدمهدي فولادوند». امسال نشر مرکز ترجمه «مهدي سحابي» از اين رمان را منتشر کرد که به گواه اهل فن ترجمه يي بود به مراتب دقيق تر از آن سه ترجمه ديگر و بسيار نزديک تر به اصل فرانسوي آن. اين ترجمه در حالي منتشر شد که «سحابي» پيش از اين نيز ترجمه يي دقيق از يکي ديگر از رمان هاي مهم «فلوبر» يعني «تربيت احساسات» ارائه داده بود؛ رماني که بسياري آن را يکي از آثار تاثيرگذار بر «رمان نو»ي فرانسوي دانسته اند. «فلوبر» نويسنده يي بود که در آثارش با تاکيد بر شکل و زبان به سبکي متفاوت از رمان متعارف رئاليستي دست يافت و شايد همين نگاه نامتعارف او به واقعيت و دستمايه قرار دادن شخصيت ها و موقعيت هايي بي شباهت به شخصيت ها و موقعيت هاي تجربه شده در رمان کلاسيک قرن نوزدهم بود که نام او را در ليست سياه «لوکاچ» قرار داد. اکنون انتشار ترجمه «مهدي سحابي» از «مادم بواري» راهي است به درک درست تر و متفاوت تر خواننده فارسي زبان از سبکي که «فلوبر» در اين رمان ارائه داده است. کافي است اين چهار ترجمه را کنار هم بگذاريم تا در همان نگاه اول اهميت انتشار ترجمه «سحابي» از «مادام بواري» را دريابيم.

ژاک قضا و قدري و اربابش

«چطور با هم آشنا شدند؟ اتفاقي، مثل همه. اسم شان چيست؟ مگر برايتان مهم است؟ از کجا مي آيند؟ از همان دور و بر. کجا مي روند؟ مگر کسي هم مي داند کجا مي رود؟» ژاک قضا و قدري دني ديدرو، اينطور شروع مي شود و گويا در اين رمان هم مثل «دن کيشوت» با زوجي متضاد سر و کار داريم که با هم سفر مي کنند.ژاک قضا و قدري رماني است که پيش از آنکه به ترجمه فارسي اش دسترسي پيدا کنيم نوشته هاي ستايش آميز «ميلان کوندرا» و «فوئنتس» و «کالوينو» را در وصفش خوانده بوديم و همچنين اقتباس نمايش «کوندرا» از آن را که با عنوان «ژاک و اربابش» ترجمه شده بود.«ژاک قضا و قدري و اربابش» در کنار «تريسترام شندي»، لارنس استرن يکي از نامتعارف ترين رمان هاي کلاسيک اروپايي است. اين رمان که در قرن هجدهم نوشته شده، رماني است پر از طنز و شوخ طبعي و ماجراهاي خنده داري که خواننده را از همان صفحات اول وارد يک بازي بزرگ مي کند. ديدرو در اين رمان همه چيز را دست انداخته از جمله خود شيوه هاي مرسوم داستان پردازي را و همين ويژگي وجهي پاروديک و سرخوشانه به اين رمان مي دهد. مثلاً ببينيد اينجا چطور قصه گو وسط نقل «ژاک» که يکي از شخصيت هاي اصلي رمان است، مي پرد و به خواننده مي گويد؛ «خواننده عزيز مي بينيد که راهش را خوب بلدم و برايم کاري ندارد شما را يک سال، دو سال، سه سال منتظر داستان عشق هاي ژاک بگذارم، ژاک و اربابش را نيز از هم جدا کنم و هر يک را به دنبال ماجراهايي که دلم مي خواهد بفرستم. چه چيزي مي تواند مرا باز دارد از اينکه ارباب را زن بدهم و زن ناموس شوهرش را به باد دهد؟ يا ژاک را براي رفتن به جزاير سوار کشتي کنم و اربابش را هم به همان جا بفرستم و از آنجا هر دو را با کشتي به فرانسه بازگردانم؟ راستي که قصه گفتن چه آسان است،». «ژاک قضا و قدري و اربابش» با ترجمه خوب مينو مشيري و توسط «فرهنگ نشر نو» منتشر شده است.

موج ها و خانم دالاوي

مي رسيم به مدرن هايي که اکنون ديگر نام شان به فهرست کلاسيک ها رفته، حتي اگر خودشان نمي خواسته اند با اين لقب از آنها ياد شود. اما چه مي شود کرد وقتي حتي «آلن رب گري يه» هم از آکادمي فرانسه جايزه مي گيرد؟ در سال 86 اگر پرونده «اوليس» جيمز جويس بسته شد، در عوض طلسم انتشار «موج ها»ي ويرجينيا وولف با ترجمه مهدي غبرايي سرانجام پس از مدت ها انتظار شکست و اين رمان مجوز گرفت و توسط «نشر افق» منتشر شد. «موج ها» را پيش از اين «پرويز داريوش» با عنوان «خيزاب ها» ترجمه کرده بود که ترجمه چندان دقيقي نبود و زبان ترجمه اش هم گويا چندان ربطي به سبک و زباني که ويرجينيا وولف در اين رمان به کار برده بود، نداشت. «موج ها» رماني است به تمام معنا تجربي. چنان که در مدخلي هم که در آغاز ترجمه فارسي رمان چاپ شده، آمده است؛ «اشاره هاي وولف در دفتر يادداشت روزانه اش از 1925 به بعد به کاري که موج ها نام گرفت، آشکار مي سازد که قرار بود اين کاري تجربي باشد، کاري که از بنياد، مرزهاي رمان را به چالش مي گيرد. اين کار قرار بود وقتي زندگي وصف مي شود در آنچه به جا مي ماند چون و چرا کند. اين کتاب مرزبندي هاي تثبيت شده بين تجربه فردي و جمعي را محک مي زند. اين رمان دامنه زبان را گسترش مي داد و از ناتواني هاي آن صدمه مي ديد. از ريتمي تبعيت مي کرد نه از پيرنگي.»همچنين در سالي که گذشت رمان «خانم دالاوي» ويرجينيا وولف هم با ترجمه خجسته کيهان و توسط انتشارات نگاه منتشر شد.«خانم دالاوي» همان رماني است که بعدها الهام بخش «مايکل کانينگهام» در نوشتن رمان «ساعت ها» شد.

بيگانه

انتشار ترجمه «ليلي گلستان» هم از «بيگانه» آلبر کامو، از اتفاق هاي مهم سال 86 بود. قضاوت در مورد اهميت اين ترجمه متفاوت از يکي از مهمترين آثار «آلبر کامو» را با کنار هم گذاشتن سطري از ترجمه «آل احمد» و «ليلي گلستان»، به خواننده وامي گذارم.ترجمه آل احمد؛ «آن وقت چهار بار ديگر هفت تير را روي جسد بي حرکتي که گلوله ها در آن فرو مي رفتند و ناپديد مي شدند، خالي کردم و اين همچون چهار ضربه کوتاه بود که بر در بدبختي مي نواختم.»ترجمه ليلي گلستان؛ «پس باز چهار بار ديگر به تني بي حرکت شليک کردم و گلوله ها بي اينکه پيدا باشند در آن فرورفتند و اين به مثال چهار تقه کوتاه بود که به در بدبختي زدم.»

دسته دلقک ها

تا مي شد، از آوردن نام «لويي فردينان سلين» در رديف نويسندگان کلاسيک طفره رفتم، هرچند که منتقدان او را «آخرين کلاسيک فرانسوي» لقب داده اند، اما بدون شک، «سلين» خود اگر زنده بود و مي شنيد جايي نام اش را کنار کلاسيک ها گذاشته اند، حتي اگر ته دلش هم طبق آن قاعده يي که قبلاً گفتيم، چندان ناراضي نمي بود، حتماً معترض مي شد، دست مان مي انداخت و تا مي توانست هجومان مي کرد و نق مي زد و پرخاش مي کرد و با زبان خاص خود شلاق کش مان مي کرد. همان طور که در مقدمه رمان «دسته دلقک ها»ش که چندي پيش با ترجمه «مهدي سحابي» و توسط نشر مرکز منتشر شد، با زبان تند و تيز و نيش دار و هجوکننده اش به خدمت همه رسيده، از منتقدان گرفته تا خواننده عادي و ناشر و نويسنده. خلاصه اين بار تا توانسته رجز خوانده. باور نمي کنيد اين تکه از مقدمه را که در آغاز ترجمه فارسي هم آمده، بخوانيد؛ «خوشا به حال کتاب هاي ديگران،... اما من نمي توانم حتي بخوانم شان... به نظر من در مرحله طرح اند، هنوز نوشته نشدند، مرده زادند، کارشان انجام نشده و نمي شود هم... زندگي را کم دارند... چيزي نيستند... يا هم اينکه هيچ وقت هيچ چيز نبودند غير از يک مشت جمله توخالي، همه اش کريه سياه، همه اش سنگين از مرکب، يک تابوت جمله، لفاظي مرحوم. واي که چه غم انگيز، البته سليقه ها فرق مي کند.» دسته دلقک ها، سومين رماني است که از «لويي فردينان سلين» به فارسي ترجمه مي شود.پيش از اين «مرگ قسطي»اش با ترجمه خود «مهدي سحابي» و «سفر به انتهاي شب»اش با ترجمه «فرهاد غبرايي» منتشر شده بود. «سلين» در «دسته دلقک ها» از جنگ گفته و از زندگي پنهان آدم هايي که از فرانسه به انگليس رفته اند و در محله هاي پايين شهر به کسب و کار غيرمجاز خود مشغولند. زبان اين رمان و اسلوب روايي اش آنچنان عنان گسيخته است که آن را در هيچ قاعده و قالب تثبيت شده يي نمي توان گرفتار کرد.

مجموعه آلماني نشر ماهي

اما از رمان هاي بزرگ که بگذريم، بايد گفت کلاً در زمينه ادبيات داستاني خارجي و به ويژه ادبيات آلماني زبان، در سال 86 نشر ماهي فعال ترين ناشر بود که با سليقه يي مثال زدني در چاپ کتاب، تعدادي از آثار مهم ادبيات آلماني زبان را با ترجمه هايي پاکيزه و دقيق ارائه داد. يکي از مطرح ترين آثار کلاسيک که توسط نشر ماهي و با ترجمه «محمود حدادي» منتشر شد، «رنج هاي ورتر جوان» بود از «يوهان ولفگانگ فون گوته»، که «آيزايا برلين» اين کتابش را يکي از مهمترين آثار جنبش توفان و تنش که زماني در ادبيات آلمان به راه افتاد، دانسته است.

«رنج هاي ورتر جوان» ترجمه يي است دوباره از اين کتاب «گوته» که بار اول سال ها پيش توسط «نصرالله فلسفي» ترجمه شده بود.

اما ديگر کتابي که شايد بتوان به عنوان مهمترين کتاب منتشر شده توسط نشر ماهي در زمينه داستان خارجي از آن نام برد، «ميشائيل کلهاس و سه داستان ديگر» از «هاينريش فون کلايست» بود که آن هم با ترجمه «محمود حدادي» منتشر شد. «هاينريش فون کلايست» از نويسندگان اواخر قرن هجده و اوايل قرن نوزده آلمان است. «توماس مان» در نوشته يي که در ترجمه فارسي به عنوان مقدمه آمده، «کلايست» را «يکي از بزرگ ترين، شجاع ترين و پخته ترين نويسندگان زبان آلماني» و «در همه حال بي همتا، بيرون از چارچوب هرچه سنت و سرمشق و در نثار توان خود بر سر پرداخت موضوعاتي شگفت تا به حد جنون و آسيمگي بي پروا» دانسته است. با خواندن «ميشائيل کلهاس»، بيش از هرچيز به تاثير بي چون و چراي اين قصه بر آثار «کافکا» پي مي بريم. قهرمان قصه «کلايست» نيز همچون قهرمانان «کافکا»، در برابر قانون و قدرت عاجز مي شود و در هزارتوي آن سرگردان. تا حدي که سرانجام تصميم مي گيرد از راهي ديگر براي گرفتن حق خود اقدام کند و...ترجمه «حدادي» از اين اثر مهم «کلايست»، کاري است درخور و قابل اعتنا در معرفي نويسنده يي که تاکنون کتابي از او به فارسي ترجمه نشده بود.از ديگر کتاب هاي آلماني نشر ماهي مي توان به «گريز به تاريکي» آرتور شنيتسلر اشاره کرد که با ترجمه «نسرين شيخ نيا (دانش پژوه)» منتشر شد و همچنين «مجموعه نامرئي» و «اشتيلر» که اولي مجموعه يي است از داستان هاي نويسندگان آلماني زبان و دومي رماني است از «ماکس فريش» که هر دوي اينها را «علي اصغر حداد» ترجمه کرده است. و دست آخر به همه اينها اضافه مي کنيم سه کتاب پليسي را از «فريدريش دورنمات» با عنوان هاي «سوءظن»، «قاضي و جلادش» و «قول» که هر سه با ترجمه «محمود حسيني زاد» منتشر شدند.

مجموعه دايره هفتم

نشر نيلوفر در سال گذشته چهار کتاب پليسي منتشر کرد با عنوان هاي «مسافري که با ستاره شمال آمد» از «ژرژ سيمنون»، «ديو بايد بميرد» از «نيکلاس بليک»، «همچون فرشتگان» از «مارگارت ميلار» و «قتل در کميته مرکزي». اين چهار کتاب جزء سري کتاب هاي پليسي هستند که در مجموعه يي با عنوان دايره هفتم و زير نظر «کاوه ميرعباسي» ترجمه و منتشر شده اند. عنوان اين مجموعه برگرفته از نام مجموعه داستاني از «خورخه لوييس بورخس» است. بايد منتظر بمانيم تا کتاب هاي ديگري هم از اين مجموعه منتشر شود و ببينيم آيا اين سري کتاب ها مي توانند خاطره کتاب هاي سياه «طرح نو» را در ياد علاقه مندان رمان پليسي زنده کنند؟

موراکامي، يوديت هرمان، پل استر و ديگران

از ديگر وقايع مربوط به کتاب در سالي که گذشت يکي هم اين بود که با انتشار مجموعه داستان «کجا ممکن است پيدايش کنم» هاروکي موراکامي، ناگهان تب موراکامي خواندن فراگير شد و «کجا ممکن است پيدايش کنم» خيلي زود در فهرست کتاب هاي پرفروش کتابفروشي ها قرار گرفت. هرچند اين تب تند به انتشار رمان «کافکا در ساحل» نرسيد و زود فروکش کرد. «کافکا در ساحل» در فاصله يي کوتاه با دو ترجمه منتشر شد و البته زماني طول نکشيد که ترجمه «مهدي غبرايي» هم از اين رمان و البته با عنوان «کافکا در کرانه» به ترجمه هاي قبلي پيوست، درست مثل «هزار خورشيد تابان» خالد حسيني که آن هم با بيش از يک ترجمه منتشر شد که مترجم يکي از آنها هم «مهدي غبرايي» بود. ناگفته نماند که امسال سرانجام مجوز انتشار چاپ دوم ترجمه «غبرايي» از «بادبادک باز» هم صادر شد و نشر نيلوفر آن را منتشر کرد. «انتشارات کتاب خورشيد» هم در سال 86 دو جلد از داستان هاي رمي آلبرتو موراويا را با عنوان هاي «من که حرفي ندارم» (ترجمه رضا قيصريه) و آدم بدشانس (ترجمه مژگان مهرگان) منتشر کرد.«محمود حسيني زاد» هم علاوه بر پليسي هاي دورنمات، ترجمه «اين سوي رودخانه اïدر» يوديت هرمان را توسط نشر افق منتشر کرد. اين مجموعه، اولين مجموعه داستاني بود که از اين نويسنده به فارسي ترجمه مي شد.از ديگر نويسندگان مطرحي که در سال 86 براي اولين بار ترجمه فارسي دست کم يکي از آثارشان را به فارسي خوانديم يکي هم «جان بارت» بود که «اپراي شناور»ش را نشر ققنوس با ترجمه «سهيل سمي» منتشر کرد.از «پل استر» هم سه کتاب منتشر شد با عنوان هاي «کتاب اوهام» (ترجمه امير احمدي آريان)، «ديوانگي در بروکلين» (ترجمه خجسته کيهان) و «مون پالاس» (ترجمه ليلا نصيريها) و «دم را درياب» سال بلو هم از رمان هاي خوبي بود که با ترجمه «بابک تبرايي» و توسط نشر چشمه منتشر شد.همچنين مي توان به «بائودولينو»ي امبرتو اکو اشاره کرد که با ترجمه رضا عليزاده منتشر شد.

هزار و يک شب و سفرهاي ابن تراب

از متون داستاني کهن، آنچه در سال 86 منتشر شد يکي ترجمه جديدي از «هزار و يک شب» بود و ديگري «هفت کشور و سفرهاي ابن تراب». از «هزار و يک شب» معتبرترين و معروف ترين ترجمه يي که تاکنون موجود بود، ترجمه «عبداللطيف تسوجي» بود که بازمي گشت به دوران قاجار. اين ترجمه چندي پيش توسط نشر هرمس تجديدچاپ شد، اما علاوه بر آن نشر مرکز هم اخيراً ترجمه «ابراهيم اقليدي» را از «هزار و يک شب» منتشر کرد که گويا با ترجمه «تسوجي» تفاوت هايي داشت و مترجم سعي کرده بود به متون اصلي وفادارتر بماند. «اقليدي» در اين ترجمه متن هاي عربي، انگليسي و فرانسوي هزار و يک شب را مد نظر داشته است.تفاوت ديگر اين ترجمه با ترجمه «تسوجي» در نحوه چينش و تقسيم بندي قصه ها بر اساس موضوع آنها بود. يعني قصه ها يک بار بر اساس تقسيم بندي موضوعي و بار ديگر بر اساس شب هاي متوالي در اين مجموعه آمده اند.«هفت کشور و سفرهاي ابن تراب» هم متن داستاني تاکنون ناشناخته يي بود از نويسنده يي گمنام و احتمالاً متعلق به دوره صفوي. اين کتاب را نشر چشمه با تصحيح «ايرج افشار» و «مهران افشاري» منتشر کرد. شيوه داستان پردازي «هفت کشور و سفرهاي ابن تراب» همان شيوه يي است که در «کليله و دمنه» و «طوطي نامه» و متوني مانند آنها به کار رفته است. قصه ها در اين کتاب بيشتر وجهي تمثيلي دارند و بهانه يي هستند براي مطرح شدن مسائلي در باب اخلاق و سياست کهن.

قصه معاصر ايراني

در سالي که گذشت رمان و داستان بلند ايراني کم داشتيم. شايد بشود گفت به مراتب کمتر از سال هاي قبل. چند کتابي که در اين زمينه مي توان به آنها اشاره کرد؛ «آخرين سفر زرتشت» فرهاد کشوري، «مفيدآقا»ي مرتضي کربلايي لو، «چهره پنهان عشق» سيامک گلشيري، «از ياد رفتن» محمدحسين محمدي، «ترجيع بندي براي شاعران مرده»ي فتح الله بي نياز، «قطار پنجاه و هفت» رضا رئيسي، «اسماعيل» اميرحسين فردي و «توفان ديگري در راه است» سيدمهدي شجاعي.در زمينه داستان کوتاه، اوضاع نسبت به رمان قدري بهتر بود. «مادر نخل» عدنان غريفي، «ها کردن» پيمان هوشمندزاده، «گوساله سرگردان» مجيد قيصري، «باقي مانده ها» و «پاييز بود» محمدرحيم اخوت، «من عاشق آدم هاي پولدارم» سيامک گلشيري، «قلعه پرتغالي» عباس عبدي، «دارند در مي زنند» منيرالدين بيروتي، «حفره يي در آينه» لادن نيکنام، «هيچ» سعيد بردستاني، «بازي عروس و داماد» بلقيس سليماني، «آناي باغ سيب» احمد بيگدلي، «تقديم به چند داستان کوتاه» محمدحسن شهسواري، «کوارتت مرگ و دختر» فتح الله بي نياز، «اژدهاکشان» يوسف عليخاني و «پشت سرت را نگاه نکن» فارس باقري از جمله مجموعه داستان هايي بودند که در سال 86 منتشر شدند.
آسيب شناسي چندقلوها در ترجمه
تمام وسوسه هاي ترجمه مجدد يک اثر
سعيد راعي

حساب اش را بکنيد، پس از سال ها، مهم ترين اثر هايدگر ترجمه

و منتشر مي شود، آن هم دو ترجمه همزمان. يکي را سياوش جمادي

از زبان آلماني ترجمه کرده با عنوان«هستي و زمان» و ديگري را

محمود نوالي از زبان فرانسه با عنوان «وجود و زمان»



خواستم بگويم ترجمه همزمان يا موازي، ديدم خيلي وقت ها، همزمان و موازي ترجمه نشده اند، خواستم بگويم دو ترجمه از يک اثر، ديدم حتي گاه 10 ترجمه هم از يک اثر وجود دارد، خواستم بگويم چند ترجمه از يک اثر، ديدم که واقعاً گاه ترجمه ها به طرز مشکوکي به هم شباهت دارند، گفتم بگويم چندقلويي در ترجمه که هم شباهت هاي بسياري بين چندقلو ها وجود دارد و هم دست آخر مي توان تفاوت هاي هر يک را از ديگري تشخيص داد.

بازار ترجمه ما طي دهه اخير شاهد پديده کم نظيري بوده که پرداختن به آن، ضرورت دارد. اينکه از يک اثر خارجي چندين و چند ترجمه منتشر مي شود، شايد هم خوب باشد و هم بد. پس بهتر آن است که به آسيب شناسي اين موضوع بپردازيم.

مترجماني که از کار هم بي خبر هستند و اقدام به ترجمه يک اثر مي کنند، مترجماني که کار يکديگر را نمي پسندند و اقدام به ترجمه مجدد يک اثر مي کنند، مترجماني که ترجمه يک اثر از زبان دوم را نمي پسندند و به سراغ متن اصلي مي روند و ترجمه يي از متن اصلي را منتشر مي کنند، يا افرادي که مي خواهند مترجم انحصاري يک نويسنده باشند و مجموعه کارهاي او را ترجمه کنند، پس اگر کار ديگري از آثار آن نويسنده وجود داشته باشد، باز هم کار خود را مي کنند. و دست آخر مترجماني که کار خود را نمي کنند، بلکه براي کسب شهرت، ترجمه هاي پيشين را مقايسه مي کنند و با دانش زباني اندک، متني که در واقع چيزي جز بازنويسي نيست را خلق مي کنند.

هر يک از اين انواع ترجمه هاي چندقلو مزايا و معايبي دارد که پرداختن به آن در هر حوزه متفاوت است. مثلاً اين پديده در ادبيات اگرچه شدت بيشتري دارد، اما دلايل و نتايج آن با حوزه يي چون فلسفه يا علوم اجتماعي متفاوت است.

آسيب شناسي بحث نشر و بازار اين آثار نيز در جاي خود قابل پيگيري و طرح است، اما نکته مهم در اين ميان، آن است که بسياري از اين آثار حتي به اطلاع مخاطبان هم نمي رسد يا برعکس، گاه تعدد اين آثار مخاطبان را در انتخاب يکي و عدم انتخاب ديگري با مشکل مواجه مي کند.

نمونه اين آثار در حوزه انديشه بسيار زياد و تامل برانگيز است، البته ذکر نمونه هايي از اين حوزه به دليل آن است که شايد در حوزه ادبيات اين کار تقريباً محال باشد؛ مگر با تهيه يک بانک اطلاعاتي جامع که سيستم جست وجوي بسيار قوي يي نيز براي آن طراحي شده باشد.

آثاري چون «توسعه به مثابه آزادي» با 6 ترجمه، «تمدن و ملالت هاي آن» با 3 ترجمه، «جامعه باز و دشمنان آن» با 3 ترجمه، «شرق شناسي» با 3 ترجمه، «نقد عقل عملي» با 3 ترجمه (دو ترجمه از اين 3 ترجمه در دست چاپ است) و...

تازه از دوقلوها نيز صرف نظر کرده ام که تعداد آنها بيش از آن است که قابل نام بردن باشند. حساب اش را بکنيد، پس از سال ها، مهم ترين اثر هايدگر ترجمه و منتشر مي شود، آن هم دو ترجمه همزمان. يکي را سياوش جمادي از زبان آلماني ترجمه کرده با عنوان«هستي و زمان» و ديگري را محمود نوالي از زبان فرانسه با عنوان «وجود و زمان».

به سراغ اين دو مترجم مي روم تا درباره اين اتفاق سخن بگويند و به اصطلاح من به آسيب شناسي پديده چندقلوها در ترجمه بپردازند. مي پنداريم که هر دو کمي از اين قضيه دلگير باشند يا فکر کنند که تلاش شان آن طور که بايد ثمر نخواهد داد، چون به هر حال ترجمه کتابي چون کتاب هايدگر اگر عمر نوح نخواهد، صبر ايوب را حتماً نياز دارد و واقعاً کار دشوار و طاقت فرسايي است، مي پرسم وقتي متوجه شديد که يکي نياز ترجمه اين اثر را درک کرده و اقدام به ترجمه آن کرده، شما وقت خود را صرف ترجمه يک اثر مهم ديگر مي کرديد، هر دو پاسخ منفي مي دهند و نظر خود را به صورت مفصل بيان مي کنند.

کپي رايت نباشد، وضع همين است

سياوش جمادي؛ ترجمه همزمان چگونه اتفاق مي افتد؟ يک وقت اثر نويسنده گمنامي در جهان با اقبال مواجه مي شود، يک وقت نويسنده نامداري، اثري تازه مي نويسد، يک وقت اصلاً کل قضيه به بازار فروش مربوط است مثل برخي از آثار عامه پسند يا زندگينامه سوپراستارهاي سينما و ورزش، و يک وقت پاي هيچ کدام از اينها در ميان نيست و شايد دليلي ديگر چون علاقه همزمان دو مترجم در بين باشد. آن وقت دو يا سه مترجم دست به کار ترجمه کتابي مي شوند و چه بسا از هم بي خبرند. هيچ منبع اطلاعاتي هم در کار نيست که کار مترجمان در خلوت اتاق کارشان را به اطلاع هم برساند. قانون کپي رايت هم که شامل ايران نمي شود. حاصل آن مي شود که مترجمي بعد از مرارت زياد وقتي حاصل کارش پخش مي شود، بايد شاهد ترجمه ديگري از همان اثر باشد، يا کاري که پيش از همه ترجمه کرده، در انتظار مجوز بماند و ترجمه هاي بعدي در کمال تعجب مجوز بگيرند و منتشر شوند.

معلوم است که هيچ يک از اين دو يا سه مترجم نخواسته اند اجر هم را ضايع کنند. اتفاقي است که بدون مدخليت آنها رخ داده، قانوناً هم هيچ کدام نمي توانند ادعايي بر ديگري داشته باشند. در جايي که از حوزه اثر قانون کپي رايت بيرون است، چنين وقايعي طبيعتاً اتفاق مي افتد. اما ممکن است مترجمي اثري را که قبلاً ترجمه شده، مجدداً ترجمه کند. آن هم دلايلي دارد، برخي موجه و برخي ناموجه. اگر ترجمه مجدد کاستي هاي ترجمه قبلي را نداشته باشد، يا مثلاً آثاري از داستايوفسکي را که چهل يا سي سال پيش از متن انگليسي و فرانسه با بي بندوباري هاي ترجمه آن سال ها ترجمه شده، از نو و از اصل روسي و به زبان مناسب با اين زمانه ترجمه کند، کارش قابل تقدير است.

اگر مترجمي چون سواد و مهارت کافي ندارد، اثر از قبل ترجمه شده يي را با برخي تغييرات رونويسي کرده باشد، بي گمان کار درستي نکرده، مي خواهم بگويم که ترجمه هاي همزمان يا غيرهمزمان از يک اثر دلايل عديده يي دارد، انگيزه هاي متفاوتي دارد و در غياب کپي رايت مانعي براي آن نيست. شرايط توليد، زمان توليد و نحوه پخش گاهي ترجمه اول را در عين بهتر بودن از دور خارج مي کنند. دو يا چند ترجمه از اثري واحد في نفسه امر بد و مذمومي نيست. به خصوص آثار کلاسيک ادبيات و فلسفه اصولاً نياز دارند که هر چند سال يک بار با ترجمه بهتري منتشر شوند. «هستي و زمان» در ژاپن چندين بار ترجمه شده است. «پديدارشناسي روح» نيز همين طور. به نظر نمي رسد نفس اين فرآيند اشکالي داشته باشد. چنانچه بنا بر اين است که به اصطلاح، اين مساله آسيب شناسي شود، بايد ميان شرايط متفاوت، فرق نهاده شود، و حق مترجم اول نيز ضايع نشود. آثار بازاري معمولاً آماج هجوم مترجمان و ناشران قرار مي گيرد، آن هم صرفاً به اميد کسب سود بيشتر. بدين ترتيب مسابقه يي درمي گيرد براي اينکه کدام يک آن را زودتر روانه بازار کنند. در چنين مواردي که در آنها تجارت و فرهنگ کاملاً يکي مي شوند، ديگر کسي در انديشه خدمت يا عرضه آنچه ضرور است، نيست و در غياب کپي رايت هم وضع به همين منوال است.

اما آثاري هستند ماندگار و صاحب ارزش درونمايه يي زياد، براي نمونه «پديدارشناسي روح» هگل. گفته مي شود اگر مترجمي ترجمه قابل قبولي از اين اثر عرضه کند، مترجمان ديگر بهتر است به جاي ترجمه مجدد آن، اثر مهم ديگري را ترجمه کنند تا بنا به مشارکتي نانوشته، هر کس به قدر سهمش خلايي را پر کند که ديگري آن را پر نکرده است. اين استدلال به عقيده من بجاست. خصوصاً که ترجمه چنين آثاري براي مترجم زحمت بسيار دارد. او بايد در حين ترجمه، دلنگران آن نباشد که ممکن است وقتي او در حال ترجمه اثري است، ديگري هم محتملاً مشغول ترجمه همان اثر باشد، يا اصلاً وقتي او بعد از سه سال کار، دستنوشته را تحويل ناشر مي دهد، ترجمه ديگري از همان اثر روانه بازار شود. فکر مي کنم قانون حق مترجم و مولف، تا حد زيادي اين دغدغه را رفع مي کند.

ترجمه جمادي شخصيت خود را دارد

محمود نوالي؛ترجمه همزمان فرآيندي ناگزير است. اصولاً در حوزه هاي متنوع پژوهشي و تحقيقي، نمي توان از کارهاي تکراري اجتناب کرد. در ترجمه هم وضع به همين گونه است. براي مثال درباره آثار مختلف مولوي صدها متخصص مشغول پژوهش هستند، در حالي که تصور نمي کنم تعداد مخاطباني که عادت به مطالعه مستقيم و مداوم آثار او را دارند، در ايران بيش از ده هزار نفر باشد. آيا اين را بايد يک روند منفي در نظر گرفت؟ هرگز.

درباره «وجود و زمان» هم پيش بيني شخصي من اين است که اين کتاب دست کم ده ترجمه ديگر را به زبان فارسي، طي سال هاي آتي به خود خواهد ديد. چون بحث در آن، بحث انسان شناسي است و اينکه آنقدر ايمان داشته باشيم که اين شناخت مان را در زندگي روزمره هم به کار ببريم. به باور هايدگر، مهم ترين مساله انسان توجه به «من» خود او است و هر کاري که مي کند براي حفظ شخص خود است. از اين نظر است که معتقدم براي پرورش و هدايت اين توجه، تا پايان بشريت سخن خواهد رفت و کتاب نوشته خواهد شد.

همچنين در «وجود و زمان» مساله هستي مطرح است که البته در فلسفه اسلامي هم به آن توجه بسيار شده. مساله هستي، به راستي يکي از مهم ترين مسائل فلسفي و شايد مهم ترين آنهاست. بنابراين از آن جايي که مسائل مطرح شده در «وجود و زمان» بسيار اساسي هستند، فکر مي کنم بيش از اينها مورد توجه و ترجمه قرار خواهد گرفت. دو ترجمه که سهل است. از قرآن ده ها ترجمه در دست داريم. هيچ کدام هم جاي ديگري را تنگ نکرده. در ژاپن از همين «وجود و زمان» 7 ترجمه وجود دارد. در فرانسه هم تعداد ترجمه هاي اين کتاب زياد است، چرا که کاملاً محتمل است برداشت هاي افراد مختلف از نوشته هاي متفکري چون هايدگر و به عظمت او، با هم تفاوت بسيار داشته باشند. ترجمه من از اين کتاب يک ترجمه خاص است و ترجمه آقاي سياوش جمادي هم شخصيت خاص خود را دارد. کتاب هايي چون «وجود و زمان»، آثاري هستند که به هدايت بشر اهتمام دارند. نويسندگان چنين کتاب هايي در پي نصيحت و پند و اندرز صادر کردن نيستند، مقصود آنها، هدايت بشر است. آنها تمام تلاش خود را به کار بسته اند که روش يافتن حقيقت را روشن کنند. در برابر چنين کتاب هايي، افراد مختلف بي شک بنا به شخصيت، انديشه ها، باورها، محيط و گذشته خود، سمت گيري ها و جهت گيري هاي متنوعي بروز مي دهند. اين فرآيند و روندي اجتناب ناپذير و مبارک است. هر چه درباره کتابي چون «وجود و زمان» کار شود، باز هم کم است.

مثلاً هايدگر مي گويد انسان موجودي است غيرقابل پيش بيني و بي پايان که در هر آن و هر لحظه، حال خاصي دارد. چنين گفته يي، شباهت بسيار نشان مي دهد با اين حديث ما که «خلق الله الانسان علي صورته». مولوي هم در مثنوي معنوي عين همين نکته را گفته و به روش خودش، توضيح و تفسير کرده.

وقتي در بررسي فيزيکي و جسماني به چنين نتيجه يي برسيم، تکليف حوزه انديشه و فکر که ديگر مشخص است. هيچ دو انديشه يي يکسان نيست، هيچ دو برداشتي از يک کتاب يا يک انديشه هم کاملاً مشابه نخواهند بود و از همين جاست که معتقدم هر کدام، شخصيتي خاص خود دارند.
عناوين اين صفحه
در دفاع از کليشه
نمايشگاه کتاب، جاي نويسندگان نيست
در ستايش خرد انساني
چرا بايد کلاسيک ها را خواند
تمام وسوسه هاي ترجمه مجدد يک اثر
شياطين

نگاه
شياطين
بين نويسندگان کلاسيک قرن نوزدهم شايد کمتر کسي به اندازه «داستايفسکي» اين سان در معرض داوري هاي ضد و نقيض قرار گرفته باشد. «ناباکوف» با او ميانه يي نداشت. «باختين» جهان او را مي ستود و آن را در کنار جهان «رابله» يکي از عالي ترين جلوه هاي خصلت اجتماعي و چندصدايي رمان (که باختين ساخت آن را با کارناوال قياس مي کرد) مي دانست و «لوکاچ» او را متعلق به دنيايي جديد و بي ارتباط با رمان اروپايي قرن نوزدهم مي دانست. «شياطين» داستايفسکي، پيش از اين با عنوان «جن زدگان» توسط «علي اصغر خبره زاده» ترجمه شده بود و امسال ترجمه خواندني «سروش حبيبي» از متن روسي اين رمان توسط انتشارات نيلوفر منتشر شد.گروهي از منتقدان، «شياطين» را يکي از سياسي ترين رمان هاي «داستايفسکي» مي دانند و معتقدند الهام بخش «داستايفسکي» براي خلق برخي حوادث و شخصيت هاي اين رمان، حوادث و شخصيت هاي سياسي و انقلابي آن دوران روسيه بوده است. با اين همه «شياطين» را نمي توان در معناي متعارف و با برداشتي محدود از رمان سياسي، جزء اين گونه رماني به شمار آورد. «داستايفسکي» در «شياطين» نيز مثل ديگر رمان هايش در پي عريان کردن روح پرتضاد و تنش آدمي است و به دنبال ترسيم وضعيت بغرنج و پيچيده انسان چندپاره گرفتار در جهان بحران زده. ترجمه جديد «شياطين» با موخره يي مفصل از «کانستانتين ماچولسکي» همراه است که در واقع نقدي است بر اين رمان. «ماچولسکي» در آغاز اين نقد در مورد «شياطين» و شيوه داستانسرايي داستايفسکي مي نويسد؛ «داستايفسکي شيوه داستانسرايي تازه يي ابداع کرده است که داستان- تراژدي است. اين شيوه در جنايت و مکافات و ابله بسط يافته و منقح شده و در شياطين به کمال رسيده است. شياطين يکي از بزرگ ترين آثار ادب جهان است.»


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام