
چنگيز پهلوان
نگرش هاي فرهنگي (1)
اين يادداشت ها دربرگيرنده ي نگرش هاي
نويسنده است به فرهنگ و جامعه.
فراهم آوردن تعريفي واحد از «فرهنگ» نه تنها کاري آسان نيست که در اصل ناممکن است. مگر در مورد «جامعه» مي توان آسان به تعريفي جامع و مانع دست يافت؟ برخي از مفاهيم به اعتبار تعريفي که پژوهشگر به دست مي دهد، معنا و کاربرد دارند. از اين رو بهتر است هر بار هر محققي موضوع و هدف خود را روشن گرداند تا به اين اعتبار بتوان دست به سنجش زد.
با اين حال آشنايي با تعاريف به کار برده شده خالي از فايده نيست. نه فقط آشنايي با دسته اي از تعاريف همگن يا خويشاوند مي تواند سودمند بيفتد بل آشنايي با نظر و عقيده ي يک نويسنده و پژوهشگر هم به ما امکان مي دهد با الگو و نمونه اي خاص آشنا شويم و همين يک مورد را ژرف انديشي کنيم.
ريمون ويليامز مي نويسد «فرهنگ يکي از دو سه واژه ي بغرنج در زبان انگليسي است.» او مي نويسد اين نه فقط به سبب تحول پيچيده ي اين واژه در شماري از زبانهاي اروپايي است بل، به خصوص اکنون، به علت آن است که در چند رشته و حوزه ي برجسته ي فکري و تعدادي نظامهاي شاخص علمي مورد استفاده قرار مي گيرد.
« ويليامز» اين نکته را در چاپ 1983 کتاب خود مي آورد. اين کتاب نخستين بار در1976 به چاپ رسيد. خود او در ضمن در همين کتاب، فرهنگ را فراگرد عمومي تکامل فکري، معنوي و زيباشناختي مي داند. اين تعريف به تکامل و تحول اشاره دارد. مثلاً اگر بگوييم فلاني آدم با فرهنگي (= فرهيخته اي) است، يا مثالي را از زبان محاوره ي امروز فارسي تهراني بگيريم و بگوييم؛ فلاني آدم با«کلاسي» است، در اين جا فرض بر اين است که فرهنگ چيزي است قابل اکتساب يعني فرد مي تواند آن را کسب کند و مي تواند مقداري از آن را داشته باشد، کم يا زياد.
بنا برتعريفي ديگر؛ وقتي همه چيز فراموش مي شود، فرهنگ تنها چيزي است که در انديشه مي ماند. اين جمله را منتسب به «ادواراريو»دانسته اند. يک تعريف عام ديگر هم داريم که فرهنگ را حاصل جمع مجموعه اي از اکتسابات مي داند ؛ فرهنگ مجموعه ي شناخت ها، مهارت ها و تجربيات است.
در تعريفي ديگر؛ فرهنگ شامل دانستني ها، باورهاي ديني، کارهاي هنري يا ورزشي، تصورات تخيلي و ايدئولوژيک گروهي از اشخاص است که نخبگان يا مردم را تشکيل مي دهند. از اينها که بگذريم فرهنگ را اشاعه ي دانستني ها و و انتقال ذائقه ي شناخت نيز مي دانند.
در جامعه اي ترکيبي يعني جامعه اي که ترکيب قوم ها و زبان ها يا فرهنگ هاي گونه گون را به نمايش مي گذارد، يا به اعتباري مبين وحدت قشرها، لايه ها و طبقات اجتماعي متنوع است، فرهنگ يعني شناخت ساخت ها و تجلياتي که وحدت يک جامعه را مي سازند و در عين حال به اجزاء تشکيل دهنده ي خود توجه دارد.
گاه مي بينيم که حتي يک نويسنده تعاريف مختلفي از فرهنگ به دست مي دهد. اين بدين معني است که نمي تواند به يک تعريف بسنده کند و کار خود را به نحو احسن پيش ببرد و توضيح دهد. براي نمونه مي بينيم که ويليامز در جايي ديگر در تعريف فرهنگ مي گويد؛ فرهنگ شيوه ي خاصي از زندگي است، خواه متعلق به يک مردم، به يک دوران يا يک گروه اجتماعي باشد. شيوه ي خاص زندگي مبتني است بر يک «روح مشترک». بنابراين تعريف فرهنگ نماياننده ي «ويژگي» افراد و همچنين گروه ها (يا دوران ها)، گروه هاي قومي، اجتماعات متنوع، يا زيرگروه هاست. به اين اعتبار در ضمن فرهنگ را به صورت جمع به کار مي بريم و مي گوييم «فرهنگ ها» . براي مثال مي گويند؛ مردمان يا اقوام و فرهنگ هاي اتحاد شوروي قديم متعدد بودند. اين کاربرد از فرهنگ را اصطلاحاً استنباط انسان شناختي ً فرهنگ مي نامند. در رشته ي انسان شناسي نيز استنباطات يا تعاريف مختلفي از فرهنگ يافت مي شود. نويسند گان کتاب «سياست فرهنگ» معتقدند که چنين کاربردي از فرهنگ هميشه همراه با يک صفت جلوه گر مي شود؛ براي مثال مي گوييم ؛ فرهنگ ً بوميان استراليايي.
استنباط تکثرگرايي از فرهنگ در حوزه ي انسان شناسي در اصل از انديشه ي فيلسوف آلماني قرن هجدهم به نام «يوهان هردر» نشأت گرفته است. او در برابر استنباط تک خطي و اروپا- مدار(=اروپا- محور) مفهوم «تمدن» در قرن هيجده و نوزده، مفهوم تازه اي به کار گرفت که به حضور «فرهنگ ها» يعني به صورت جمع اشاره داشت.
به نظر«هردر» همه ي جوامع روي تسمه اي قرار دارند که حامل توسعه ي انساني است. اين تسمه ي ناقل و حامل توسعه در مواردي در برخي از جوامع در سطح يا درجه اي پايين تر قرار دارد نسبت به برخي ديگر. در واقع اين سخن «هردر» در آن زمان اهميت بسزايي داشت. تفکر رايج کلنياليستي برخي مردم و جوامع را فاقد فرهنگ مي دانست و برخي را بافرهنگ. در نتيجه همه ي رفتارهاي خشن کلنياليستي توجيه پذير مي شد. چون «با فرهنگان» مي خواستند «بي فرهنگان» را مانند خود، يعني «بافرهنگ»، سازند.
«هردر» مي گفت مردم، جوامع، گروه هاي قومي و جوامع زباني را مي توان بر اساس شيوه ي زندگي آنها، بر اساس آداب و رسوم مشترک، شيوه ي تفکر و شيوه ي زيست شان از هم متمايز ساخت. به عقيده ي او هر شيوه ي زيستي از طريق چيزي تغذيه مي شود که آن را «روح مشترک» مي نامند، يعني فعاليت هاي اجتماعي، الگوهاي تفکر و شيوه هاي زيست هر گروه معيني از طريق چيزي بازتوليد مي شود که آن را «دستور» (=گرامر) يا قاعده يا نظام قواعد زندگي روزانه مي ناميم؛ و اين بدين معناست که ارزش هاي عام و مشترکي وجود دارند که فعاليت هاي خاص را هدايت مي کنند و بدان ها معني مي دهند.
«ريمون ويليامز» تعريف ديگري هم از فرهنگ به دست مي دهد. در اين تعريف مي گويد آثار و شيوه ي اجراي فعاليت هاي فکري به خصوص فعاليت هاي هنري را فرهنگ مي ناميم. با اين تعريف وارد حوزه ي به کل تازه اي مي شويم. «جردن» و «ويدان» مي گويند در اين جا فرهنگ مي شود موسيقي، نقاشي، ادبيات، مجسمه سازي تئاتر و فيلم. اين تعريف از فرهنگ درست همان نگرشي از فرهنگ است که در يک رشته از سازمان ها و نهادهاي فرهنگي عمده سربرمي کشد و به صورت نگرش غالب عمل مي کند. مثلاً در نظام آموزشي، در حوزه ي رسانه ها، در حوزه ي دانشگاهي، در نشر، در موزه ها و گالري ها و جز آن. در اينجا خوب است به ياد بياوريم که بخش درخور توجهي از سياست گذاري هاي حکومت ها در حوزه ي فرهنگ در همين چارچوب طراحي مي شود. اين شيوه ي سياست گذاري فرهنگي محدود ساختن حوزه ي فرهنگ و سياست هاي فرهنگي است و مي توان آن را روشي کلاسيک به حساب آورد. از سوي ديگر نبايد از ياد برد که با اين شيوه و با اين تعريف به فعاليت هاي فرهنگي ارج نهاده مي شود.
در همين جاست که با دسترسي همه به فرهنگ و با توليد فرهنگ و عرضه ي دموکراتيک محصولات فرهنگي سروکار داريم. آنچه که تبعيض فرهنگي ناميده مي شود در همين محدوده نيز سربر مي کشد و اهميت مي يابد. مثلاً در کشوري مثل انگلستان تبعيض فرهنگي در ارتباط با زنان و مردمان غيرسفيدپوست و کارگران در مباحث مرتبط با «مطالعات فرهنگي» داراي اهميت ويژه اي بود. از اين گذشته مي خواهيم بدانيم که همين گروه ها به چه نحو و به چه صورت در راه استيفاي حقوق فرهنگي خود اقدام کرده اند و مي کنند. يک نکته ي ديگر اين که با اين مجموعه از فعاليتهاي فرهنگي بيشتر به فرهنگ ً توده توجه مي کنيم تا فرهنگ به اصطلاح عالي که چيزي است برابر همان مفهوم فرهنگ نخبگان. به آلماني «فرهنگ عالي» را مي گويند Hochkultur و به انگليسي مي گويند High Art. گرچه اين مفهوم فرهنگ عالي کاربردي وسيع دارد اما مخالفت هايي جدي هم با آن جريان داشته است و دارد. به هرحال شماري از جامعه و فرهنگ شناسان به فرهنگ توده توجه و عنايت بيشتر داشته اند.
تصور اين گروه بر اين بوده است که مفهوم فرهنگ بيشتر ارتباط دارد با فرهنگ توده
(popular culture) و فرهنگ رسانه هاي توده اي (mass media) يعني همان رسانه هاي همگاني. آنچه که توليد انبوه دارد يا در اساس مبتني بر توليد انبوه شکل گرفته است مانند روزنامه، فيلم، برنامه هاي راديويي و تلويزيوني، نظام توليد و عرضه ي ويدئويي و مانند اينها به تدريج در حوزه ي مطالعات فرهنگي و جامعه شناسي فرهنگي از اهميت فزاينده اي برخوردار مي شود.
آنچه که به نام فرهنگ يا هنر برجستگان و نخبگان عرضه مي شود و به اعتباري آن را «فرهنگ عالي» مي نامند مقوله اي است خاص که نيازمند توجهي جداگانه است. در زبان انگليسي برخي تمايل دارند اين مفهوم از فرهنگ را که به هنر برجستگان توجه دارد با حرف بزرگ بنويسند و از فرهنگ توده متمايز بسازند؛ Culture؛ يا مي نويسند؛ High Art.
«ريمون ويليامز» که انديشه هايش در چارچوب رشته ي «مطالعات فرهنگي» تحول و تکامل يافته اند همراه با رشد اين دست از مطالعات به تعريف ديگري از فرهنگ نيز توجه مي کند که در اساس برآمده از همين رشته در انگلستان است. در تعريفي ديگر از فرهنگ که در آغاز در کتاب معروف او به نام «واژگان کليدي » نيامده بود، مي گويد فرهنگ نظامي است راهنما و دلالتگر که از طريق آن ( در ضمن) الزاماً نظم اجتماعي منتقل، بازتوليد، تجربه و کشف مي شود.
اين گفته ي ويليامز به چه معناست؟ به نظر«جردن» و «ويدان» او مي خواهد بگويد فرهنگ فضايي مجزا نيست، بل بïعدي است از همه ي نهادهاي اجتماعي مانند قلمروهاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي. فرهنگ مجموعه اي است از اعمال «مادي» (،) که شامل معناها، ارزش ها و تبعيت ها مي شود. راجع به تبعيتها به معناي پيروي، بيعت، وفاداري يا اگر اندکي صريح تر بخواهيم بگوييم يعني سرسپردگي، پسانتر باز توضيح مي دهيم. اين دو نويسنده به هر حال معتقدند اين تعريف ويليامز به دو معناست؛ يکي در شکل ضعيف ديالکتيک آن که مي گويد انسان ها فرهنگ را توليد مي کنند و فرهنگ آنها را مي آفريند، يعني ارتباطي متقابل؛ و ديگري در تفسيري قوي تر که از نظريه ي استروکتوراليست ها (=ساختارگرايان) و پïست- استروکتوراليست ها (=پس از ساختارگرايان) سربر مي کشد و فرهنگ را عامل تعيين کننده ي تبعيت (=بيعت) مي دانند.