سه شنبه، 28 اسفند 1386 - شماره 1641
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: جهان
چه کسي حاج رضوان را فروخت

فرزانه روستايي

سال 1986 در اوج فعاليت گروه هاي انقلابي اسلامي لبنان و در حالي که نام لبنان گروگانگيري امريکايي ها و اروپايي ها را در خاورميانه تداعي و جنگ ايران و عراق سال هاي آخر خود را سپري مي کرد يک مامور عاليرتبه اداره کل امنيت خارجي فرانسه (DGSE) مقابل در اتاق يکي از هتل هاي مناطق شلوغ پاريس ايستاد و با احتياط و تاني در زد. مرد لبناني ساکن اتاق که چند روزي را در اين هتل به سر برده بود در را باز کرد و به کسي که در زده بود گفت اتاق را اشتباه گرفته ايد. مامور فرانسوي پاسخ داد اشتباه نشده است ما مي دانيم پاسپورت شما جعلي است و شما عماد مغنيه هستيد بايد در مورد موضوع مهمي با شما صحبت کنيم. ظاهراً اين تنها موردي بود که عماد مغنيه در تله نيروهاي امنيتي غربي گير افتاد. ماجرا از آنجا آغاز شده بود که از يکي دو سال پيش CIA طي توافقي با دواير امنيتي ارتش لبنان يک دستگاه بسيار پيچيده و مدرن شنود و رصد مکالمات تلفني خاورميانه را در ارتفاعات لبنان کار گذاشت. گردانندگان اين ايستگاه اطلاعاتي با زبان هاي فارسي، فرانسه و عبري آشنايي داشتند. سازمان اطلاعات و امنيت لبنان نيز در عوض متعهد شد اطلاعاتي را که از شنود مکالمات گروگانگيران به دست مي آورد با امريکايي ها مبادله کند. در همين اثنا يکي از صداهايي که از سوي لبناني ها شناسايي شد و مدتي بود از پاريس با بيروت تماس داشت با نمونه صداي مغنيه همخواني داشت.

همکاري CIA و سازمان اطلاعات و امنيت ارتش لبنان به صورت تصادفي منجر به لو رفتن محل اقامت مغنيه يا حاج رضوان در پاريس براي DGSE شد. اما فرانسوي ها به رغم مخالفت امريکايي ها ترجيح دادند به جاي دستگيري، از مغنيه بخواهند هرچه زودتر خاک فرانسه را ترک کند. مغنيه در آن زمان متهم به قتل صدها امريکايي بود و محل اقامتش طبعاً براي اسرائيل هم لو رفته بود. فرانسوي ها نگران آن بودند که نيروهاي عملياتي ويژه امريکا يا اسرائيل بدون هماهنگي با فرانسوي ها او را بربايند و پاريس متهم به تباني با آنان شود.

سال 1996 نيز ردي از مغنيه در يک کشتي پاکستاني در دوحه قطر يافته شد. عملياتي به نام Return ox براي دستگيري او طراحي شد. کارکشته ترين واحدهاي دريايي ناوگان پنجم امريکا مستقر در خليج فارس متشکل از کشتي ها و تکاوران اسکادراني از سه واحد ويژه آبي خاکي مستقل از يکديگر (Amphibious Squadron Three) به علاوه کماندوهاي واحد شناسايي با همکاري واحد هاي حرفه يي غواصان ماموريت يافتند با حمله يي برق آسا عماد مغنيه را که در کشتي پاکستاني راهي دوحه قطر بود دستگير کنند. عمليات در آخرين دقايق کنسل شد چون واحدهاي اطلاعاتي نتوانستند حضور حتمي مغنيه را در کشتي تاييد کنند. با اين حال 12 سال بعد عماد در جلسه يي حضور يافت که يک يا چند سازمان اطلاعاتي از قبل جزئيات زمان و مکان ورود و خروج او را شناسايي کرده بودند. از آنجا که مغنيه اين بار «قطعاً» و به طور استثنايي در تور تيم شکار قرار گرفته بود گفته مي شود چند بمب در يکي از خيابان هاي کفرسوسه کار گذاشته شد تا اگر بمب اول منجر به کشتن او نشد از انفجارهاي بعدي خلاصي نيابد. انيس نقاش دوست نزديک مغنيه که در مراسم تغسيل و تدفين او حضور داشته و جنازه وي را ديده است مي گويد برخلاف آنچه مي گويند بمب در پشتي بالاي سر صندلي او کار گذاشته نشده بود. بمبي قوي و بسيار دقيق که از مواد خاصي ساخته شده بود مقابل پاجروي مغنيه کار گذاشته شد. اين بمب همانند ترور حريري يک محله را ويران نکرد ولي از مدلي بود و طوري ساخته شده بود که موج انفجار خود را با هزاران گلوله پلاستيکي فقط به سمت اتومبيل مغنيه شليک کرده است. انيس نقاش مي گويد تکنيک کار گذاشتن بمب و گلوله هاي به کار رفته در مواد آن اسرائيلي است.

از سال 1983 و پس از کشته شدن بيش از 350 نفر در انفجار مقر تفنگداران امريکايي، سفارت امريکا و محل اقامت سربازان حافظ صلح فرانسوي نام مغنيه در کنار شبحي به نام جهاد اسلامي همواره مطرح بود. در حالي که همه دستگاه هاي اطلاعاتي امنيتي خاورميانه به علاوه موساد و CIA هيچ ردي از او نداشتند اين شبح، مديريت بحران گروگانگيري لبنان را بين سال هاي 1982 تا 1992 به عهده داشت که طي آن 96 نفر از 21 کشور به گروگان گرفته شدند که 25 نفر آنها امريکايي بودند. از قضا ويليام باکلي رئيس CIA در خاورميانه يکي از اين گروگان ها بود که جان سالم به در نبرد. مغنيه هفته دوم ماه ژوئن 1985 حوالي ظهر با دوستانش از عبور مي کردند که به او اطلاع داده شد بليت او براي پرواز به مالزي آماده شده است. او پس از چند توقف از آتن سردرآورد. همان روز پرواز 847 TWA به مقصد رم ربوده شد و براي سه روز بين بيروت و الجزيره سرگردان بود.

يک مسافر امريکايي پرواز کشته شد و پس از چند روز 39 نفر از مسافران به عنوان گروگان ناگهان در محله هاي جنوب بيروت ناپديد شدند.

طي يک معامله گروگان ها به ارتش لبنان تحويل و دو هفته بعد در دمشق آزاد شدند، اما در ازاي آزادي آنان اسرائيل 735 زنداني شيعه لبناني را آزاد کرد. براي حدود ده سال گروگان هاي اروپايي و امريکايي در لبنان با زندانيان فلسطيني و لبناني مبادله شدند يا در ازاي آزادي آنان موشک انداز، موشک زمين به هواي تاو، قايق تندرو براي زدن کشتي هاي نفت کش در خليج فارس به دوستان و حاميان گروگانگيرهاي لبناني تحويل داده شد. ولي باز هم عکس يا ردپايي از عماد مغنيه پيدا نشد که با سايه انگشت هاي خود گروگان مي گرفت و آنها را معامله مي کرد. اساساً نام و رد مغنيه از همه دفاتر و دواير اداري لبنان پاک شده است و عملاً کسي با چنين مشخصاتي در اسناد رسمي وجود ندارد.

سه سال پيش يک جوان لبناني به صورت تصادفي براي سومين بار با مصطفي پسر مغنيه و دوست او برخورد کرد. همين کافي بود تا جوان لبناني از سوي واحد حفاظت حزب الله دستگير و سه روز پي درپي بازجويي شود براي اينکه معلوم شود او به چه دليل به پسر فرمانده عمليات برون مرزي حزب الله نزديک شده و احتمالاً قصد دوستي با او را داشته است.

عماد مغنيه هرگاه از يک در وارد مي شد از در ديگر خارج مي شد، هيچ گاه قرارهاي خود را با تلفن هماهنگ نکرد، در هيچ مصاحبه يي حضور نداشت، ماشين خود را هر روز عوض مي کرد و به جز چند نفر از نزديکان که به آنان اعتماد داشت کسي در جريان رفت و آمد او قرار نمي گرفت. تقريباً روزهاي زندگي خود را بين بيروت تقسيم کرده بود و هيچ گاه دو بار در يک خانه ساکن نمي شد.براي تشکيلات امنيتي حزب الله عماد مغنيه به عنوان فرمانده عمليات برون مرزي تشکيلات فقط تداعي کننده سکوت بود و عملاً سال ها بود که هيچ منبع و مقام حزب الله اشاره يي به نام او نداشته است.با اوصافي که گفته شد به تدريج اين حقيقت وحشتناک شکل مي گيرد که چه کسي يا کساني پشت پرده ترور مغنيه قرار دارند؛ حقيقتي که از خود ترور هولناک تر است.

نقش سوريه

بمب گذاري در خياباني که سازمان اطلاعات و امنيت سوريه در آن قرار دارد سوري ها را پيش از هر کشور ديگري در مظان اتهام قرار مي دهد. دولت سوريه در حال حاضر به شدت در معرض فشار بين المللي قرار دارد و پرونده ترور رفيق حريري در آستانه بازگشايي قرار دارد. سوري ها درگير بحران انتخاب رياست جمهوري لبنان نيز هستند. مشارکت دمشق در ترور احتمالي مرد شماره دو حزب الله اين رژيم را در معرض خطري جدي قرار مي دهد که مقابله با آن از توان ملي اين کشور خارج است. دمشق همواره در معرض اين اتهام قرار داشته است که بازيگر نقش هايي است که تهران يا حزب الله سناريوي آن را تدوين مي کنند. همين امر بر آسيب پذيري دمشق براي مشارکت يا مداخله در شهادت مغنيه مي افزايد. از سويي مداخله سوريه لزوماً به مفهوم کار گذاشتن بمب بر سر راه عماد مغنيه نيست. افشاي هويت مغنيه يا حتي افشاي مبادي ورودي مغنيه براي موساد و کساني که روابطي با موساد دارند تفاوت چنداني با انفجار بمب بر سر راه او ندارد. اگر چند نفر از عالي ترين مقام هاي امنيتي سوريه و بشار اسد بر سر شکار مغنيه به توافق نرسيده باشند، بعيد نيست عواملي از تشکيلات امنيتي سوريه که در جريان هويت و حضور مغنيه قرار داشتند همزمان براي تشکيلات امنيتي ديگري نيز جاسوسي کرده باشند. با اين حال يک نکته احتمال مداخله سوري ها را کمرنگ مي کند و آن اينکه بنابر برخي شواهد مقام هاي سوري تا فرداي انفجار از هويت کسي که در انفجار اتومبيل ترور شده بود، اطلاعي نداشتند. ظاهراً چند نفر از نظاميان حزب الله نيز که او را در جلسه با جهاد اسلامي همراهي مي کردند نمي دانستند يکي از همراهان شان فرمانده عمليات برون مرزي تشکيلات حزب الله است. به گفته انيس نقاش همراهان مغنيه در وهله اول فقط در اين حد مي دانسته اند که فرد مورد نظر از فرماندهان نظامي حزب الله است. با اين حال کساني که آن بمب ويژه را در مسير عماد مغنيه کار گذاشتند دقيقاً مي دانستند هويت اصلي آن کسي که با اوراق شناسايي جعلي در دمشق توقف کرده چه بوده است.

واقعيت تکان دهنده تر پشت شهادت مغنيه اين است که اگر بتوان مرد مخفي تشکيلات امنيتي حزب الله را که سال هاست هيچ عکسي از او در جايي ديده نشده شکار کرد، قطعاً مي توان به حسن نصرالله رهبر حزب الله و خالد مشعل رئيس شاخه سياسي حماس نيز که در دمشق اقامت دارد دست يافت. سه ماه پيش بمب افکن هاي اسرائيلي بدون اينکه شناسايي شوند موفق به بمباران يک مرکز فعاليت اتمي سوريه شدند. بمباران فوق و ترور مغنيه موجب شرمندگي نظام سياسي بشار اسد شده است.

بنابر اطلاعاتي که شبکه خبري الجزيره آن را ارائه کرده است سه نفر از اعضاي موساد که دونفر از آنان پاسپورت جعلي يکي از کشورهاي دوست داشته اند يک روز قبل وارد سوريه شدند و پس از انجام ترور بدون هيچ مانعي خاک سوريه را ترک کردند. در صورتي که فقط بخشي از اخبار و اطلاعات فوق صحت داشته باشد مي توان به اين نتيجه رسيد که در حال حاضر سوريه ناامن ترين کشور خاورميانه براي فعالان سياسي و به عبارتي بارانداز دستگاه هاي امنيتي براي شناسايي و خريد و فروش مقام هاي امنيتي است. اين احتمال نيز وجود دارد سوري ها در توافق با غربي ها مغنيه را پيش کش کرده باشند تا فشار تحريم هاي بين المللي و فشار ناشي از پرونده ترور رفيق حريري را کاهش دهند، اما با اين اقدام حمايت و اعتماد اصلي ترين حاميان خود را از دست مي دهند.

اسرائيل و احتمال ترور مغنيه

در صورتي که اسرائيل مسوول شهادت مغنيه باشد در آن صورت موساد توانسته است با شکستن سيستم حفاظت اطلاعات حزب الله عملاً در نهانخانه حزب الله بنشيند. حزب الله ماهانه 20 ميليون دلار صرف تامين محافظان، حفاظت از مسوولان، حفاظت از سيستم اطلاعاتي و جمع آوري اطلاعات براي تشکيلات مخفي خود مي کند.برخي منابع معتقدند رسوخ به دستگاه اطلاعات و امنيت سوريه سال هاست که انجام شده و شايد رسوخ احتمالي به تشکيلات امنيتي حزب الله از آن طريق صورت گرفته باشد. هرچند نحوه بمب گذاري و مواد منفجره به کار گرفته شده از ديد برخي شکي باقي نمي گذارد که موساد تکمه الکتريکي فعال شدن سوييچ بمب را فشار داده است و حزب الله نيز مرتباً همين را تکرار مي کند، به نظر نمي رسد در صورتي که اسرائيل مسوول اصلي ترور مغنيه باشد حتي يک دقيقه در پذيرفتن مسووليت ترور تعلل کنند.

و اما حزب الله

گره ترور رفيق حريري و شمار ديگري از سياستمداران لبنان هنوز گشوده نشده است. شهادت مغنيه به عنوان عالي ترين مقام اطلاعاتي امنيتي جهان عرب گره ديگري بر بحران هاي کور خاورميانه افزود. دامنه اين بحران سوريه، لبنان و حزب الله را رها نخواهد کرد و شايد تاريخ سياسي دوقلوي سياسي سوريه - لبنان و روابط آنها با اسرائيل را از اين به بعد، بايد به قبل و بعد از شهادت مغنيه تقسيم کرد. در پايان در شرايط جديدي که امريکايي ها و ديگر بازيگران صحنه سياسي عراق در تدارک طرح جديدي براي آتيه عراق هستند و روابط جديدي را مذاکره مي کنند منافع برخي شرکا و طرف هاي دورتر را نمي توان از ترور عماد مغنيه ناديده گرفت. منظور شرکايي است که با خاکسپاري عماد مغنيه سند همه اطلاعات و آمار خطرناک مربوط به چندين و چند ساله فعاليت برون مرزي شان به يکباره محو و نابود شد.

استراتژي امريکا تغيير نظام ارزشي خاورميانه
دکتر حسين دهشيار

ضرورت اساسي وجود دارد که براي درک سياست خارجي امريکا، به اين نکته مهم توجه شود که «ماهيت مفهومي» حيات بخش عملکرد بين المللي اين کشور هميشه يکسان بوده است. اين بدان معناست که هسته محوري سوق دادن به حضور امريکا در اروپا به عنوان يکي از دو ابرقدرت در ساختار حاکم دوقطبي هيچ تفاوتي با چرايي نقش آفريني فزاينده اين کشور در خاورميانه در بطن ساختار تک قطبي مبتني بر هژموني ندارد. پرواضح است که دو قاره تفاوت کيفي و کمي فراواني را به معرض نمايش مي گذارند و در عين حال مشخص است که شرايط جهاني در طول بيش از يک سده يي که امريکا در صحنه جهاني حضور فعال دارد مداوماً دچار تحول و تغيير شده اند. اما آنچه هميشه ثابت و تغييرناپذير است، واقعيت ماهيت مفهومي بنيانگذار سياست اين کشور است. پيشينه تاريخي، ماهيت ارزش هاي مستقر، الزامات ساختار اقتصادي داخلي و چگونگي شکل گيري به شدت متمايز امريکا علل اساسي و بنياني هستند که چرا ماهيت مفهومي هميشه ثابت بوده است.

به همين لحاظ است که به راحتي مي شد پيش بيني کرد امريکا به دنبال توفيق در تحقق خواست خود در طول جنگ سرد به سوي خاورميانه روي آورد. امريکا در منطقه خواهان بسط است اما توجه شود که اين بسط ماهيت ارضي ندارد بلکه در قلمرو توسعه گرايي ارزشي و ساختاري است. براي درک استراتژي امريکا در منطقه خاورميانه نياز به وقوف به منطق حاکم بر کشور است.از همان آغازين شکل گيري، امريکا اين واقعيت را به نمايش گذاشت که برخوردار از «ذهنيت بسط» است. به عبارت ديگر خصلت و ويژگي توسعه گرايي هميشه در بطن کليتي که امريکا نام گرفت وجود داشت و اين خوي و منش به وضوح هرچه تمام تر امروزه نيز قابل رويت است. سياست خارجي هر کشوري بالاخص کشورهايي که داراي ساختار تاثيرگذاري متقابل حکومت و شهروندان هستند از دو منبع حيات مي يابد؛ يکي از اين ابعاد همان ويژگي هاي رواني و مادي هستند که در گستره داخلي پراکنده اند و بعد ديگر نيز در واقع همان شرايط و چارچوب هاي بين المللي هستند. سياست خارجي امريکا برخاسته از تعامل اين دو واقعيت است. ماهيت عملکرد اين کشور در قلمرو گيتي بازتاب مستقيم اين تنيدگي متقابل و درهم پيچيدگي تفکيک ناپذير است.ميل وافر به توسعه در ابتدا به دلايل خيلي واضح ماهيت داخلي داشت. حرکت به سوي غرب که تاثير عظيم و انکارناپذيري در حيات بخشيدن به روحيه امريکايي داشته است خود نماد بسيار برجسته اين خصلت بايد در نظر گرفته شود. «فرهنگ مرزي» ويژگي است که تنها در امريکا به شکل وسيع و قوام گرفته آن به چشم مي آيد. فردريک جکسون ترنر به عنوان يکي از مورخان مطرح آغازين قرن بيستم، اين منش خاص را به گونه يي کاملاً بارز به بحث گرفت و آن را بسيار تاثيرگذار در حيات جامعه امريکايي چه در ابعاد داخلي و چه در حيطه خارجي بيان کرد. سياستگذاري در امريکا از همان دوران آغازين به شدت ملهم از اين نياز به بسط بود. از اولين مستعمره، ويرجينيا، تا آخرين ايالت، هاوايي، تاريخ امريکا اين خصلت توسعه گرايي را نشان مي دهد. امريکاييان در آغاز بسط داخلي را پي گرفتند چرا که امکان آن وجود داشت و در ثاني توان تحقق آن نيز موجود بود. خريد لوئيزيانا از فرانسه، گرفتن تگزاس از مکزيک و پرداخت وجه براي به دست گرفتن آلاسکا به تزار روسيه همگي بايد پيامدهاي ميل به توسعه گرايي مطرح شوند. ظرفيت هاي رواني و مادي اين امکان را فراهم آوردند تا اين نياز متجلي شود و شرايط جهاني هم بستر مناسب را براي تحقق اين نياز به وجود آورد. سده هاي هزار و هفتصد و هزار و هشتصد به جهت حجم توانمندي ها و وجود امکان براي بسط در محدوده داخلي، امريکا را به سوي تمرکز و توجه به توسعه داخلي سوق داد. حضور اتحاد جماهير شوروي در بخش شرقي قاره و تمايل اين کشور براي کنترل بر بيشترين جغرافياي ممکن و در راس آنها اروپا ضرورت حضور در اروپا را براي امريکاييان به شدت فزاينده يي افزايش داد. رقابت وسيع دو ابرقدرت در اين جهت، حيات بخش چگونگي تعاملات بين المللي در پنج دهه بعد از سقوط آلمان نازي بود. در جهت بسط و توسعه نفوذ و حضور خود، امريکاييان در وهله اول حضور در اروپا را در دستور کار خود قرار دادند اما پرواضح است که در کنار آن به ديگر نقاط گيتي هم توجه شان را معطوف داشتند. اما پرواضح بود که اروپا از جايگاهي مهم و برجسته برخوردار بود. سقوط اتحاد جماهير شوروي در دسامبر سال 1991 به معناي پيروزي امريکا در جنگ سرد و از بين رفتن رقابت دشمن محور بين دو ايدئولوژي کمونيسم و ليبراليسم بايد قلمداد شود. سقوط تفوق همه جانبه در اروپا به ضرورت ماهيت و خصلت سياست خارجي امريکا سوق به سوي جغرافياي خاورميانه کرده است. از شمال آفريقا تا حاشيه خليج فارس که دربرگيرنده کشورهاي خاورميانه است در اولويت سياست خارجي امريکا قرار گرفته است. اين به معناي جايگزيني خاورميانه در قلمرو سياست خارجي به جاي اروپا است. امريکا در بسط ارزش ها و ساختارها در اروپا موفق شده است. حال پيکان متوجه خاورميانه شده است. ضرورت بسط ساختارها و ارزش ها به منطقه خاورميانه با توجه به ماهيت حيات بخش سياست در امريکا که مبتني بر توسعه گرايي است کاملاً قابل انتظار است. پايان توسعه داخلي که تبديل آلاسکا در سال 1958 به چهل ونهمين و هاوايي در سال 1959 به عنوان پنجاهمين ايالت نماد آن است، پرواضح است که نگاه را متوجه محيط خارج از کشور مي سازد. امريکا براي بقا نياز به بسط دارد و اين نياز به توسعه گرايي از سال 1607 نماد و سمبل حيات بخش اين جامعه بوده است. آنچه امريکا را متمايز از انگلستان و فرانسه، قدرت هاي استعماري گذشته، مي سازد اين مهم است که امريکا در طول قرن بيستم و امروزه خواهان بسط ارضي و جغرافيايي نيست. توسعه داخلي به دلايل پرواضح تملک جغرافيايي را نيز در دستور داشت. اما توسعه در صحنه جهاني از قرن بيستم به بعد اصولاً توجهي به بسط جغرافيايي نداشته است. هدف امريکا توسعه گرايي در بعد ساختاري و در بعد ارزشي است. امريکا خواهان بسط ساختارهاي ملهم از مدرنيته است که بازتاب تحولات جوامع غربي است و از سويي ديگر درصدد بسط ارزش هاي ليبرال که نماد تحولات فرهنگي غرب است در خاورميانه است. امريکا در خاورميانه مواجه با رقابت هيچ قدرت بزرگي در راه بسط ارزش هاي مورد نظر خود نيست. امريکا در اروپا خواهان بسط ارزش هاي خود در بستري بود که از نظر تاريخي و فرهنگي به شدت مستعد پذيرش بود اما مشکل، حضور شوروي براي بنيان گذاشتن خصلت ماهوي سياست خارجي امريکا يعني بسط و توسعه گرايي بود. در خاورميانه شرايط متفاوت است. هيچ کشوري مطرح در خاورميانه جلوي امريکا قرار نگرفته است تا حضور امريکا در منطقه نهادينه نشود. اما آنچه خاورميانه را متفاوت مي سازد اين واقعيت است که از نظر تاريخي و فرهنگي اين منطقه کاملاً در تعارض با ارزش ها و نهادهايي گام برمي دارد که امريکا درصدد نهادينه ساختن آنها است. در اروپا، امريکا با چالش از بيرون يعني دشمني شوروي مواجه بود، در خاورميانه امريکا با چالش از درون جوامعي روبه رو است که مي خواهد بسط و توسعه گرايي ذاتي خود را در آنها متجلي سازد. امريکا در اروپا با رقابتي روبه رو بود که اساساً ماهيت سخت افزاري داشت. سلاح هاي هسته يي شوروي و ارتش سرخ حاضر در شرق اروپا براي اين بود که امريکا متوجه محدوديت ها و خطوط قرمز شود. به همين روي بود که اين کشور هيچ اقدام نظامي براي تحقق بخشيدن به خصلت ماهوي سياست خارجي خود يعني بسط و توسعه گرايي انجام نداد، اما در خاورميانه امريکا در درجه اول مواجه با يک چالش نرم افزاري است. ارزش ها و ساختارهايي که خود را مواجه با جايگزيني با معادل هاي امريکايي مي يابند به هيچ روي حاضر به عقب نشيني نيستند. مبارزه با امريکا به شدت ارزشي و فرهنگي است. امريکا در اروپا درصدد تثبيت مدرنيته بود. در خاورميانه امريکا درصدد است که مدرنيته را وارد کند. سياست خارجي امريکا در خاورميانه خصلتي توسعه گرا دارد و در بطن آن اين کشور درصدد است که ارزش هاي حاکم بر منطقه را دگرگون و الگوهاي ارزشي غيربومي را مستقر کند. در عين حال اين کشور درصدد است ماهيت ساختارها و هويت آنها را براساس الگوهاي غيربومي حيات دهد يا اينکه اگر ساختارها وجود ندارند اصولاً ساختارهاي نويني را به وجود آورد. امريکا در منطقه هدف ارضي را دنبال نمي کند چرا که در بستر حاکميت ساختار اقتصاد سرمايه داري و در عصر جهاني شدن مرزها ديگر محدوديت براي حرکت سرمايه ، کارگر، تکنولوژي و کالا را به وجود نمي آورند. پس نيازي به تصرف نيست. آنچه امريکا در خاورميانه در طلب است همانا بسط و توسعه در قلمرو ارزش ها و نهادها است. اين کشور خواهان مشروعيت بخشيدن به هنجارهاي ليبرال و اعتبار بخشيدن به نهادها و ساختارهاي مبتني بر ارزش هاي ليبراليسم اقتصادي، ليبراليسم سياسي و ليبراليسم اجتماعي است. اين فرآيندي است که به ضرورت نيازمند زمان زيادي است و به همين روي بايد انتظار داشت حضور امريکا در اين منطقه طولاني باشد. از سوي ديگر چون امريکا درصدد دگرگوني هويتي در منطقه است مواجه با مقاومت هاي فراوان مي شود. اين بدان معناست که بي ثباتي در قلمروهاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي نماد هميشه حاضر در منطقه طي دهه ها باشد.
روند انتخابات رياست جمهوري در امريکا
حسن عبدي

انتخابات رياست جمهوري ايالات متحده امريکا که طبق برنامه قبلي قرار است در 4 نوامبر سال جاري ميلادي برگزار شود، پنجاه و ششمين انتخابات رياست جمهوري در اين کشور خواهد بود. در جريان انتخابات رياست جمهوري که هر چهار سال يک بار در امريکا برگزار مي شود رئيس جمهوري و معاون رئيس جمهوري اين کشور براي يک دوره چهارساله انتخاب مي شوند. برگزاري اين انتخابات با برگزاري انتخابات سنا، مجلس نمايندگان، فرمانداري و نيز بسياري از انتخابات هاي ايالتي و محلي همزمان شده است.بر اساس دومين بند قانون اساسي امريکا رئيس جمهوري توسط يک هيات انتخاباتي برگزيده مي شود. اعضاي اين هيات انتخاباتي بر اساس سازوکارهاي تعيين شده از سوي مجلس قانونگذاري هر يک از ايالت ها و غالباً بر اساس آراي عمومي راي دهندگان هر ايالت منصوب مي شوند. هر يک از نامزدهاي رياست جمهوري که بتواند اکثريت آراي هيات انتخاباتي- حداقل 270 راي- را کسب کند رئيس جمهوري منتخب امريکا خواهد بود. معاون رياست جمهوري نيز به همين طريق انتخاب مي شود. هرگاه هيچ يک از نامزدهاي رياست جمهوري نتوانند اکثريت آراي هيات انتخاباتي را کسب کنند در اين صورت رئيس جمهوري منتخب توسط راي مجلس نمايندگان برگزيده مي شود. اما در صورتي که هيچ يک از نامزدهاي معاونت رياست جمهوري نتواند حائز اکثريت شود در اين صورت معاون رئيس جمهور منتخب با راي سنا انتخاب مي شود. اگرچه سناريوهاي اخير به ندرت اتفاق مي افتند، اما تاريخ امريکا دو بار شاهد چنين وضعي بوده است. در سال 1825 مجلس نمايندگان رئيس جمهوري را برگزيد و در سال 1837 سنا معاون رئيس جمهوري را انتخاب کرد. رئيس جمهوري منتخب و معاون رئيس جمهوري منتخب طبق برنامه قبلي در 20 ژانويه سال 2009 کار خود را رسماً آغاز خواهند کرد.

* ويژگي هاي انتخابات 2008 نخستين انتخابات بدون نامزد متصدي از سال 1928 تاکنون

زماني که رئيس جمهوري امريکا پس از اتمام دوره قانوني دفتر خود را ترک مي کند معمولاً معاون او يکي از نامزدهاي برجسته قلمداد مي شود و جانشيني او به جاي رئيس جمهوري قبلي محتمل است. اما در سال 2001 ديک چني معاون رئيس جمهوري امريکا اعلام کرد که هرگز نامزد رياست جمهوري نخواهد شد. او در سال 2004 نيز تصميم خود را تکرار کرد و با لحني قاطع گفت؛ «بگذاريد به قاطع ترين نحو ممکن بگويم که اگر نامزد شوم فعاليت نخواهم کرد و اگر انتخاب شوم رئيس جمهور نخواهم شد.» بنابر اين انتخابات 2008 نخستين انتخابات از زمان انتخابات 1928 تاکنون است که در آن نه رئيس جمهور فعلي و نه معاون رئيس جمهور فعلي هيچ کدام از سوي حزب خود نامزد انتخابات رياست جمهوري نيستند.

* مبارزات انتخاباتي طولاني براي انتخاب نامزدها

مبارزات انتخاباتي براي انتخاب نامزدهاي نهايي انتخابات 2008 را مي توان به چهار مرحله تقسيم کرد؛ مرحله قبل از انتخابات مقدماتي، ژانويه، سه شنبه بزرگ و بهار.

مرحله قبل از انتخابات مقدماتي

در اين مرحله موقعيت نامزدها نسبت به يکديگر بر اساس ارزيابي هاي رسانه هاي خبري تعيين مي شد و هر يک از رسانه هاي معروف طبق معيارهاي خود فهرستي از نامزدهاي دو حزب دموکرات و جمهوريخواه را به عنوان نامزدهاي پيشتاز مطرح مي کردند. اما تا اکتبر 2007 (مهرماه سال جاري) نوعي اجماع بر سر پيشتاز بودن شش نامزد حاصل شده بود. براي مثال سي ان ان هيلاري کلينتون، جان ادواردز، رودلف جولياني، باراک اوباما، فرد تامپسون و ميت رامني را به عنوان نامزدهاي پيشتاز معرفي کرد. واشنگتن پست بر اساس نظرسنجي ها و توانايي نامزدها در جمع آوري منابع مالي کلينتون، ادواردز و اوباما را به عنوان نامزدهاي پيشتاز دموکرات ها مطرح کرد. از ميان نامزدهاي دموکرات و جمهوريخواه سه نامزد يعني کلينتون، اوباما و رامني در سه ماهه اول 2007 بيش از 20 ميليون دلار کمک مالي جمع کردند و سه نامزد ديگر يعني ادواردز، جولياني و مک کين بيش از 12 ميليون دلار جمع آوري کردند و نزديک ترين نامزد بعدي بيل ريچاردسون بود که توانست بيش از 6 ميليون دلار جمع کند. اما در سه ماهه سوم 2007 چهار نامزد پيشتاز جمهوريخواهان به لحاظ گردآوري کمک هاي مالي رامني، جولياني، تامپسون و پل بودند. پل در 5 نوامبر 2007 به عنوان کسي که بيشترين کمک مالي را در يک روز از طريق اينترنت جلب کرده بود رکورد جمهوريخواهان را شکست. هيلاري کلينتون نيز در 30 ژوئن 2007 با جلب بيشترين کمک مالي در يک روز رکورد دموکرات ها را از آن خود کرد.

انتخابات هاي مقدماتي

نمايندگان مجمع ملي هر يک از دو حزب دموکرات و جمهوريخواه از طريق انتخابات هاي مقدماتي مستقيم، انجمن هاي حزبي ايالتي و مجامع ايالتي انتخاب مي شوند. اين روند تا ماه ژوئن (خردادماه) ادامه مي يابد، اما در دوره هاي قبلي انتخابات رياست جمهوري نامزدهاي دموکرات و جمهوريخواه عملاً پس از برگزاري انتخابات هاي مقدماتي مارس مشخص شده بود. در جريان اين روند هر يک از نامزدها که اکثريت نمايندگان در نظر گرفته شده براي هر يک از دو حزب دموکرات و جمهوريخواه را کسب کند، نامزد پيروز حزب محسوب مي شود. هر يک از دو حزب دموکرات و جمهوريخواه تعداد متفاوتي از نمايندگان را به عنوان آستانه حداقلي براي مشخص شدن نامزد پيروز خود تعيين کرده اند. همچنين هر يک از اين دو حزب مقرراتي را تعيين کرده اند که بر اساس آن از برگزاري انتخابات هاي مقدماتي پيش از موعد در ايالت ها جلوگيري مي شود. بر اساس اين مقررات ايالت هاي متخلف از بخشي يا تمامي نمايندگان منتخب خود محروم مي شوند. در جريان انتخابات هاي مقدماتي دوره جاري چندين ايالت از جمله ايالت هاي بزرگي مانند فلوريدا و ميشيگان با تخلف از مقررات حزبي انتخابات مقدماتي خود را زودهنگام برگزار کردند؛ امري که زمينه را براي درگيري احتمالي در مجمع هاي حزبي در تابستان امسال بر سر اعتبار نمايندگان منتخب اين ايالت ها فراهم مي کند.

ژانويه

با آغاز سال نو ميلادي و در آستانه برگزاري نخستين انتخابات انجمن هاي حزبي در ايالت آيوا به تدريج موقعيت مايک هاکابي نامزد جمهوريخواهان و باراک اوباما نامزد دموکرات ها در نظرسنجي ها بهبود يافت و اين دو نامزد با پشت سر گذاشتن رامني و کلينتون که از مدت ها قبل به عنوان نامزدهاي پيشتاز مطرح شده بودند در مقام اول قرار گرفتند و سرانجام به عنوان نامزدهاي پيروز اين ايالت زبانزد شدند. جابه جايي مهم ديگر در انتخابات مقدماتي نيوهمپشاير اتفاق افتاد. در اين انتخابات هاکابي که فاقد منابع مالي کافي بود موقعيت برتر خود را از دست داد و جان مک کين در يک پيشرفت ناگهاني با پشت سر گذاشتن دو نامزد ديگر جمهوريخواه يعني جولياني و رامني به نامزد پيشتاز جمهوريخواهان تبديل شد و پيروزي را از آن خود کرد. در ميان دموکرات ها هيلاري کلينتون با وجودي که به دنبال پيروزي شگفت انگيز اوباما در آيوا در نظرسنجي هاي نيوهمپشاير نيز 12 درصد از او عقب افتاده بود، اما در روز انتخابات با فاصله دو درصد بر رقيبش اوباما پيروز شد. در گام بعدي با وجودي که حزب جمهوريخواه ميشيگان و فلوريدا را از نيمي از نمايندگان خود محروم کرده بود، اما رقابت جمهوريخواهان بر اين دو ايالت متمرکز شد؛ در حالي که دموکرات ها بر دو ايالت نوادا و کاروليناي جنوبي متمرکز شدند که با امتياز ويژه از سوي حزب اجازه يافته بودند انتخابات خود را زودهنگام برگزار کنند. در کاروليناي جنوبي اوباما با کسب 55 درصد آراي دموکرات ها پيروزي چشمگيري به دست آورد و در ميان جمهوريخواهان مک کين پيروزي کوچکي کسب کرد ولي زمينه را براي کسب پيروزي بزرگ تر و مهم تر در فلوريدا فراهم ساخت.

سه شنبه بزرگ

در 5 فوريه در يک اتفاق بي سابقه بزرگترين تعداد از انتخابات هاي مقدماتي رياست جمهوري به طور همزمان برگزار شد. در اين تاريخ بيست و چهار ايالت امريکا انتخابات هاي مقدماتي يا انجمن هاي حزبي را براي يکي از دو حزب يا هر دو برگزار کردند و با اعلام نتايج معلوم شد که اين مرحله به فشرده تر شدن رقابت کلينتون و اوباما در ميان دموکرات ها انجاميده و مک کين نيز موقعيت خود را به عنوان نامزد پيشتاز جمهوريخواهان تثبيت کرده است. در روزهاي بعدي شماري ديگر از ايالت ها انتخابات هاي مقدماتي يا انجمن هاي حزبي خود را برگزار کردند. با توجه به تثبيت موقعيت پيشتاز مک کين و کنار رفتن رامني از نامزدي به نفع او رقابت دموکرات ها بيش از جمهوريخواهان در کانون توجه قرار گرفت. با اين حال تا حدودي برخلاف آنچه که انتظار مي رفت پيروزي پي در پي اوباما در 10 انتخابات مقدماتي يا انجمن هاي حزبي پس از سه شنبه بزرگ کفه ترازو را به سرعت به نفع او سنگين کرد. در 9 فوريه انتخابات مقدماتي لوئيزيانا و واشنگتن براي هر دو حزب، نبراسکا و جزاير ويرجين براي دموکرات ها و کانزاس براي جمهوريخواهان برگزار شد. اوباما در هر چهار رقابت پيروز شد و روز بعد در انتخابات انجمن هاي حزبي مين نيز کلينتون را شکست داد. در جانب جمهوريخواهان هاکابي پس از مدت ها سپرده شدن به فراموشي به خاطر انتقادهاي محافظه کاران از مواضع نسبتاً ليبرال مک کين و کنار رفتن رامني از رقابت ها بار ديگر درخشيد و حتي با درصدي بالاتر از گذشته در کانزاس اول شد. در 12 فوريه انتخابات هاي مقدماتي معروف به انتخابات رودخانه پوتوماک در واشنگتن دي سي، مريلند و ويرجينيا براي هر دو حزب برگزار شد. اوباما در هر سه انتخابات برنده شد و هشتمين پيروزي پي در پي پس از سه شنبه بزرگ را به نام خود ثبت کرد. در جانب جمهوريخواهان نيز مک کين در هر سه ايالت پيروز شد. يک هفته بعد در 19 فوريه اوباما در آخرين انتخابات هاي مقدماتي فوريه در هاوايي و ويسکانسين به پيروزي رسيد. در همين تاريخ انتخابات هاي مقدماتي ويسکانسين و واشنگتن براي جمهوريخواهان برگزار شد که در هر دو مورد پيروزي از آن مک کين بود. شکست پي درپي هيلاري کلينتون موجب شد او به خانه تکاني در ستاد تبليغاتي خود بپردازد و مسوولان جديدي را براي مديريت فعاليت هاي تبليغاتي برگزيند. اما اين اقدامات نيز نتوانست از پيشرفت سريع اوباما جلوگيري کند. او در ابتدا به انتخابات مهم اهايو و تگزاس در چهارم مارس اميد بسته و در مناظره ها و سخنراني هاي تبليغاتي آرامش و لحن دوستانه خود را حفظ کرده بود ولي با شتاب گرفتن پيشرفت اوباما و نزديک شدن روز انتخابات ناگهان تغييري اساسي در رفتار خود بروز داد. کلينتون اوباما را متهم کرد که گزارش تحريف شده يي از مواضع او نسبت به بهداشت و درمان پخش کرده و به تخريب چهره او پرداخته است. هيلاري با لحني بي سابقه گفت؛ «شرمت باد، باراک اوباما،»
دوپاره شدن قضيه فلسطين
محمدعلي عسگري

طي سال گذشته فلسطين شاهد دو تحول مهم و يک ميان پرده قابل ملاحظه بود که ارزيابي و تحليل هر يک نيازمند مجال بيشتري است. در اينجا تنها به گزارشي از اين سه موضوع و در نهايت برخي پيامدهاي آن اشاره خواهد شد. نخستين تحول دوپاره شدن مرزهاي جغرافيايي و سياسي فلسطين بود که در نهايت به حاکميت دو دولت جداگانه يکي از کرانه باختري و ديگري در غزه منجر شد. دومين تحول شکستن مرزهاي غزه توسط هواداران جنبش حماس و بيرون پريدن از زندان تحريم ها با شيوه يي غيرمتعارف بود که دوباره موضوع حماس را حائز اهميت کرد و نشان داد بدون حضور و نقش اين گروه نمي توان به تحولات آتي منطقه به ويژه در حوزه شبه جزيره سينا و مصر اطمينان خاطر داشت. اما ميان پرده قابل توجه و بااهميتي که در مورد فلسطين رخ داد، برگزاري کنفرانس آناپوليس و سفر جرج بوش رئيس جمهور امريکا به منطقه بود که با خود اما و اگرهاي بسياري داشت. براي روشن شدن ميزان و نحوه تاثيرگذاري هر يک از اين موارد بايد ابتدا شرحي مختصر درباره هر يک نوشت.

دو پادشاه در يک اقليم

سال 2006 ميلادي غاواخر سال 85ف جنبش حماس براي نخستين بار در انتخابات پارلماني فلسطين شرکت کرد و در يک پيروزي غيرمترقبه غحتي براي خود اين جنبشف حماس توانست از 132 کرسي پارلمان، 76 کرسي را به دست آورده و شکست سختي را بر جنبش فتح با آن سابقه ديرين مبارزاتي و سياسي وارد کند. اين انتخابات با حضور ناظران بين المللي به ويژه جيمي کارتر برگزار شد و همگان بر دموکراتيک و سالم بودن آن مهر تاييد زدند. حماس ناگهان از يک جنبش مقاومت فراتر رفت و بر کرسي نخست وزيري تکيه زد و اسماعيل هنيه به عنوان اولين نخست وزير اين جنبش در برابر محمود عباس رئيس تشکيلات خودگردان سوگند ياد کرد. با تشکيل اين دولت، اختلافات ديرين دو جنبش فتح و حماس وارد مرحله تازه يي شد، به طوري که همان ضرب المثل معروف نگنجيدن «دو پادشاه در يک اقليم» را تداعي مي کرد. هنيه وزراي خود را معرفي کرد و دست به کار شد. اما به جاي استقبال از اين دولت جديد، تحريم هاي داخلي و بين المللي آغاز شد. اسرائيل ارسال ماهانه 55 ميليون دلار درآمدهاي گمرکي به دولت خودگردان را متوقف کرد و اتحاديه اروپا در کنار امريکا هر گونه همکاري با دولت منتخب حماس را منوط به «به رسميت شناختن اسرائيل» و «توقف خشونت ها» از سوي جنبش حماس کردند. محمود عباس و در کنار او جنبش فتح نيز بر دولت حماس فشار مي آورد که بايد به توافقات پيشين دولت خودگردان با اسرائيل پايبند باشد. پاسخ گفتن به اين گونه مطالبات به معناي تحولاتي اساسي در انديشه و عمل حماس بود. موضوعي که گرچه برخي مقامات عملگراي مقيم غزه حاضر به انعطاف هايي جزيي در اين باره مي شدند اما شاخه حماس مقيم خارج حاضر به چنين انعطاف هايي نمي شد. بارها بين طرفداران فتح و حماس درگيري هاي لفظي و غيرلفظي پيش آمد و محمود عباس و اسماعيل هنيه به قهر و آشتي روي آوردند اما هر بار با پادرمياني دولت هاي عرب از جمله مصر و عربستان و دخالت اتحاديه عرب و سازمان کنفرانس اسلامي تفاهم يا توافقي حاصل مي شد که بلافاصله چند روز بعد شکسته مي شد. دولت هاي فتح و حماس دو وصله ناجور بودند که به هم دوختن آنها کاري دشوار به نظر مي رسيد. پس از يکسري درگيري هاي خونين بين طرفداران اين دو جنبش به ويژه در غزه که ده ها فلسطيني را قرباني کرد به دعوت عربستان سعودي، خالد مشعل و محمود عباس در مکه تفاهمنامه يي را امضا کردند و مقرر شد يک دولت وحدت ملي در فلسطين تشکيل شود به نحوي که وزراي مشترک از هر دو گروه در دولت اسماعيل هنيه حضور داشته باشند. اما اواخر بهار سال گذشته، در حالي که هنوز جوهر اين توافقنامه خشک نشده بود، دو گروه همديگر را به کودتا عليه ديگري متهم کردند و حماس قدرت را در غزه براي خود يکپارچه و با تصرف مقر دولت خودگردان استقلال خود را اعلام کرد. محمود عباس نيز که تا حدودي از پيش خود را براي چنين روزي آماده کرده بود، بلافاصله با برکناري اسماعيل هنيه از نخست وزيري، «سلام فياض» را منصوب و دولتي اضطراري تشکيل داد. به اين ترتيب دو دولت جداگانه فلسطيني، يکي در غزه به رهبري حماس و ديگري در کرانه باختري به رهبري فتح تشکيل شد که هر يک پايگاهي جداگانه در درون فلسطيني ها داشت و از حاميان متفاوتي در سطح منطقه يي و بين المللي برخوردار مي شد.

ميان پرده آناپوليس

سال گذشته دولت جرج بوش در آخرين سال رياست جمهوري خود به منظور پيشبرد روند صلح خاورميانه (که هشت سال بود متوقف مانده بود) و تقويت دولت محمود عباس و انزواي دولت حماس و حاميان منطقه يي اش کنفرانسي را در مريلند با حضور بيش از 50 کشور و سازمان جهاني و حدود 16 کشور عربي برگزار کرد.اين کنفرانس از سوي ايران و حماس و برخي گروه هاي فلسطيني به شدت محکوم و تحريم شد، اما برخلاف انتظار همگان سوريه در سطح «معاون وزير خارجه» شرکت و در همان حال اين کنفرانس را بي حاصل و ناکارآمد معرفي کرد. پيش از برگزاري اين کنفرانس گروه هاي اسرائيلي و فلسطيني براي تنظيم پيش نويس يک قطعنامه با يکديگر در اسرائيل و امريکا ديدار داشتند اما به توافق مشخصي نرسيدند. ادامه همين مذاکرات در آستانه برپايي کنفرانس و با حضور کاندوليزا رايس وزير خارجه امريکا و حتي شخص جرج بوش نيز نتوانست ثمربخش باشد. از اين رو کنفرانس آناپوليس بيشتر به يک نمايش سياسي در سطحي بين المللي تبديل شد که به قول جرج بوش قصد داشت دوباره «مذاکرات روند صلح را از سر بگيرد.» در واقع اين مذاکرات در ادامه مذاکرات مربوط به طرح نقشه راه بود که در دوره نخست وزيري باراک و رياست جمهوري ياسر عرفات بر سر موضوع تعيين تکليف قدس به بن بست رسيده بود. مهم ترين محورهاي باقيمانده در مذاکرات صلح اسرائيل و فلسطيني ها يا به اصطلاح «مسائل نهايي» عبارت بودند از تعيين مرزهاي دو دولت، وضعيت آوارگان و اسرائيل، تقسيم منابع آب و تعيين تکليف بيت المقدس و مساله شهرک سازي ها که به رغم بعضي اظهارنظرها در کنفرانس آناپوليس براي هيچ کدام تصميم گيري نشد. تنها شرکت کنندگان بر تشکيل دو دولت مستقل تاکيد ورزيدند و اين البته دستاورد مهمي براي دولت خودگردان در سطح جهاني بود.رئيس جمهور امريکا براي تاکيد بيشتر بر اراده خود و تقويت روند صلح براي نخستين بار تصميم گرفت به اسرائيل و فلسطين سفر کند.

شکستن حصار غزه

يکي ديگر از تحولات فلسطين در سال گذشته شکستن محاصره غزه و منفجر کردن ديوارهاي مرزي غزه با مصر در منطقه رفح بود. پس از يکدست شدن حاکميت در آن تحت محاصره يي اقتصادي قرار داشت. يک و نيم ميليون فلسطيني در زميني به مساحت 360 کيلومتر در غزه متراکم هستند (4500 نفر در هر کيلومتر) که اقتصاد آن به شدت وابسته به اسرائيل است. طي سال هاي گذشته حدود 45 هزار فلسطيني ساکن غزه به عنوان يک نيروي کار ارزان در اسرائيل مشغول فعاليت بودند که از اين تعداد روز به روز کاسته شده است. در حال حاضر گفته مي شود درصد بيکاري در غزه به بيش از 50 درصد رسيده است و نيمي از درآمد نيروي کار اين منطقه به دستمزدهايي وابسته است که از طريق دولت خودگردان (و در حال حاضر توسط حماس) بين آنان توزيع مي شود. گذرگاه رفح تنها گذرگاه مسافرتي و راه دسترسي ساکنان نوار غزه به جهان خارج است که از ژوئن 2007 کاملاً بسته شد. در واقع با يکدست شدن حاکميت غزه توسط حماس و برچيده شدن نهادهاي رسمي وابسته به دولت خودگردان، مرزهاي شمالي و جنوبي اين منطقه بسته شد و غزه به زنداني مبدل شد که حماس بايد آن را اداره مي کرد. فشارهاي اقتصادي بر ساکنان غزه زماني به مرز فاجعه رسيد که اسرائيل ارسال سوخت به غزه را متوقف کرد و در نتيجه دو نيروگاه توليد برق در غزه يکي پس از ديگري از کار افتاد. در همان حال اسرائيل به حملات هوايي خود ادامه مي داد و حتي تصميم داشت حملات سراسري و زميني خود را آغاز کند. در مقابل اين امر حماس دو تاکتيک جالب توجه را همزمان پيش مي برد که يکي ادامه حملات موشکي به شهرک هاي يهودي نشين اسرائيل بود تا نشان دهد تنها اين حماس است که پرچمدار مقاومت و مبارزه عليه تجاوزات اسرائيل است و از سوي ديگر با برپايي تظاهرات زنان و کودکان شمع به دست افکار عمومي منطقه و جهان را متوجه فاجعه محاصره اقتصادي در غزه مي کرد. اين دو تاکتيک فضا را براي حماس آماده کرد به نحوي که افکار عمومي جهان را عليه اسرائيل برانگيخت و حتي منجر به تشکيل چند جلسه متوالي از سوي شوراي امنيت شد و رفتار اسرائيل مورد انتقاد شديد جهاني قرار گرفت. در نهايت حماس تعدادي از زنان عضو جنبش خود را روانه مرزهاي با مصر کرد که با ماموران مرزبان مصري درگير شدند.سرانجام جوانان طرفدار حماس با منفجر کردن ديوارهاي سيماني مرز هزاران فلسطيني را روانه شهرهاي عريش، شيخ زويد و رفح کردند. بيش از يک هفته فلسطيني ها در مرز مصر و غزه در رفت و آمد بودند و حتي تعدادي با گرفتن پاسپورت هاي مصري خود را به کشورهاي ديگر رساندند. دولت حسني مبارک که در برابر يک عمل انجام شده قرار گرفته بود، ابتدا از اين امر استقبال کرد اما پس از آن در اثر فشارهاي امريکا و اسرائيل مجبور به بستن دوباره مرزها شد. شکستن مرزهاي رفح ابتکار عمل فوق العاده يي بود که در سايه آن حماس توانست نفسي تازه کند و به دنيا اعلام کند اگر در شرايطي اضطراري قرار گيرد مي تواند دست به اقدامي بزند که طرف هاي منطقه يي و بين المللي را درگير معضلات متعدد و لاينحلي سازد. حتي بيم آن مي رفت که اقدام حماس بر تحولات منطقه يي تاثير گذاشته و معادلات جديدي را برقرار کند. يک نمونه ساده از اين امر تماس تلفني رئيس جمهوري ايران و مصر بود در حالي که سه دهه از قطع روابط ديپلماتيک اين دو کشور مي گذشت.

سال گذشته براي فلسطيني هاي کرانه باختري غدولت فتحف سالي آسوده و پرثمر بود و تقريباً اين منطقه به جز مواردي معدود شاهد نوعي آسودگي خاطر بود، اما براي فلسطيني هاي ساکن غزه سالي دشوار و پرمخاطره بود. فلسطيني هاي کرانه باختري که در سايه کمک هاي خارجي روز به روز مرفه تر مي شوند به شرايط جديدي تن مي سپارند و در مقابل، فلسطيني هاي مقيم غزه که روزهاي سختي را تجربه مي کنند خود را پرچمدار آينده قضيه فلسطين مي دانند و اين موضوع در درازمدت مي تواند براي حماس جايگاه ديگري را رقم زند. در اين ميان رفته رفته حاميان قضيه فلسطين نيز به دوپاره تقسيم مي شوند؛ دولت هايي که در کنار محمود عباس مي ايستند و تنها او را نماينده واقعي فلسطين مي دانند و دولت هايي که آشکار و پنهان از دولت حماس دفاع مي کنند. افکار عمومي کشورهاي عرب و مسلمان نيز رفته رفته شکاف برمي دارد و خود را در برابر اين پرسش مهم مي يابد که؛ «کدام فلسطين؟،»
لبنان آرامش در بستر توفان
محمدعلي عسگري

تصور اينکه چگونه کشوري مانند لبنان با آن همه تنوع قومي و مذهبي در حجم کوچک خود بتواند سالي را بدون پارلمان، رياست جمهوري و حتي با دولتي نيم بند به حيات خود ادامه دهد و درگيري هاي سياسي و نظامي سنگيني را تحمل کند، تصور دشواري است. همين امر موجب مي شود در بازخواني حوادث يک سال گذشته لبنان به جست وجوي اين واقعيت برخيزيم که راز اين آرامش در دل توفان چيست و آيا همچنان تداوم خواهد داشت؟ به جز حوادث خونيني چون ترور شخصيت هاي لبناني و بروز آشوب هاي خياباني و اعتصاب اپوزيسيون مخالف دولت که بيش از يک سال است ادامه دارد، سال گذشته لبنان شاهد دو تحول مهم بود؛ يکي درگيري ارتش با شورشيان مقيم اردوگاه نهرالبارد و ديگري پايان رياست جمهوري اميل لحود و خالي ماندن کرسي او تا زماني نامعلوم. در بحران نخست ارتش کم توان لبنان به ويژه پس از خروج ارتش سوريه که سال گذشته اتفاق افتاد، آزموني سخت را تجربه کرد و در بحران دوم که همچنان (تا لحظه تنظيم اين گزارش) ادامه دارد، تمام نيروهاي سياسي لبنان درگير جدالي سخت و نفس گير شدند. در اينجا ابتدا ماجراي نهرالبارد را مرور مي کنيم و سپس به موضوع خلاء قدرت در لبنان خواهيم پرداخت.

1- بحران نهرالبارد

بخشي از فلسطيني هاي آواره (طي سال هاي 1948 تا 1973) با جمعيتي معادل 5/2 ميليون نفر در 12 اردوگاه لبنان اسکان يافتند که تعدادي از اينها ويران شد و تعدادي باقي مانده است. از جمله اردوگاه هاي باقيمانده و مشهور در لبنان مي توان از اردوگاه هاي عين الحلوه (45 هزار نفر)، برج البراخبه (19 هزار)، الراشديه (24 هزار) و نهرالبارد (30 تا 40 هزار) ياد کرد. اردوگاه نهرالبارد در شمال لبنان و نزديکي (16 کيلومتري) شهر تاريخي طرابلس قرار دارد که در سال 1949 توسط سازمان صليب سرخ جهاني براي آوارگان فلسطيني تاسيس شد. تابستان گذشته اين اردوگاه صحنه نبرد خونين بين ارتش لبنان از يک سو و نيروهاي شورشي طرفدار «فتح الاسلام» بود. اين درگيري از حمله چند فرد مسلح ناشناس به يک شعبه بانک شروع شد و دولت لبنان دستور حمله به پناهگاه سارقان را که گفته مي شد در اردوگاه نهرالبارد استقرار دارند، صادر کرد. حمله به اردوگاه در واقع انگشت کردن در يک لانه زنبور بود و چندين ماه ارتش لبنان را با جنگي درگير کرد که به اتفاق نظر همه تحليلگران از زمان جنگ هاي داخلي (1990-1975) در لبنان بي سابقه بوده است زيرا اين اردوگاه مقر گروه هاي سلفي بود که روزگاري با «فتح انتفاضه» غشاخه انشعابي از جنبش فتحف همکاري مي کردند اما در پي موج اسلام گرايي سنتي و ظهور جرياناتي چون القاعده، به اين جريان گرايش پيدا کردند. جريان هاي سلفي گري عمدتاً در شهر طرابلس لبنان حضوري فعال دارند و شاکر العبسي رهبر گروه «فتح الاسلام» نيز تحت تاثير اين جريان بود. العبسي معتقد است بايد ابتدا شريعت اسلامي را در اردوگاه ها جاري ساخت و پس از آن براي آزادي قدس به جنگ با اسرائيل رفت. العبسي يک چريک کهنه کار فلسطيني است که در سوريه آموزش ديده و متهم به ترور يک ديپلمات امريکايي به نام لارنس فولي در امان (2004) است و به همين خاطر به طور غيابي از سوي اردن به مرگ محکوم شده است. گفته مي شود او 200 تا 250 نيروي مسلح با مليت هاي گوناگون داشت و روزگاري همکار ابومصعب الزرقاوي بود. درگيري ارتش لبنان با اين گروه به درگيري با تمام ساکنان اردوگاه انجاميد و همين امر مساله يي ساده را چنان پيچيده کرد که پس از سه ماه درگيري بيش از 200 تن از طرفين کشته شدند و به کلي اردوگاه تخليه و به تلي از خاک تبديل شد. ابتداي شروع اين درگيري بسياري از ناظران انگشت اتهام را به سوي سوريه دراز و سازمان هاي اطلاعاتي سوريه را عامل شروع اين درگيري توصيف کردند، اما واقعيت ها فراتر از اين موضوع بود؛ پادرمياني رهبران گروه هاي فلسطيني از جمله محمود عباس رئيس تشکيلات خودگردان و ساير رهبران ديني و ملي نتوانست مشکل را حل کند. نکته جالب اينکه تمام گروه هاي لبناني از حزب الله گرفته تا جريان المستقبل به رهبري سعدالدين حريري از عمليات ارتش پشتيباني کردند و امريکا نيز براي توانمند ساختن ارتش لبنان تجهيزات نظامي فرستاد. درگيري نهرالبارد اين بيم را تقويت مي کرد که ممکن بود آتش جنگ به ساير اردوگاه هاي فلسطيني کشيده شود اما دخالت رهبران فلسطيني همسو با دولت فواد سنيوره و پشتيباني گسترده مردم لبنان از عمليات ارتش مانع تحقق چنين امري شد. به هرحال تابستان خونين لبنان با درگيري نهرالبارد خاتمه يافت و در اين آزمون ارتش لبنان توانست جايگاه تازه يي در بين مردم اين کشور به دست آورد و خود را به عنوان يک نيروي حافظ امنيت و نظم معرفي کند. به همين خاطر بود که اميل لحود پس از اتمام دوران رياست جمهوري خود، مسووليت برقراري امنيت و ثبات کشور را به ارتش سپرد و تجربه يک سال گذشته نشان مي دهد در مجموع ارتش لبنان توانسته است با حفظ بي طرفي و عدم وابستگي به گروه ها و جناح هاي سياسي اين مسووليت را به انجام برساند.

استعفاي لحود

سوم آذرماه گذشته اميل لحود پس از 9 سال تکيه زدن بر صندلي رياست جمهوري لبنان، از کاخ «بعبدا» خارج شد و از آن پس تاکنون هيچ ردپايي از او در سياست ملاحظه نشده است. لحود يک رئيس جمهور سفارشي طرفدار سوريه بود که سه سال پيش دوران زمامداري او به پايان رسيده بود اما با فشارهاي اين کشور و به رغم خواست مردم لبنان به ويژه رفيق الحريري نخست وزير، رياست جمهوري او براي سه سال ديگر تمديد شد. آخرين روزهاي آبان گذشته اين احتمال وجود داشت که لحود براي بقاي خود بر کرسي رياست دست به ابتکار عملي جديد بزند و مسووليت حفظ نظم را به ژنرال ميشل سيمان فرمانده ارتش سپرد. اکنون نزديک سه ماه از اين تاريخ مي گذرد و هنوز گروه هاي رقيب لبناني نتوانسته اند بر سر جانشيني او به توافقي اصولي و پايدار دست يابند. با خداحافظي لحود کشمکش هاي سياسي در لبنان تشديد شد و گاه تا مرز انفجار پيش رفت. پارلمان 128 نفره لبنان مي بايست با حداکثر آرا جانشين لحود را تعيين کند. ترکيب بندي نيروهاي سياسي در لبنان به اين صورت است که در يک سو جريان 14 مارس مرکب از حزب المستقبل (به رهبري حريري)، نيروهاي لبناني (به رهبري سمير جعجع)، حزب کتائب (به رهبري امين جميل) و سوسياليست هاي ترقي خواه (وليد جنبلاط) و ساير شخصيت هاي مستقل و نيمه مستقل قرار دارد که در مجموع 68 نماينده را در اختيار داشت اما تعدادي از آنها ترور شده و هم اکنون به 64 نماينده رسيده است. در مقابل اين جريان نيروي 8 مارس قرار دارد که مرکب از جنبش حزب الله (به رهبري نصرالله)، جنبش امل (به رهبري نبيه بري رئيس پارلمان)، جنبش مسيحيان آزاد (به رهبري ميشل عون) و برخي شخصيت هاي ديگر است که در مجموع 58 نماينده در پارلمان دارد. قانون اساسي لبنان مي گويد براي تعيين رياست جمهوري ابتدا با اکثريت آرا و در صورت فقدان آرا در نوبت دوم با «نصف به علاوه يک» بايد تصميم گرفت. با فراهم نشدن اکثريت توافقي در نوبت اول نبيه بري نشست پارلمان را به تعويق انداخت. اين سريال تعويق ها تاکنون براي دوازدهمين نوبت تکرار شده است. گروه 14 مارس با وجودي که به لحاظ حقوقي و قانوني مي تواند از طريق نصف به علاوه يک عمل کند اما به دليل ملاحظات داخلي و خارجي از اين کار امتناع مي کند و گروه اقليت نيز در مجلس حضور نمي يابد. دو جريان سياسي عمده لبنان با انتخاب «ميشل سليمان» فرمانده ارتش به رياست جمهوري موافقند اما اين امر بايد يک روند اصلاح قانوني را طي کند و همين جا است که جريان اقليت دولت را قبول ندارد و براي انجام اصلاحات قانوني امتياز مي خواهد. آخرين تلاش هاي عمرو موسي دبيرکل اتحاديه عرب که با ابتکار کشورهاي عربي (از جمله سوريه) همراه بود، توانست طرحي سه ماده يي را ارائه کند که ابتدا رئيس جمهور تعيين و سپس ترکيب دولت عوض شده و برنامه انتخابات آينده تعيين شود، اما اين طرح نيز نتوانست در عمل گره گشاي مشکلي باشد. در لبنان هجده طايفه رسمي حضور دارند و بر مبناي يک سنت تاريخي رياست جمهوري به مسيحيان، رياست مجلس به شيعيان و نخست وزيري به اهل تسنن تعلق دارد. اين طوايف اصلي در واقع با حاميان منطقه يي و بين المللي خود در تماس هستند و از سوي آنها پشتيباني مي شوند. به اين ترتيب لبنان به عرصه يي براي زورآزمايي قدرت هاي بين المللي و منطقه يي تبديل مي شود و اين سنتي تاريخي در اين کشور بوده است. به همين دليل است که لبنان حتي بدون رياست جمهوري، پارلمان و نخست وزيري مي تواند پايدار بماند و در آن آب از آب تکان نخورد، به اين شرط که قدرت هاي فرالبناني آن را آرام بخواهند، در غير اين صورت مي تواند به طرفه العيني درگير جنگ هاي خونين داخلي يا خارجي (به خصوص با اسرائيل) شود. تجربه آرامش در دل توفان در کشوري چون لبنان به همين خاطر است و درست به همين دليل است که نمي توان يک سال يا حتي يک ماه آينده اين کشور را بدون لحاظ کردن کنش هاي فرالبناني پيش بيني کرد. آخرين حادثه سال گذشته براي لبنان ترور عماد مغنيه بود که برخي از ناظران آن را مقدمه يي براي يک جنگ جديدغبا اسرائيلف و برخي ديگر جايگزيني براي چنين جنگي توصيف کردند و گفتند اسرائيل به جاي يک درگيري مرزي و رودررو با حزب الله لبنان به اين راه حل متوسل شده است. اينها همه اشاره هايي است به شرايط شکننده، حساس و در عين حال پيچيده لبنان و کسي نمي داند اين وضع تا چه زمان استمرار خواهد داشت. توقع اينکه مردم لبنان با دست زدن به يک ابتکار ملي سرنوشت خود را به دست گيرند و بدون دخالت نيروهاي خارجي آينده خود را رقم زنند، با توجه به تنوع قومي و مذهبي لبنان و وابستگي اين کشور به جهان خارج، تصوري دور از ذهن است. به همين دليل بايد همچنان در انتظار تصميم بازيگران اصلي بود و ديد آنها آيا مسير همکاري و توافق را در پيش مي گيرند يا به روند مواجهه و تقابل سوق مي يابند. سرنوشت آينده لبنان تا اطلاع بعدي در گرو همين تصميم خواهد بود.
مشرف و غول چراغ جادو
آرش مومنيان

آغاز بهار 1386، پاکستان کشوري نسبتاً امن و باثبات به شمار مي رفت که دست کم از زماني که پرويز مشرف با کودتايي در سال 1999 قدرت را در اين کشور به دست گرفته بود، نه رنگ تنش هاي سياسي مرسوم در ايام پيشين و انگ و تهمت هاي رهبران سياسي را به خود ديده بود و نه به رغم همجواري با مرکز جنبش طالبان و ديگر حرکت هاي راديکال اسلامي، تلفات سنگيني را در حملات تروريستي و از اين دست متحمل شده بود. اما تحولات يک سال گذشته وضعيت پاکستان را به گونه يي دگرگون کرد که امروز گذاشتن صفت «باثبات» در کنار نام پاکستان عجيب و نادرست مي نمايد ولو در توصيف وضعيتي که ديگر مدت هاست وجود ندارد.

آغاز درگيري هاي پاکستان را مي توان از ماه مارس و عزل قاضي افتخار محمد چودري رئيس ديوان عالي اين کشور توسط مشرف پيگيري کرد. هرچند عزل قاضي چودري به اوايل ماه مارس سال گذشته (اواسط اسفند 1385) بازمي گردد اما اعتراضات و درگيري هاي مربوط به آن از اواخر مارس (اوايل فروردين 1386) آغاز شد و در اوج آن در ماه مه (ارديبهشت) منجر به کشته شدن 42 نفر در کراچي شد. اين درگيري ها در حقيقت آغازگر آشوب هايي از نوع اول بودند که طي آن خواسته هاي مدني شهروندان پاکستاني که در هشت سال حکومت مشرف ناديده گرفته شده و سرکوب شده بودند در برابر نظام حاکم قرار گرفتند. اما کمتر از دو ماه پس از درگيري هاي خونين کراچي، هيولايي در اسلام آباد پايتخت پاکستان سر بلند کرد. طلبه هاي تندرو لال مسجد اسلام آباد (مسجد سرخ) با حمله به نيروهاي پليس غائله جديدي را در پايتخت آغاز کردند که پس از محاصره هفت روزه مسجد، چاره يي جز حمله براي نيروهاي دولتي باقي نگذاشت.مسجد لال (در فارسي لعل هم نوشته مي شود) اسلام آباد و دو مدرسه نزديک به آن که يکي براي طلاب مرد و ديگري براي طلاب زن ساخته شده بودند در سال هاي اخير و درست زير گوش مشرف به يکي از فعال ترين مراکز آموزش نيروهاي افراطي و بنيادگراي اسلامي تبديل شده بود.مولانا عبدالعزيز و عبدالرشيد غازي که رهبري اين مسجد را به عهده داشتند اوايل سال جاري حکم به اجراي احکام شريعت در سراسر پاکستان دادند. طلبه ها در روزهاي بعد به کتابخانه هاي کودکان حمله کرده و کنترل آنها را به دست گرفتند، چندين زن تبعه چين را که در کلينيک طب سوزني کار مي کردند به اتهام فساد اخلاقي ربودند، فروشگاه هاي نوارهاي ويدئويي و موسيقي را به آتش کشيدند، به نيروهاي پليس که در محدوده تحت کنترل آنها وارد شده بودند حمله کرده و بعد از ضرب و شتم تعدادي از آنها چهار نفرشان را ربودند و تمام اين کارها را در منطقه يي انجام دادند که چسبيده به پارلمان پاکستان و در فاصله يي نزديک به دفتر مرکزي «آي اس آي» يکي از مخوف ترين سازمان هاي جاسوسي و اطلاعاتي جهان بود. حمله نيروهاي دولتي به اين مسجد در پي محاصره هفت روزه آن موجب کشته شدن بيش از 170 تن از جمله عبدالرشيد غازي شد. مولانا عبدالعزيز برادر او که رهبر اصلي مسجد سرخ به شمار مي رفت هنگام فرار در لباس و پوشيه زنانه به دام نيروهاي پليس افتاد و زنده ماند. از مدرسه چندين قبضه اسلحه کلاشنيکوف، مين ضدتانک، نارنجک، و آر پي جي کشف شد. در پي حملات دولت به اين مدرسه جنبش هاي اسلامي تندرو در شمال پاکستان به ويژه در استان هاي وزيرستان و استان شمال غرب به خونخواهي عبدالرشيد غازي و طلبه هايش به مبارزه با نيروهاي دولتي برخاستند. در شهرهاي بزرگ مانند کراچي و اسلام آباد نيز مدارس مذهبي که تعدادشان بيشمار است و قدرت قابل توجهي دارند به مرکز مقاومت و مخالفت عليه مشرف تبديل شدند. به اين ترتيب نوع دوم خشونت ها با رودررويي حرکت هاي مذهبي و دولت شکل گرفت؛ حرکت هايي مذهبي که به گفته پروفسور پرويز هودبيهوي استاد دانشگاه قائد اعظم اسلام آباد «حرکتي سرکوبگر و دانش ستيز است که کاملاً با طرز تفکر مدرن بيگانه است.» پس از مرگ او چنين به نظر مي رسد که جنبش هاي راديکال اسلامي و کساني مانند مولانا فضل الله و اخيراً بيت الله محسود که تازه در راس حرکت طالبان در پاکستان قرار گرفته است درصدد برآورده کردن آخرين آرزوي عبدالرشيد غازي هستند. در حقيقت مشرف با حمله به مسجد لال به چراغ جادويي دست کشيد و هيولايي از آن خارج شد؛ هيولايي که قريب سي سال در اين چراغ رشد کرده و قدرت گرفته است و اکنون

بر خلاف قصه علاءالدين، کمر بسته است تا هر چه آرزوي مشرف نيست، انجام دهد. اين غول ديگر به چراغ خود بازنخواهد گشت.

ژنرال، وارث نگون بخت ژنرال

بعد از پايان غائله مسجد سرخ، استفن هادلي يکي از مشاوران امنيت ملي ايالات متحده در توصيف اين رويداد گفت؛ «اين غواقعهف پديده يي بود که طي چند دهه شکل گرفته بود.» اظهارنظر هادلي يکي از درست ترين توصيف هايي بود که در آن روزها منتشر شد و شايد به اين خاطر که امريکايي ها نيز به اندازه سايرين در پديد آمدن چنين جنبش هايي مقصر بوده اند. سال 1979 آبستن تحولات خوب و بد، آميخته به هم، در سطح بين المللي و به خصوص در اين ناحيه از جهان بود؛ در حالي که ايران با انقلاب سعي مي کرد به نظام جمهوري دست پيدا کند پاکستان در پي کودتاي ژنرال محمد ضياء الحق به ورطه ديکتاتوري سقوط مي کرد. ضياء الحق در حقيقت کسي است که پاکستان را به مهد يکي از هولناک ترين پديده هاي تاريخ معاصر يعني گروه هاي شبه نظامي اسلامگراي افراطي تبديل کرد. او پس از کودتاي 1977 کوشيد سياست هاي ذوالفقار علي بوتو نخست وزير مخلوع را خنثي کند و سعي کرد به امريکا نزديک شود.سازمان سيا درست در سال 1979 در گزارشي محرمانه به جيمي کارتر رئيس جمهور وقت ايالات متحده، حمايت مخفي از مجاهدين مسلمان را که در افغانستان عليه نيروهاي شوروي مي جنگيدند به عنوان سياست جديد در برابر گسترش کمونيسم مطرح کرد. ضياء الحق که خود در ظاهر مسلماني دوآتشه بود در راستاي حمايت از اين سياست که کمک هاي نظامي امريکا را از او در پي داشت به حمايت و گسترش جنبش هاي افراطي اسلامي و مسلح کردن آنها دست زد و در مدت کوتاهي شمار زيادي از مدارس مذهبي در سراسر پاکستان پديد آمدند. مساله ديگري که به گسترش مدارس مذهبي تندرو در پاکستان کمک زيادي کرد انقلاب اسلامي ايران بود. کشورهايي مانند عربستان سعودي و عراق که در آن زمان از افزايش نفوذ ايران در منطقه بيمناک بودند بخش قابل توجهي از مازاد درآمدهايشان از محل فروش نفت را به پاکستان سرازير کردند تا در تقويت سازمان هاي مذهبي تندرو سني ها در پاکستان سهيم شوند. در نظر آنها پاکستاني با ديدگاه هاي راديکال سني مي توانست عنصر خوبي در مهار کردن تهديد ايران به عنوان حکومتي با ايدئولوژي شيعه باشد. در همين راستا ضياء الحق موفق شد سازمان هاي خيريه سعودي را متقاعد کند تا صدها مدرسه آموزش و حفظ قرآن در حاشيه مرز اين کشور با افغانستان احداث کنند؛ پايگاهي که اکنون مرکز تروريست ها و گروه هاي شبه نظامي است که منطقه وزيرستان را به آشوب کشانده اند و به نيروهاي طالبان در عمليات شان در خاک افغانستان کمک مي کنند. در دوران ضياء الحق براي اولين بار در تاريخ پاکستان حکومت به حمايت مالي از توسعه آموزش هاي مذهبي دست زد و حتي پرداخت زکات در طول دوران حکومت ضياء الحق براي تامين هزينه مدارس مذهبي براي شهروندان پاکستاني اجباري شد. اين بخش از کمک هاي مالي به ويژه در توسعه مدارس ديوبندي ها که شاخه يي بومي از سني ها هستند، به کار گرفته شد. اين شاخه از سني ها که ريشه هايشان از مدرسه يي مذهبي در هند به همين نام (ديوبندي) مي آيد پيرو فقه ابوحنيفه هستند و ديدگاه هاي بسيار نزديکي به وهابي هاي عربستان دارند. امروزه مدارس مذهبي ديوبندي ها و بريلوي ها که شاخه بومي ديگري از سني هاي جنوب آسيا هستند، در کنار مدارس مذهبي اهل حديث (وهابي ها) و حتي شيعيان در سراسر پاکستان پراکنده هستند. مدارس مذهبي پاکستان به عنوان پايگاه اصلي اسلامگرايي افراطي در سال 1970 تعدادشان انگشت شمار بود اما در سال 1988 و در زمان سقوط ضياء الحق تعداد آنها به 8 هزار مدرسه ثبت شده و 25 هزار مدرسه ثبت نشده رسيد و هم اکنون بر اساس آمار دولتي 13 هزار مدرسه مذهبي در پاکستان وجود دارد که علاوه بر ايفاي نقشي کليدي در تشکيل هسته حرکت هاي راديکال مسلحانه در پاکستان امروز، طي دهه هاي گذشته در چچن، بوسني و ديگر نقاط جهان نيز فعاليت کرده اند. بر اساس گزارشي که اخيراً از سوي موسسه بين المللي بحران(ICG) در بروکسل بلژيک منتشر شده تنها در سال 2003 ، 7/1 ميليون طلبه در اين مدارس ثبت نام کرده اند. اکثر اين طلاب بين 5 تا 18 سال دارند و از فرزندان خانواده هاي فقير پاکستاني هستند. همچنين به خاطر فقدان سيستم قانوني ناظر بر فعاليت يتيم خانه ها سالانه هزاران تن از کودکان بي سرپرست نيز از اين مدارس سر درمي آورند. به اين ترتيب مشرف که خود با اتکا به نيروي ارتش به عنوان يکي از قدرتمندترين و صاحب نفوذترين نهادهاي قدرت در پاکستان رهبري اين کشور را به دست گرفته اکنون با دو جريان مخالف روبه رو است؛ يکي جريان مدني که با عزل قاضي چودري آغاز شده و پس از اشتباهات مکرر مشرف به ويژه در اعلام وضعيت فوق العاده در ماه نوامبر به اوج قدرت خود رسيده است اما با اين حال جنبشي چندان ريشه دار و قدرتمند در پاکستان محسوب نمي شود و ديگري جريان ضدمدني اسلامگرايي افراطي که از طريق مدارس مذهبي در عمق بافت اجتماعي و گستره جغرافيايي اين کشور ريشه دوانده و به نهادي بي نهايت قدرتمند تبديل شده است. جريان سياسي مدني پاکستان هنوز ساخت دوران فئودالي خود را حفظ کرده در حالي که بنيادهاي قدرت فئودالي در اين کشور از بين رفته و تاثيرات و نفوذ آنها رفته رفته محو مي شوند. علاوه بر اين حاکميت اصول مدني نيز هرگز به لطف کودتاهاي مکرر نظامي در تاريخ 60 ساله پاکستان آن چنان نهادينه نشده اند.از سويي ديگر ارتش نيز پس از جنگي فرسايشي در شمال پاکستان و شکست هاي پي در پي به ويژه در نيمه دوم سال و پس از محول شدن رهبري طالبان به محسود روحيه خود را از دست داده است. اين وضعيت به گونه يي بود که اخباري درباره تسليم داوطلبانه ارتشي ها به نيروهاي افراطي در اين ناحيه شنيده مي شد. اکنون اين پرسش باقي مي ماند که جريان مدني پس از سرنگوني مشرف که به ويژه از چند هفته مانده به انتخابات پارلماني 18 فوريه به شعار اول جريان تبديل شده، با اتکا به ارتشي تضعيف شده که شايد به جريان مدني نيز وفادار نماند، به تنهايي توان ايستادگي در برابر جريان ضدمدني و قدرتمند اسلامگرايي افراطي را در پاکستان دارد؟
نظام سياسي اقتصادي کره شمالي
مخوف ترين
فرزانه روستايي

مهم ترين وظيفه راديو تلويزيون رسمي جمهوري دموکراتيک کره مطلع نگه داشتن مردم فقير و گرسنه اين کشور از سه موضوع اساسي است. اين سه موضوع پي در پي تکرار مي شوند تا مبادا از دسترس يک شهروند اين کشور دور بماند. اخباري که سه موضوع اساسي را پوشش مي دهند اينکه کيم ايل جونگ طي 18 ساعت گذشته - يعني ساعاتي را که وي در خواب به سر نمي برد - چه فعاليت هايي يا چه رهنمودهايي براي کره شمالي داشته، اينکه روند مبارزه با امپرياليست هاي امريکايي با چه دستاوردهاي عظيمي طي چند روز گذشته مواجه شده است و نهايتاً اينکه کشور به چه پيشرفت هاي محيرالعقول صنعتي و تکنولوژيک دست يافته است. تحولات سياسي، صنعتي فوق در حالي با سرودهاي شاد انقلابي به اطلاع مردم مي رسد که تقريباً نه تنها هيچ خبرنگار خارجي در پيونگ يانگ وجود ندارد که صحت و سقم اين ادعاها را تاييد کند، بلکه هر توريستي که موفق به دريافت ويزا از اين کشور مي شود در کنار ارائه درخواست فرم ويزا حتماً بايد مدارکي ارائه کند که روزنامه نگار يا خبرنگار نيست. از نظر ايدئولوگ هاي حزب کمونيست که تنها مرجع سياسي اين کشور طي 55 سال گذشته بوده است نه تنها همه جهان دروغ مي گويند و فقط حزب کمونيست است که اطلاع جامعي از تحولات جهان دارد، بلکه همه کشورها با حمايت امپرياليسم و دست نشانده امپرياليسم يعني کره جنوبي مشغول توطئه هستند تا اين کشور بهشتي سوسياليستي را تهديد کنند. تا سال 1995 که وقوع سيلي هولناک ميليون ها نفر از مردم اين کشور را بي خانمان کرد و به قحطي کشاند و اخبار مرگ ومير ناشي از گرسنگي به خارج از مرزها درز و کمک هاي غذايي و بهداشتي را از سوي امريکا و کره جنوبي راهي اين کشور کرد تقريباً هيچ اطلاعي از درون اين کشور وجود نداشت.خبرنگاران و خارجي هايي که ويزاي ورود به اين کشور را دريافت مي کنند در بدو ورود بايد موبايل و لپ تاپ خود را خاموش کنند. داشتن GPS و دوربين فيلمبرداري و عکسبرداري از موارد ممنوع است. بسياري از مناطق اين کشور کوهستاني هنوز جزء مناطق ممنوعه محسوب مي شود و کسي اجازه ورود به آن را ندارد. تقريباً عکس، تصوير، يا فيلم چنداني از اين کشور وجود ندارد زيرا راهنمايان يا ماموران امنيتي قبل از اينکه به ميهمانان شب بخير بگويند، عکس هاي حافظه دوربين ها را چک کرده و مواردي که انتقال آن مضر تشخيص داده شود، پاک مي شود.به اين ترتيب هيچ کس اطلاع چندان دقيقي ندارد که در درون اين کشور چه مي گذرد. ديپلمات هايي نيز که ماموريت مي يابند پيرامون يک موضوع سياسي يا اقتصادي با نمايندگان اين کشور مذاکره کنند، هيچ گاه نمي توانند از اظهارات نمايندگان کره شمالي دريابند که نتيجه گفت وگوها موفقيت آميز بوده است يا نه. براي ارزيابي نهايي، مطالعه رفتار نمايندگان کره شمالي نيز ضروري است، در غير اين صورت هر گونه توافق سياسي يا اقتصادي با مسوولان اين کشور ممکن است واقعاً توافق نباشد.

کره شمالي يعني کيم ايل جونگ

در نظام هاي تک حزبي معمولاً کشورها همان کارکرد سياسي، اقتصادي، اجتماعي را اتخاذ مي کنند که رهبران شان اتخاذ يا هدايت کرده است. اين ويژگي در مورد کره شمالي و کيم ايل جونگ مطلقاً صدق مي کند. در کره شمالي هيچ ديواري ساخته و سقفي بر آن برافراشته نشده مگر اينکه عکس کيم ايل سونگ (پدر) و کيم ايل جونگ (پسر) بر آن نصب شده باشد. به غير از راديو و تلويزيون که همواره از ابتکارهاي سياسي اقتصادي محيرالعقول کيم پسر خبررساني مي کند، تقريباً هيچ شهروندي نيست که عکس کوچک اين پدر و پسر را به کت خود الصاق نکرده باشد. از وقتي کيم پسر جانشين پدر شده توليد تکمه هاي عکس او متوقف شده اما عکس هاي بزرگ او که در زمينه قرمز ارغواني با گل هاي درشت بگونيا تزئين شده در همه جا ديده مي شود.رفتار کيم پسر در تماس با مقام هاي خارجي به قدري عجيب و غريب و غيرقابل پيش بيني است که کارشناسان معتقدند او به زوال عقل و حتي جنون مبتلا شده است. در مذاکرات سياسي در وهله اول هر پيشنهادي را مي پذيرد و تاييد مي کند، بعد دچار ترديد مي شود، ولي اندکي بعد مخالفت و درخواست مي کند پيشنهاد بعدي مطرح شود. مادلين آلبرايت استاد روابط بين الملل دانشگاه جورج تاون در آخرين سال رياست جمهوري بيل کلينتون وي را در پيونگ يانگ ملاقات کرده، معتقد است رفتار او عجيب و غريب، بي ثبات و غيرقابل پيش بيني است. کيم پسر خود را به عنوان کسي که مسووليت اداره بهشت سوسياليسم را برعهده دارد خردمندترين فرد روي زمين مي داند. اگر پيرامون نکته يي اظهارنظر مي کند مفهوم آن اين است که تاکنون چنين راهکاري به ذهن هيچ يک از ابناي بشر خطور نکرده است و اگر سکوت مي کند دليل آن اين است که به زودي با ارائه يک راهکار يا ايده جديد همه را مات و مبهوت مي کند و بدين وسيله حقانيت کره شمالي را به ثبوت مي رساند. براساس همين تصوري که وي از خود و نظام سياسي کره شمالي دارد به خود اجازه مي دهد تقريباً هر توافقي را نقض کند و هر تعهدي را ناديده بگيرد. اين الگوي رفتاري در جريان مذاکرات چندساله شش کشور امريکا، روسيه، چين، ژاپن، کره شمالي و کره جنوبي پيرامون خلع سلاح اين کشور و توقف فعاليت هاي اتمي پيونگ يانگ پي در پي بروز کرده است.رهبر 66 ساله کره شمالي به ديابت و بيماري قلبي مبتلاست زيرا به افراط سيگار مي کشد و در حالي که مردم اين کشور در دسته هاي هزار نفري از گرسنگي مي ميرند به مصرف گران ترين نوع کنياک جهان عادت دارد. در سفرهايي که به چين و شوروي دارد در مصرف خاويار و لابستر يا شاه ميگو که هر دو آنها بسيار گران قيمت هستند، افراط مي کند. يکي از ترجيع بند هاي تبليغات پيرامون شخصيت او اين است که کيم پسر در سالياني که نبرد با امپرياليست ها به رهبري پدرش و عليه دست نشانده آنها کره جنوبي در جريان بود بر فراز رفيع ترين قله کوه هاي اين کشور چشم به جهان گشوده است و با چشم گشودن او به اين جهان، طبيعت نفس دوباره يي کشيد.بروز سيل هاي مهيب ادواري در اين کشور و قحطي پيرو آن احتمال سقوط نظام سياسي اين کشور را جدي کرده است. احتمال فروپاشي اين کشور در اثر بحران اقتصادي يا شورش نظامي موضوع جانشيني وي را به شدت جدي کرده است. طي چند سال گذشته و پيرو مذاکرات جدي پيرامون فعاليت هاي هسته يي پيونگ يانگ پسر 20 ساله او در بيشتر موارد همراه او ديده مي شود. پسر 35 ساله او شانس به قدرت رسيدن را از دست داده است زيرا با يک اقدام احمقانه موجب شرمساري کره شمالي و کيم ايل جونگ شد. سه سال پيش وي با اوراق جعلي به صورت غيرقانوني وارد ژاپن شد تا برود و ديسني لند توکيو را تماشا کند. پليس ژاپن پس از دستگيري و بازجويي از او درمي يابد که او فرزند ارشد رهبر کره شمالي است.از حدود 10 سال پيش طرح کيم دائه جونگ رئيس جمهور اسبق کره جنوبي به نام خورشيد درخشان يا Sun Shine Policy براي اتحاد دو کشور مطرح شد و جايزه صلح نوبل را براي وي به ارمغان آورد. طي 8 سال گذشته کيم دائه جونگ و رو مو هيون هر کدام يک بار با کارواني از ليموزين هاي آخرين مدل خود را به مقر کيم ايل جونگ رسانده اند تا ارسال کمک هاي غذايي، سوخت، انرژي و دارويي کره جنوبي و امريکا را به کره شمالي هدايت کنند. کيم ايل جونگ به رغم اصرار روساي جمهور کره جنوبي هنوز از مواضع انقلابي خود کوتاه نيامده و به دعوت براي ديدار از سئول پاسخ نداده است. با اين حال، با وحشت از فروپاشي رژيمي که طي 10 سال گذشته به شدت به کمک غذايي خارجي وابسته بوده است کيم دائه جونگ نيز نسبت به گذشته سياست بازتري را اتخاذ کرده است. براساس توافق دو طرف دو منطقه صنعتي در بخش شرقي و غربي کره شمالي احداث شده که زمينه جذب سرمايه خارجي و ترجيحاً جذب کمپاني هاي کره جنوبي را فراهم کرده است. کره جنوبي طرح احداث راه آهن در اين کشور و وصل آن به خطوط راه آهن کره جنوبي را نيز طراحي کرده که مراحلي از آن به پايان رسيده است. طرح هايي براي احداث شاهراه بين دو کشور طراحي و اجرا شده است.چهارم اکتبر 2006 کره شمالي يک انفجار اتمي زيرزميني را به صورت موفقيت آميز انجام داد و با اين اقدام عملاً ورود خود را به صحنه کشورهاي دارنده سلاح اتمي اعلام کرد.تعطيلي نيروگاه هسته يي يونگ بيون، توقف غني سازي و توليد پلوتونيوم و کنار گذاشتن توليد موشک ها دوربرد تائه پودونگ از سال 2002 محور مذاکرات پنج کشور درگير در بحران اتمي کره شمالي با پيونگ يانگ بوده است.کره شمالي پس از انفجار اتمي موفقيت آميز خود در مذاکرات چندجانبه خواستار عادي شدن روابط با امريکا، حذف تحريم بين المللي، دريافت کمک هاي اقتصادي، سرمايه گذاري خارجي و نيز حذف نام اين کشور از ليست کشورهاي حامي تروريسم از سوي امريکا بوده است. طي شش سال مذاکرات پي در پي، اين کشور نهايتاً سال گذشته با دريافت کمک هاي منظم موافقت کرد که نيروگاه هسته يي يونگ بيون تعطيل و تاسيسات آن با نظارت بازرسان امريکايي پياده شود.طي يک سالي که از دوران رياست جمهوري بوش باقي مانده، رئيس جمهور امريکا حل بحران کره شمالي را در کارنامه هشت ساله به نفع خود ثبت کرده است. اقدامي که از سوي دولت بيل کلينتون و خانم مادلين آلبرايت نيز پيگيري شد اما در نهايت به حساب امتيازهاي حزب جمهوريخواه گذاشته شد.ارکستر فيلارمونيک نيويورک هفته دوم اسفندماه در پيونگ يانگ برنامه اجرا کرد و سرود ملي امريکا و کره شمالي را در آمفي تئاتر قديمي اين شهر نواخت. فيلارمونيک پاليسي بوش بعد از پينگ پنگ پاليسي نيکسون يک بار ديگر کارايي خود را نشان داد.آن چنان که کيم ايل جونگ اصرار دارد به احتمال قابل توجه نام کره شمالي از ليست کشورهاي حامي تروريسم امريکا حذف خواهد شد. اين اقدام مهم حقوقي بي ترديد پس از آن صورت خواهد گرفت که کره شمالي گزارش دقيق ارسال تجهيزات و مواد اتمي و فروش موشک هاي دوربرد خود را به متحدان سابق اش از جمله پاکستان، ليبي، سوريه و ديگران به اطلاع امريکايي ها برساند.
روسيه به دنبال ابرقدرتي
محمدصادق اميني

رفتار، موضع گيري ها و اقدامات روسيه در جامعه بين المللي ظرف ماه هاي گذشته شاهد تحولات جديدي بوده است به گونه يي که بسياري از کارشناسان مسائل بين المللي بر اين باورند که سرمداران کاخ کرملين خواهان احياي قدرت ابرقدرت سابق جهان هستند. نگاهي به تحولات به وقوع پيوسته در روابط روسيه با غرب و موضع گيري هاي «ولاديمير پوتين» بر سر مسائلي مانند بحران مسکو- لندن و اخراج ديپلمات ها، تنش روسيه با امريکا بر سر سپر دفاع موشکي، خروج يکجانبه مسکو از پيمان تسليحات متعارف اروپا، تهديد به مورد هدف قرار دادن کشورهاي ميزبان سپر دفاع موشکي و همچنين ادعاي روسيه درخصوص مالکيت بر قطب شمال همگي حاکي از آن است که پوتين تصميم گرفته چهره يي ماندگار از خود در تاريخ روسيه بر جاي بگذارد. هرچند که از مدت زمان رياست جمهوري پوتين مدت زيادي نمانده ولي يک چيز مشخص است؛ پوتين با استفاده از قيمت بالاي نفت و همچنين برخي اقدامات انحصارطلبانه در عرصه اقتصاد روسيه نشان داده که در مسير خود براي تبديل روسيه به ابرقدرتي جديد مصمم است.

روسيه به دنبال تثبيت قدرت

به باور کارشناسان مسائل بين المللي استراتژي جديد «مشارکت و مقاومت» که روسيه در سياست خارجي خود در عرصه نظامي، سياسي و اقتصادي در پيش گرفته بيانگر آن است که مسکو به دنبال تثبيت قدرت سه گانه خود در جهان است. دستور اخير پوتين درخصوص از سرگيري پروازهاي مجدد هواپيماهاي بمب افکن استراتژيک روسيه براي نخستين بار پس از پايان جنگ سرد، در حالي که قبل از آن با امضاي سندي در پي تلاش امريکا براي نصب سامانه موشکي در شرق اروپا خروج کشورش از پيمان کنترل تسليحات متعارف را اعلام کرده بود، پيام جديدي را براي غرب مخابره مي کند؛ «روزهاي ناديده گرفتن روسيه به عنوان يک نيروي تمام شده ديگر به پايان رسيده است».

هرچند کاخ سفيد در تلاش براي پنهان کردن نگراني هاي خود، تصميم روسيه را مبني بر از سرگيري پرواز بمب افکن هاي دورپرواز راهبردي را اقدامي کم اهميت دانسته ولي برخي کارشناسان پرواز اين بمب افکن هاي راهبردي را نشانه ورود به جنگ سرد توصيف مي کنند. جنگ سرد جديدي که روسيه در آن کارت هاي جديدي براي بازي و اعمال فشار بر رقبايش در غرب دارد. طبق اخبار منتشره روسيه قصد دارد تا سال 2025 ميلادي، توليد جنگنده - بمب افکن هاي خود را به دو برابر ميزان کنوني برساند و اين افزايش شامل توليد بيشتر موشک هاي هسته يي و تانک نيز مي شود. اين اقدامات روسيه باعث مي شود تا قدرت نظامي مسکو پس از جنگ سرد به بيشترين ميزان خود برسد. بر همين اساس کارشناسان سياسي و نظامي معتقدند روسيه از اين اقدامات خود چند هدف را دنبال مي کند که مهمترين اين اقدامات را مي توان در بعد داخلي در انتخابات آتي پارلماني و رياست جمهوري و در بعد خارجي در نشان دادن اين نکته به غرب که روسيه هنوز به عنوان يک قدرت بزرگ جهاني مطرح است، خلاصه کرد. در اين ميان نکته يي که باعث نگراني امريکا و ساير کشورهاي غربي شده، اين است که روسيه قصد دارد برخي از توليدات نظامي خود را به ليست فروش تجهيزات نظامي اضافه کند. در حقيقت کرملين با رهبري پوتين و بهره گرفتن از منابع غني انرژي خود، ديگر از بحران هايي که پس از فروپاشي شوروي سابق با آن مواجه بود رهايي يافته و هم اکنون بار ديگر به عنوان قدرتي قابل تامل در برابر امريکا ايستاده است.

پوتين و رويارويي استراتژيک

پوتين در سياست هاي جديدي که براي روسيه در پيش گرفته نشان داده که سياست خارجي اش مخاصمه جويانه تر از آن است که مانند اولين رهبران روسيه پس از پايان جنگ سرد که مي خواستند از طريق مشارکت با اروپا و کوتاه آمدن در برابر برخي تنش ها، غرب مسکو را بخشي از خانه واحد اروپايي تلقي کنند، بخواهد در برابر غرب کوتاه بيايد. هرچند پوتين در ابتداي کارش در رياست جمهوري روسيه نوعي همکاري گسترده با غرب به ويژه در قبال امريکا دنبال کرد و مخصوصاً بعد از حادثه 11 سپتامبر بحث همکاري استراتژيک در مبارزه با تروريسم را مطرح کرد و حتي تعامل مسکو با غرب خصوصاً امريکا قالب استراتژيک پيدا کرد، اما اين رويه شکست خورد و بر روسيه عيان شد که نه تنها امريکا روسيه را در جبهه خودش به حساب نمي آورد بلکه رقيب و دشمن خود تلقي مي کند. در واقع پوتين چون از سياست همکاري با غرب نتيجه مناسب را به دست نياورده مواضع ضدغربي جدي اتخاذ کرده و قصد ندارد مانند رهبران سابق روسيه به غرب امتياز بدهد. پوتين با نگاهي به تعاملاتي مانند امضاي قرارداد عدم گسترش تسليحات متعارف با اروپا که در روسيه تصويب و عمل شد ولي در اروپا به تصويب و عمل نرسيد و همچنين امتيازاتي مانند توافق شواردنادزه و جيمز بيکر که به واسطه آن 47 هزار کيلومتر از درياي برينگ که آلاسکا را از چوکوتکاي روسيه جدا مي کرد و مورد منازعه روسيه و امريکا بود، در اختيار امريکا قرار داد، مي بيند که آن امتياز دادن ها به هيچ وجه نتيجه نداده و بايد استقلال و اقتدارش را در صحنه بين الملل دنبال کند.

هر چند روسيه در سياست خارجي جديد خود به دنبال همکاري برابر با اروپا و امريکا است ولي مسکو هنوز از توان کافي براي مقابله با واشنگتن برخوردار نيست و به همين جهت با احتياط وارد مي شود. يعني نه يکسره مقاومت مي کند و نه يکسره مشارکت. در واقع واشنگتن و لندن تمام حواس خود را طي سال هاي اخير بر مساله عراق، افغانستان و مبارزه با القاعده معطوف کرده اند و از ساير مسائل مهم جهان غافل شده اند و همين موضوع به روسيه اين امکان را داده تا از غفلت اين دو قدرت بين المللي استفاده کرده و روز به روز به قدرت خود بيفزايد.

روسيه ضمن اينکه همکاري با غرب را کامل رها نکرده در برابر بخشي از سياست هاي غرب مقاومت مي کند که بالاترين نمونه آن اين است که در قبال خاورميانه سياست مستقلي اتخاذ کرده است. براي مثال مسکو موضع اروپا و امريکا را در برابر حماس ندارد و با هر دو دولت خودگردان و حماس در فلسطين رابطه دارد که در صورت به وقوع پيوستن رقابت جدي با امريکا در اين منطقه چنين روابطي در اين منطقه حساس جهان بسيار تاثيرگذار خواهد بود. در قضيه لبنان هم روسيه با ارسال سلاح به اين کشور مخالفت کرد و در مورد عراق نيز تاکيد بر شکست سياست هاي امريکا مي کند و مي گويد شکست واشنگتن ناشي از آن است که به هشدارهاي مسکو گوش نکرده است. کارشناسان بر اين باورند که در حالي که امريکا به خاطر اشتباهاتش دچار ضعف شده روسيه با گسترش امکانات خود در حال افزايش توانايي هاي خويش است که اين مساله نشان مي دهد رقابت ها در آينده ميان اين دو کشور شکل جديدي به خود خواهد گرفت. هرچند مقامات غربي براي کاستن از تنش فعلي در روابط بين روسيه با غرب تاکيد مي کنند که بحراني جدي در روابط ميان دو طرف وجود ندارد و در اين خصوص به حجم بالاي روابط اقتصادي روسيه با اروپا مخصوصاً در حوزه انرژي اشاره مي کنند ولي واقعيت اين است که شديدترين عامل رويکرد جديد پوتين براي موضع گيري در برابر غرب به خاطر اشتباهات غرب در نحوه برخورد با روسيه است. به باور برخي از منتقدان غربي از سرگيري پرواز هواپيماهاي استراتژيک روسيه اقدامي موجه است، چرا که غرب با گسترش ناتو در روابط خود نسبت به روسيه زياده روي کرده زيرا براي روسيه پيوستن گرجستان و اوکراين به ناتو، مانند نشان دادن پارچه قرمز به گاو است.

روسيه و بازي با کارت انرژي

در حالي که مواضع امريکا و روسيه بر سر استقرار سپر دفاع موشکي امريکا در شرق اروپا حتي يک گام به يکديگر نزديک نشده و مسکو با آزمايش نسل جديدي از موشک هاي دوربرد هسته يي خود نشان داده قصد کوتاه آمدن در قبال اين رويکرد امريکا را ندارد، ادعاي اخيرش درخصوص مالکيت اين کشور بر بخش وسيعي از نيمکره شمالي زمينه اختلافات بين اين دو رقيب ديرينه را به شدت عميق تر کرده است. در حال حاضر سردمداران کاخ کرملين سعي مي کنند با استفاده از مشکلاتي که بر سر راه امريکا به وجود آمده، جايگاه قدرتمندتري براي روسيه در عرصه نظام بين المللي با استفاده از کارت انرژي تعريف کنند. يکي از ابزارهاي مهمي که روسيه در راه رسيدن به اين هدف به آن تکيه کرده دارا بودن ذخاير عظيم نفت و گاز است. در حال حاضر نفت و گاز مهمترين عامل انرژي در دنيا است و دست کم تا 50 سال آينده نه تنها اين نقش کاهش پيدا نمي کند بلکه افزايش هم مي يابد. روسيه با اين نگاه مي خواهد از توانايي صدور انرژي خودش و توانايي تسلط بر شاهراه هاي انتقال انرژي بيشترين استفاده را براي افزايش نقش خود در معادلات بين المللي ببرد. بنابر اظهارات کارشناسان اقداماتي نظير افزايش حجم سرمايه گذاري در حوزه انرژي، ايجاد بزرگ ترين کارتل گازي دنيا يعني گازپروم، ايجاد کارتل گازي سيب نفت، استفاده از انرژي براي تحت فشار گذاشتن همسايگان، طرح ايجاد خطوط لوله جديد، همگي در همين راستا صورت مي گيرد. در واقع ورود روسيه به قطب شمال ورود به حوزه انرژي زا است که مي تواند به توانمندي مسکو در حوزه انرژي اضافه کند و نقش آن را در معادلات استراتژيک دنيا افزايش دهد. طبق تازه ترين تحقيقات انجام شده بيش از يک چهارم ذخاير نفت و گاز جهان در قطب شمال قرار دارند و اين يعني افزايش قدرت هر کشوري که به اين ذخاير دست پيدا کند.
القاعده عراق در بن بست

برنهارد زند، ترجمه؛ محمدعلي فيروزآبادي

«امير کاسکو» 23 ساله زماني در بازار فروش حيوانات موسوم به «قسل» واقع در مرکز بغداد براي خود مغازه و جايگاهي داشت. در آغاز جنگ چهار حمله تروريستي در آن بازار صورت گرفت و امير هم به ناچار مغازه اش را بست. اما هنگامي که چند ماه پيش بار ديگر مغازه اش را باز کرد مديران شهر آن را نشانه موفقيت امريکايي ها و بهتر شدن وضعيت امنيتي عنوان کردند و اين خوشحالي تا اولين جمعه فوريه ادامه داشت.

در آن روز حدود ساعت ده صبح يک اپل وکتراي قرمز رنگ جلوي ايست بازرسي بازار قسل توقف کرد و زني پوشيده در چادر عربي از آن پياده شد. از آنجايي که در آن محل خانم ها مورد بازرسي قرار نمي گيرند، کسي مانع عبور وي نشد. هنگامي که از جلوي دکه امير کاسکو رد مي شد، امير متوجه شد زن در حال پرت و پلا گفتن است؛ «و ناگهان منفجر شد و به چشم خودم ديدم که سرش به هوا پريد و تکه پاره هاي چادرش به زمين ريخت.» اين زن با منفجر کردن خود 62 نفر را تکه تکه و 88 نفر را مجروح کرد.

نيم ساعت بعد در ديگر بازار پرنده فروشي بغداد هم سر و کله يک اپل وکترا که ماشين مطلوب تروريست ها است، پيدا شده بود. در آنجا هم زني از آن ماشين پياده و در انبوه جمعيت گم شده بود. و باز هم يک انفجار مهيب که 27 نفر ديگر را کشت و 57 مجروح بر جاي گذاشت. آيا اين دو انفجار تقريباً همزمان نيز نسخه القاعده بود؟

اين انفجارها تا کمتر از يک سال پيش امري روزمره و البته وحشتناک به شمار مي آمد. سپس از تعداد آنها کاسته شد و اين اميد پديد آمد که شايد گشايشي در وضعيت عراق ايجاد شده باشد. حملات انتحاري در دو بازار ضربه يي تلخ و سخت بود زيرا نشان از کيفيت جديد ترورها دارد و کارشناسان امريکايي تازه پس از جمع آوري بقاياي اجساد حمله کنندگان متوجه اين مساله شدند. از قرار معلوم هر دو زن حمله کننده نشانه هاي آشکاري از منگليسم داشته اند و اين مساله به تاييد پزشکي قانوني عراق هم رسيده است.

البته بررسي ها در اين مورد همچنان ادامه دارد. اما امريکايي ها و عراقي ها در اين مورد هم عقيده هستند که آن دو زن روان پريش توسط کنترل از راه دور منفجر شده اند. «اسکات راي» از فرماندهان نيروهاي امريکا در عراق مي گويد؛ «در سال هاي گذشته هم يک يا دو مورد حمله توسط عقب ماندگان ذهني داشتيم. اما اين اولين بار است که با دو زن روان پريش انتحاري سر و کار داريم. اين حمله هاي اخير به دست زناني انجام شد که قادر به درک آنچه از آنها مي خواسته اند نبوده اند.»

بدين ترتيب پستي و رذالت ترور در عراق به مرحله نويني پا مي گذارد و القاعده در اتخاذ استراتژي هاي رذيلانه رکورددار شده است؛ آنها از معلولان ذهني به عنوان حاملان فرمانبردار بمب استفاده کرده و موبايل هاي تغيير کاربري داده شده را به عنوان چاشني به کار مي برند و با فشار دادن يک دکمه(به مانند بازي هاي کامپيوتري) انفجاري مهيب رخ مي دهد. کارشناسان بقاياي اين موبايل ها را هم در محل پيدا کرده اند.

اما اين روش جديد ترور بيانگر نوعي اضطرار نيز هست، اضطراري که براي القاعده در عراق تبديل به مشکلي جدي شده است. بدون شک در اين اواخر کار براي تروريست ها دشوار شده است زيرا آن ماشين هاي بمبگذاري شده به دليل تشديد کنترل ها و تقويت بازرسي ها ديگر نمي توانند مثل سابق در تحرک باشند و تاريخ مصرف اين روش به پايان رسيده است. بر پايه گزارش هاي ارتش امريکا تعداد تروريست هايي که از خارج از عراق به اين کشور وارد مي شدند نيز به نصف کاهش يافته است.

در يکي از گزارش هاي محرمانه و 39 صفحه يي القاعده در استان انبار که در نوامبر گذشته به دست نيروهاي عراقي افتاد، سران القاعده عراق به صراحت عنوان کرده اند؛ «دولت اسلامي عراق در بحران به سر مي برد و از اين رو بهتر آن است تعداد سفرهاي رزمندگان خارجي کاهش يابد.» در اين گزارش به اين مساله نيز اعتراف شده است که؛ «صليبيون در چهار سال گذشته از اشتباهات ما درس گرفته اند.»

«محمدالعسگري» سخنگوي وزارت دفاع عرا ق بر اين عقيده است که؛ «به اصطلاح سربازگيري از ميان بچه ها و معلولان ذهني نشان دهنده وضعيت فلاکت بار القاعده است. بدون شک القاعده عراق به تدريج به پايان کار خود نزديک مي شود و گرنه چه دليلي داشت که آنها رو به چنين روش هايي بياورند؟»

«کاندوليزا رايس» وزير خارجه امريکا هم عقيده دارد اين هر دو انفجار عراق نشان داد شبکه تروريستي القاعده از نظر اخلاقي ورشکسته و در اوج توحش قرار دارد.

البته استفاده از چاشني هاي کنترل از راه دور توسط اين تروريست هاي بنيادگرا مساله جديدي نيست. در سايت اينترنتي موسوم به «دايره المعارف جهاد» هم که در اصل از سوي القاعده براي آمادگي و تدارک حملات افراد اين گروه ايجاد شده است، روش تبديل موبايل به يک چاشني کنترل از راه دور توضيح داده مي شود. علاوه بر آن در اين سايت پنج هزار صفحه يي راه هاي تبديل ساعت هاي مچي به وسايل انفجاري نيز وجود دارد.

پس از حملات تروريستي يازدهم آوريل 2007 در الجزاير نيز پليس اين کشور در ميان بقاياي آن دو اتومبيل منفجر شده، يک دستگاه چاشني کنترل از راه دور پيدا کرد. در آن زمان «يزيد زرهوني» وزير کشور الجزاير اعلام کرد؛ «اين بسيار محتمل است که راننده هاي اين دو خودرو بدون آگاهي از آنچه در حال وقوع است، منفجر شده باشند.» در انفجار سال 2004 عربستان هم به وسيله همين چاشني ها دو اتومبيل همراه با سرنشينان شان به هوا رفتند زيرا مقامات القاعده به کانديداهاي انتحاري در آن کشور اطمينان نداشتند.

چهار روز پس از آن دو حمله در بغداد، مادر آن زن که در بازار قسل منفجر شد، در محل حضور يافت و در حالي که با صداي بلند گريه مي کرد، چندين بار فرياد کشيد؛ «از دخترم سوء استفاده کرده اند.» و سپس توسط افراد گارد ملي عراق دستگير و از محل دور شد.

يک هفته بعد نيروهاي امنيتي عراقي و امريکايي به دفاتر اداري بيمارستان «راشد» که با 1200 تخت بزرگترين کلينيک بيماران رواني در بغداد به شمار مي آيد، حمله بردند. آنها مدير اداري کلينيک را بازداشت کردند و به تفتيش و بازرسي دفتر وي پرداختند و دفاتر بايگاني و هارد کامپيوتر مرک را توقيف کردند. علت اصلي سوء ظن مقامات عراقي و امريکايي به اين شخص اين بود که وي اطلاعاتي دقيق در مورد بعضي از بيماران اين مرکز به تروريست ها داده بوده است و جالب آنکه هر دو زن روان پريش انفجارهاي بازارهاي پرندگان در اين کلينيک به صورت سرپايي تحت درمان قرار گرفته بوده اند.

مدير بازداشت شده در اواسط فوريه براي چندمين بار مورد بازجويي قرار گرفت و به گفته يکي از افسران امريکايي؛ «او از نظر ما آدم بسيار جالبي است.» اما آيا پزشکان اين مرکز واقعاً با اين مساله موافق بوده اند که القاعده از بيماران شان به عنوان حاملان بالقوه بمب استفاده کند؟ آيا القاعده با آن ادعاهاي مذهبي اش از بيماران رواني براي اهدافش سوء استفاده مي کند؟ به گفته يکي از کارشناسان تروريسم، آنها هر وسيله يي را به شرط نيل به هدف مجاز مي شمارند و حملات تروريستي اخير «با وضعيت جديد بغداد قابل توضيح است.» جالب آنکه تا سال 2006 در مواردي نادر از زنان به عنوان حمله کنندگان انتحاري استفاده مي شد اما در يک سال گذشته از ده حمله صورت گرفته هفت تاي آن توسط زنان بوده است و اين هفت حمله در ماه نوامبر 2007 به وقوع پيوسته است. علاوه بر آن به گفته مقامات عراقي تروريست ها براي رسيدن به اهداف خود از کودکان، افراد ربوده شده و همين طور از معتادان به مواد مخدر نيز استفاده مي کنند.

اواخر جولاي 2007 اتومبيلي در صف انتظار ايست بازرسي در غرب بغداد توقف کرد و چند ثانيه بعد راننده با حالتي وحشت زده از خودرو بيرون پريد و فرياد زد؛ «در ماشينم يک مين کار گذاشته اند،» اين مرد چند روز قبل از آن ربوده شده بود و سپس آزاد شد و تازه زماني که در صف بازرسي توقف کرد متوجه شد ربايندگان در زير صندلي راننده مواد منفجره کار گذاشته اند. دو هفته بعد همين صحنه در همان محل تکرار شد و کوتاه زماني بعد براي بار سوم همان اتفاق افتاد و البته اين بار ماشين منفجر شد.

شش ماه قبل از آن هم پسر 13 ساله روان پريشي در جنوب بغداد ربوده شد و در ابتدا هيچ کس از هدف تروريست ها خبر نداشت زيرا هيچ تماسي براي دريافت پول گرفته نشد. اما چند روز بعد اين پسرک در مرکز بغداد و قبل از رسيدن به هدف منفجر و قطعه قطعه شد. پزشکان مرکز رواني راشد عقيده دارند اين بيماران اصولاً قادر به فعال کردن چاشني بمب نيستند زيرا چنين عملي قدرت تمرکز بالايي مي طلبد که آنها فاقد آن هستند.

هنوز هم خون آن حمله کننده روان پريش بر در و ديوار بازار قسل به چشم مي خورد. بسياري از پرندگان جان به در برده از موج آن انفجار با خرد شدن قفس هايشان پر زده و رفته اند و پرنده زيادي در اينجا باقي نمانده است. امير مي گويد؛ «به خاطر آن قربانيان همه ما عزادارهستيم.» به هر حال استفاده از چنين شيوه هاي غير انساني توسط القاعده علامتي است روشن از به بن بست رسيدن اين گروه و افکار آنان در عراقي که تا چندي پيش براي القاعده حکم بهشت را داشت.

 ------------------------منبع؛ اشپيگل

ناکارآمدي دولت ها و اقتدار گرايي
ترجمه؛ آرمين منتظري

صفت ناکام، ورشکسته يا ناکارآمد، به کشوري اطلاق مي شود که دولت مرکزي آن کنترل عملي ناقص و بسيار کمي بر سطح وسيعي از قلمرو حاکميتش دارد. در مقابل چنين اصطلاحي، اصطلاح دولت ها يا کشورهاي کارآمد به کار برده مي شود که به کشورهايي اطلاق مي شود که توانايي استفاده قانوني و مشروع از اهرم فشار نظامي را از آن خود کرده و در قلمرو خود اعمال مي کنند. در حقيقت چنين کشوري حق انحصاري استفاده مشروع از فشار فيزيکي را از آن خود کرده است. حال اگر چنين حقي به هر دليلي از جمله قانون شکني افسران و فرماندهان نظامي يا شبه نظاميان يا عاملي چون تروريسم، از چنين دولتي سلب شود، اين دولت ويژگي هاي يک دولت ناکام و ورشکسته را خواهد داشت. دشواري در تشخيص اين مساله که آيا کشوري حق انحصاري استفاده مشروع از فشار فيزيکي را دارا است يا خير اين معنا را به ذهن متبادر مي سازد که هيچ گاه به طور مشخص و دقيق نمي توان صفت ناکام را به کشوري اطلاق کرد. چرا که هميشه اختلاف نظرهاي بسياري بر سر تعريفي که از مشروعيت ارائه مي شود، وجود داشته است. به ديگر معنا، دولت ناکارآمد توانايي استفاده مشروع از نيروي نظامي خود را در راستاي دفاع از قلمرو و تماميت ارضي خود و همچنين محافظت از جان شهروندانش، از دست داده است. در سال هاي اخير بسياري از انديشمندان عرصه سياست، برچسب ورشکسته را به کشورهايي نظير افغانستان، هائيتي، سومالي، يمن، تيمور شرقي و جزاير سالومون الصاق کرده اند.از سوي ديگر تعاريف ديگري نيز براي دولت هاي ناکارآمد اطلاق مي شود. کشورهايي وجود دارند که تنها اسماً و نه رسماً، داراي نيروي پليس و همچنين ارتش هستند. چنين کشورهايي توانايي اجراي يکپارچه قانون را ندارند. مسائلي همچون ميزان بالاي جنايت، فساد افسارگسيخته سياسي، بوروکراسي (ديوان سالاري غيرقابل نفوذ)، دستگاه قضايي ناکارآمد، دخالت ارتش در امور سياسي، قدرت بيشتر رهبران محلي به دليل شرايط فرهنگي و همين طور برخي ديگر از مشخصه ها، مانع نفوذ تاثيرگذار دولت در معادلات کشوري شده و توازن قدرت را در اين کشورها برهم مي زند. از جمله اين کشورها مي توان از کشورهاي آفريقاي غربي نظير کامرون، ليبريا، نيجريه و سيرالئون نام برد. کشور آلباني در اروپا نيز، از جمله چنين کشورهايي است. اما تعريف ديگري نيز براي دولت هاي ناکارآمد وجود دارد و آن دولتي است که رفته رفته رو به اضمحلال و تباهي مي رود. در چنين شرايطي يک کشور حتي نمي تواند امنيت داخلي خود را حفظ کرده و به توسعه دروني بپردازد. بر طبق اين تعريف، کشور ناکارآمد کشوري است که توانايي ايجاد شرايط مناسب براي بقاي خود را نداشته و رو به تباهي مي رود.

مجله Foreign Policy هر سال فهرستي از کشورها را که صفت ناکارآمد يا ورشکسته به آنها الصاق مي شود، منتشر مي کند. همزمان با آغاز سال 2008 ميلادي نيز اين مجله که نشريه يي است که هر دو ماه يک بار چاپ مي شود اقدام به ارائه فهرستي از دولت هاي ناکارآمد کرده است. ترتيب فهرست ارائه شده از سوي اين مجله به اين صورت است که دولت هايي که براساس معيارهاي ذکر شده داراي ميزان بالايي از ناکارآمدي هستند در صدر فهرست قرار گرفته و دولت هاي بقيه کشورها به ترتيب براساس ميزان ناکارآمدي در رده هاي بعدي قرار مي گيرند. فارين پاليسي در سال 2007 ميلادي 177 کشور را در فهرست خود قرار داده است. در صدر اين فهرست دولت سودان قرار دارد و کشورهاي فنلاند و نروژ در دو رده پاييني اين فهرست جاي گرفته اند.

در اين مقال قصد بررسي يک يک معيارهاي موثر در تبديل کشور به کشوري ناکارآمد نيست. چراکه اساساً چنين بحثي در اين مقال نمي گنجد. آنچه مورد توجه اين نوشتار است نقش سران اين کشورها در سوق دادن کشور به سوي تباهي و گرفتار آمدن در ورطه ورشکستگي و ناکارآمدي است.

تاريخ ما پر است از سراني که به خاطر حرص و طمع شان به قدرت، فساد و استفاده از ابزار زور و سرکوب کشورشان را به ورطه فقر و جنگ و جدال داخلي گرفتار کرده اند. شايد بگوييد در بسياري از اين کشورها عواملي نظير بلاياي طبيعي و رکود ناگهاني اقتصاد در تباهي اين کشورها نقش بازي کرده اند. اما بايد اين واقعيت را پذيرفت ضربه يي که يک کشور از فعاليت نادرست و ناهمگون سرانش متحمل مي شود بسيار مرگبار تر از ضربه يي است که آن کشور از عواملي ناخواسته و ناگهاني متحمل مي شود. در فهرست دولت هاي ناکارآمد سال 2007، کشورهاي سومالي و عراق به عنوان کشورهايي که دولت مرکزي در آن بسيار ضعيف عمل مي کند، شناخته شده اند. عراق در مکان دوم فهرست و سومالي در مکان سوم جاي گرفته اند. اما سه کشور ديگر نيز در اين خصوص داراي مشترکاتي با عراق و سومالي هستند. سه کشور از پنج کشوري که در صدر فهرست کشورهاي ناکارآمد جاي گرفته اند کشورهايي هستند داراي رئيسان جمهوري که بيش از 15 سال بر مسند قدرت باقي مانده و از جاي خود تکان نخورده اند. زيمبابوه به رياست جمهوري رابرت موگابه، چاد به رياست جمهوري ادريس دوبي و سودان به رياست جمهوري عمر حسن البشير سه کشور مذکور هستند. رابرت موگابه رئيس جمهور 80 ساله زيمبابوه 27 سال است که از مقام رياست جمهوري کنار نرفته است. ادريس دوبي و عمر حسن البشير به ترتيب به مدت 17 و 18 سال است که رياست جمهوري کشورهايشان را برعهده دارند. البته اين مشکل تنها به کشورهاي صحراي آفريقا محدود نمي شود. اسلام کريموف رئيس جمهور ازبکستان که يک بار در ماه مه سال 2005 دست به کشتار مخالفان غيرمسلح خود زد، از سال 1991 همچنان به عنوان رئيس جمهور، به روش هاي سرکوبگرانه خود عليه معترضان و مخالفانش در ازبکستان ادامه مي دهد. حسني مبارک رئيس جمهور مصر نيز به مدت ربع قرن است که در مصر قدرت را در دست دارد، البته اخيراً اعلام کرده است قصد دارد از قدرت کناره گيري کند اما باز هم پسر خود را به عنوان جانشين خود برگزيده است. در يمن حتي اوضاع بسيار بدتر است. علي عبدالله صالح رئيس جمهور يمن از سال 1978 از مقام خود کناره گيري نکرده است و اخيراً نيز در ماه سپتامبر در انتخابات رياست جمهوري شک برانگيز با کسب اکثريت آرا براي يک دوره هفت ساله ديگر به رياست جمهوري يمن انتخاب شد. علاوه بر اين اگر سري به امريکاي جنوبي بزنيد الگوي رهبري در کشورهاي ونزوئلا و کوبا حداقل از نظر اقتدار گرايي در دسته بندي هايي مشابه با کشورهاي فوق قرار مي گيرند.فارين پاليسي با دسته بندي اين کشورها لحاظ نظام حاکميت اقتدارگرايي مبتني بر فرد را از عوامل آغاز روند رو به تباهي کشورها مي داند.البته واقعيت اين است که به سختي مي توان تعريفي علمي از «کشورهاي ورشکسته» يا ناکارآمد ارائه داد. اما تمام اين کشورها در برخي مشخصات و ويژگي ها مشترکند. همه آنها يا از محافظت از شهروندان شان در برابر خشونت و تباهي ناتوانند يا اينکه وقعي به اين مهم نمي نهند. آنها خود را فراتر از قوانين داخلي و بين المللي مي دانند، از اين رو اين اجازه را به خود مي دهند نفرت و خشونت را در دستور کار خود قرار دهند. اگر هم در چنين کشورهايي دموکراسي برقرار باشد، از نارسايي ها و نقص هاي دموکراتيک که آنها را در بسياري از موارد به بند مي کشد، رنج مي برند. مهم ترين وظيفه يي که ممکن است بر دوش هر کسي قرار گرفته باشد اين است که با صداقت تمام و دور از هرگونه پيشداوري خود را در آيينه بنگرد. اگر بتوانيم اجازه چنين کاري را به خود بدهيم، آنگاه مشکلات کمتري در يافتن مشخصه هاي «کشورهاي ورشکسته» خواهيم داشت. مسلماً شناخت اين مشخصه ها براي کساني که براي کشور و نسل هاي آينده شان ارزش قائلند، تلخ و ناخوشايند خواهد بود.
پديده يي به نام سارکوزي
آرش مومنيان

چند ماهي از انتخابات رياست جمهوري فرانسه در سال 2002 نمي گذشت؛ از يک سو تفرق احزاب چپ گراي فرانسه، ژان مري لوپن، ناسيوناليستي افراطي، را به دور دوم انتخابات رياست جمهوري فرستاده و در برابر ژاک شيراک رئيس جمهور وقت قرار داده بود و از سوي ديگر ليونل ژوسپن، نخست وزير سوسياليست وقت، با شکست در دور اول اين انتخابات نه فقط آرزوي رياست جمهوري بلکه کرسي نخست وزيري اش را هم از دست داده بود و ژان پي ير رافارن جانشين او شده بود. برنامه «100 دقيقه» که از شبکه «ت و 5» فرانسه پخش مي شد از سياستمدار نسبتاً جواني که به تازگي در دولت رفرن عهده دار وزارت کشور شده بود، دعوت کرده بود در برابر لوپن، چهره جنجالي آن روزها، به مناظره بنشيند. اما پيش از آنکه برنامه به نيمه برسد، تبحر وزير کشور جديد (و وزير بودجه سابق) در هدايت مناظره و محکوميت پي درپي لوپن موجب شد او در برابر نگاه حيرت زده مجري برنامه و تماشاگران، استوديو را ترک کند. شايد بتوان گفت اولين جرقه ها درباره اينکه سياستمدار جوان برنامه «100 دقيقه» در آينده جانشين شيراک شود از آن زمان آغاز شد و تقريباً از چهار سال بعد ( اکتبر 2006) اولين تحليل هاي علمي در نشريه هاي معتبر ظاهر شدند که «نيکلا سارکوزي» را به عنوان جدي ترين گزينه انتخابات رياست جمهوري 2007 فرانسه پيش بيني مي کردند. خود سارکوزي چند ماه پيش از آنکه کانديداتوري اش براي انتخابات رياست جمهوري محرز شود در مصاحبه يي با شبکه تلويزيوني «فرانس 2» در پاسخ به اين سوال که آيا صبح ها هنگام تراشيدن ريش به روياي رئيس جمهور شدن مي انديشد يا نه، گفته بود؛ «بله، البته نه فقط هنگام تراشيدن ريش.» سارکوزي از اواخر ژانويه فعاليت هاي تبليغاتي خود را آغاز کرد. او در سفري به بريتانيا به 300 هزار مهاجر فرانسوي در اين کشور وعده تغييراتي اساسي را داد و گفت آنها مي توانند بي هيچ دغدغه يي به فرانسه بازگردند. سارکوزي به آنها وعده فرانسه يي جديد را داد که بيش از 35 ساعت کار در هفته در آن ديگر يک تابوي اجتماعي به شمار نمي رود. در همين مدت او در برابر قانون جديد مهاجرت چنان موضع سخت و افراطي اتخاذ کرد که اين بار متحدان لوپن صدايشان بلند شد و او را که خود مهاجرزاده يي مجار - يوناني است به «بازي کردن در زمين حريف» متهم کردند.

آزادي، برابري، برادري و پوپوليسم

وقتي سارکوزي خود را براي مبارزات تبليغاتي رياست جمهوري آماده مي کرد، خاطره شورش در حومه مهاجرنشين پاريس در سال 2005 هنوز در ذهن مردم فرانسه تازه بود و موضع گيري افراطي در قبال قانون جديد مهاجرت که اين روند را محدود مي کرد، راي بسياري از فرانسوي ها را مي خريد. سارکوزي، آگاه از اين موقعيت، در آن روزها براي جلب نظر راي دهندگان حتي تا جايي پيش رفت که خطاب به مهاجران ناراضي از وضعيت فرانسه و تبعيض هاي موجود گفت؛ «اگر ماندن در فرانسه مشکل است پس نبايد ترک کردن کشوري که آن را دوست نداريد براي شما ناراحت کننده باشد.» اين اظهار نظر سارکوزي در حالي منتشر شد که تازه لوپن و فيليپ دوويير، رهبر دو حزب راست افراطي، خود را آماده مي کردند تا از آب گل آلود «سياست هاي ضدمهاجرت» به نفع خود در انتخابات بهره ببرند. سارکوزي با اين فرصت طلبي نشان داد استعداد کم نظيري در جذب آراي پوپوليستي دارد؛ استعدادي که تا امروز هر چند در وي به قوت خود باقي مانده است اما کم کم در برابر هوشياري فرانسوي ها رنگ مي بازد.در واقع آخرين نظرسنجي هاي انجام شده در فرانسه نشان مي دهد که سارکوزي در سرعت افول محبوبيت جزء رکوردداران محسوب مي شود و در فاصله کمتر از 9 ماه از ورود به کاخ اليزه در 16 مه 2007 (26 ارديبهشت) به حد پاييني از محبوبيت دست يافته است که فرانسوا ميتران رئيس جمهور اسبق فرانسه طي 15 ماه به کسب آن نائل شد. شيراک البته هنوز از جانشين خود در اين زمينه پيش است.هفته نامه اکونوميست فوريه 2008 در تحليلي از نظرسنجي موسسه LH2 پديده يي به نام «نمايش سارکو» را از دلايل افت محبوبيت رئيس جمهور فرانسه ذکر مي کند که البته اين پديده با علاقه سارکوزي به سياست ها و شيوه هاي تبليغاتي عامه پسند ارتباطي مستقيم دارد.به نظر مي رسد ريشه هاي «نمايش سارکو» يا «سارکو شو» به دوراني بازمي گردد که سارکوزي شهردار نويلي، يکي از مناطق متمول حومه پاريس، بود. منطقه نويلي يکي از مناطق مورد علاقه طبقه مرفهي است که معمولاً در تبليغات يا ساخت برنامه هاي تلويزيوني دست دارند. به همين خاطر به طنز گفته مي شود که 20 سال زندگي با اين افراد سليقه سارکوزي را درباره تبليغات يک رئيس جمهور تا حد مقالات روزنامه هاي زرد از زندگي شخصي ستاره هاي سريال هاي تلويزيوني تنزل داده است. اين مساله به ويژه در طلاق سارکوزي و سسيليا سيگنر آلبنيتز و ازدواج دوباره او با کارلا بروني، خواننده و مدل ايتاليايي ظرف مدت کمتر از سه ماه و پوشش اين رويدادهاي بي سابقه در کاخ اليزه مشهود بوده است.از سوي ديگر وعده هاي فراموش شده انتخاباتي از ديگر عوامل کاهش محبوبيت سارکوزي بوده است. در واقع بسياري از افرادي که به خاطر شعار انتخاباتي افزايش توان خريد فرانسوي ها به سارکوزي راي دادند، اين روزها از او نااميد شده اند چرا که مي بينند دغدغه او بيشتر قرض گرفتن هواپيماي جت اختصاصي «دوستان» اش است تا تعطيلات سال نو را با بروني در منطقه يي گرم بگذراند و حمام آفتاب بگيرد. امروزه بيشتر فرانسوي ها مي گويند سارکوزي افزايش درآمد را به همه وعده داد اما در عوض تا امروز فقط خودش شامل تحقق اين وعده شده است. اين مساله به لايحه جديد بودجه اشاره دارد که از اول سال 2008 حقوق رئيس جمهور را به 240 هزار يورو در سال افزايش داده است. با توجه به ميزان حقوق رئيس جمهور در سال 2007 که 101 هزار يورو در سال بوده است، مي توان گفت سارکوزي افزايشي 140 درصدي براي حقوق خود قائل شده است. با اين حال مدافعان سارکوزي همچنان معتقدند سياست هاي او در درازمدت پاسخگوي انتظارات مردم خواهد بود و براي تحقق وعده هاي انتخاباتي او بايد بيشتر صبر کرد. اما سياست هاي عامه پسندانه سارکوزي به اينجا ختم نمي شود. او نيز مانند تمام سياستمداران پوپوليست مقهور کف زدن هاي مخاطبانش مي شود و در هر محفلي به گونه يي سخن مي گويد که باب طبع آن است و در نتيجه تا امروز که مدت زيادي از رياست جمهوري اش نمي گذرد، مجموعه يي از گفته هاي ضد و نقيض در آرشيو اليزه از خود به يادگار گذاشته است. براي مثال او که با قانون معافيت مالياتي دستمزد اضافه کار مي کوشد فرانسوي ها را به کار بيشتر از 35 ساعت در هفته تشويق کند و براي برداشتن اين گام به سوي اقتصادي کاپيتاليستي 11 ميليارد يورو بر تراز بودجه (با کسر از درآمدهاي دولت) افزوده است، اوايل ماه فوريه زماني که از يک کارخانه فولاد در شمال شرق فرانسه بازديد مي کرد به کارگران اين کارخانه وعده داد که با يارانه دولتي مانع از تعطيلي کارخانه مي شود.اين کارخانه به خاطر فقدان سوددهي در شرف تعطيلي بود. نماينده کنفدراسيون عمومي کارگران فرانسه که در محل حضور داشت، درباره سخنراني سارکوزي گفت؛ «او طوري صحبت مي کرد که انگار واقعاً يکي از اعضاي سنديکاهاي کارگري است.» اين در حالي است که وعده هاي او به 600 کارگر اين کارخانه فولاد در گاندرانژ خلاف قوانين رقابت در بازار آزاد اروپاست و در عمل محکوم به شکست خواهد بود.دستاويز قرار دادن مذهب براي کسب محبوبيت و توجه بخشي از مردم فرانسه نيز در زمره رفتارهاي پوپوليستي سارکوزي قرار مي گيرد. او به رغم ماجراجويي هاي متعدد در زندگي خانوادگي، اخيراً در يکي از اظهار نظرهاي عجيب اش گفته است «من پاپ ژان پل دوم را سرمشق زندگي ام مي دانم»(،)

يک امريکايي مآب در اليزه

ميت رامني کانديداي جمهوريخواه انتخابات رياست جمهوري 2008 ايالات متحده در سخنراني يي که به مناسبت انصرافش از ادامه رقابت در انتخابات مقدماتي ايراد کرد، گفت؛ «اگر امريکا در مسيري که پيش مي رود تجديد نظر نکند، ما به فرانسه قرن بيست و يکم تبديل خواهيم شد؛ ملتي که هنوز نشانه هاي دوراني باشکوه را با خود دارد اما ديگر ابرقدرت نيست. » اما در آن سوي آب هاي اقيانوس اطلس مردي در پاريس امور را به دست گرفته است که ظاهراً قصد دارد فرانسه را به امريکاي قرن بيست و يکم تبديل کند؛ ملتي تهي شده از تاريخ و ريشه اما قدرتمند و موثر در جهان. او کسي است که پوشاندن نقاب امريکا بر چهره فرانسه ابايي ندارد و لقب تحقيرآميز «سارکو امريکايي» را که منتقدانش به او داده اند، نشان افتخار مي پندارد.سرگذشت سارکوزي به عنوان کسي که سه تن از چهار جدش خارجي بوده اند (تنها مادربزرگ مادري او فرانسوي بوده است) و اکنون در کاخ اليزه هدايت اين کشور را بر عهده دارد بيشتر به روايت هاي مشهور از «روياي امريکايي» شبيه است تا سرگذشت مردي خارجي در جامعه فرانسه. شايد به همين خاطر او چنين شيفته ايالات متحده است و مظاهر فرهنگي امريکا. از الويس پريسلي گرفته تا مارتين لوترکينگ و ارنست همينگوي را مي ستايد، از امريکا به خاطر نجات فرانسه در دو جنگ جهاني و نقش اين کشور در مقابله با کمونيسم در دوران جنگ سرد قدرداني مي کند و در کتابش که اخيراً نسخه انگليسي آن منتشر شده امريکا را «بزرگ ترين دموکراسي جهان» توصيف مي کند. اينها همه چيزهايي هستند که روساي جمهور پيشين فرانسه از انديشيدن به آنها هم اکراه داشتند. طي ساليان متمادي فرانسه با ديده تحقير به امريکا به عنوان خاستگاه فرهنگي سطحي نگريسته است که شاهکارهايش پاپ آرت و موسيقي رپ بوده و اين مساله هميشه امريکايي ها را آزرده خاطر کرده است. اما امروز حضور سارکوزي در اليزه نه تنها روابط آسيب ديده دو کشور بعد از جنگ عراق را ترميم کرده، بلکه تا جايي پيش رفته است که جرج بوش رئيس جمهور امريکا در وصف سارکوزي گفت؛ «او از آن دست آدم هايي است که دلم مي خواهد با آنها طرف باشم.» سارکوزي در چرخشي 180 درجه يي فرانسه را به متحدي براي ايالات متحده تبديل کرده که آماده است با اعزام نيروهاي بيشتر به افغانستان و اتخاذ موضعي محکم در برابر چين و روسيه نقشي فعال در جهان براي خود دست و پا کند. سارکوزي که در رقابت هاي انتخاباتي اش گهگاه با چکمه و شلوار جين و پيراهن چهارخانه قرمز ظاهر مي شد (انگار که در لباس مبدل بوش در مزرعه خانوادگي اش در تگزاس باشد) بندبند وجودش از تمام روساي جمهور پيشين فرانسه متمايز است و انتخاب او به مثابه اراده ملت فرانسه به تغييري اساسي و بنيادي است. اما مسلماً اين تغيير بهايي بر ملت فرانسه تحميل خواهد کرد که البته تصميم گيري درباره اينکه آيا اين تغيير ارزش بهاي تحميلي را دارد يا نه، به زمان بيشتري احتياج دارد. در حقيقت اين پرسشي است که مردم فرانسه کمتر از پنج سال ديگر به آن پاسخ خواهند گفت.
عناوين اين صفحه
چه کسي حاج رضوان را فروخت
استراتژي امريکا تغيير نظام ارزشي خاورميانه
روند انتخابات رياست جمهوري در امريکا
دوپاره شدن قضيه فلسطين
لبنان آرامش در بستر توفان
مشرف و غول چراغ جادو
مخوف ترين
روسيه به دنبال ابرقدرتي
القاعده عراق در بن بست
ناکارآمدي دولت ها و اقتدار گرايي
پديده يي به نام سارکوزي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام