پنج شنبه، 10 دي 1388 - شماره 2139
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: جامعه
تلويزيون خصوصي مورد اعتماد نياز است

اسماعيل ميرفخرايي

داستان رسانه هاي داخلي ايران شباهت زيادي به بيماري قند دارد، به اين معنا که وقتي شخصي بيماري قند مي گيرد، دست و پايش جوش مي زند؛ پس همه مي روند سراغ معالجه جوش هايش، اما بعداً که آزمايش هايي انجام دادند، متوجه مي شوند اشکال از جاي ديگري است. حالا چه تشابهي بين اين بيماري و رسانه هاي ما هست؛ رسانه هاي داخلي ما به دليل اينکه با جامعه حرکت نکرده اند (به اين معنا که جامعه از رسانه جلو افتاده است) از جامعه فاصله گرفته اند. رسانه چه از نظر قانون رسانه يي (که مربوط مي شود به دوران سلطنت گذشته) و چه از نظر عملکرد و نحوه اداره آن که در دست دولت است، نمي تواند خود را با حرکت هاي جامعه تطبيق دهد. بدنه اين سازمان رسانه يي دولتي بسيار بدنه سنگين، پرحجم و پرتعدادي است. طبق گفته رئيس سازمان راديو و تلويزيون- که چند شب پيش اعلام کرد- 17 هزار کارمند ثابت و عده بيشماري نيروي قراردادي در اين سازمان مشغول به کار هستند. تنها اداره چنين جمعيتي در زيرمجموعه دولت گرفتاري هاي خاص خود را دارد، چه برسد به اينکه خروجي اين دستگاه که همان برنامه هايش است، در مقايسه با راديو و تلويزيون هاي کم جمعيت بسيار عقب مي افتد، به اين معنا که اگر تلويزيوني به لحاظ جمعيتي سبک تر داشته باشيد، اداره آن بسيار آسان تر است و به سرعت مي تواند با شرايط جامعه و نياز آن خود را تطبيق دهد. اين ويژگي هم تنها در راديو و تلويزيون هاي خصوصي قابل دستيابي است نه دولتي. از طرف ديگر راديو و تلويزيوني که وابسته به دولت است، محدوديت هاي خاص سياسي و اجتماعي دارد و باز هم نمي تواند خود را با شرايط جامعه تطبيق دهد. اما پيشنهاد براي برون رفت از اين بحران؛ ما در داخل ايران بايد به آرامي به فکر ايجاد راديو و تلويزيون هاي خصوصي باشيم که اين راديو و تلويزيون هاي خصوصي به دست موسسات و افراد مورد اعتماد اداره شوند. به اين ترتيب مخاطب براي برآوردن نيازهاي خود، جذب راديو و تلويزيون هاي خصوصي مي شود و راديو و تلويزيون دولتي مي ماند براي اداره مملکت. اين راهي است که مي تواند دردهايي را که گفتيم، معالجه کند. در غير اين صورت راديو و تلويزيون هايي که با بودجه سازمان ها و اشخاص نامعلوم با مقاصد تجاري صرف يا سياسي برانداز وارد فضاي رسانه يي ايران مي شوند نه تنها به بر هم زدن آرامش سياسي مملکت اقدام مي کنند بلکه از نظر فرهنگي هم مملکت را به سوي مصرف زدگي و قهقرا مي کشانند. نمونه آن راديو و تلويزيون هايي است که اخيراً با ترجمه هاي بسيار بد فارسي که تهديدي براي زبان فارسي است در بازار رسانه يي ايران قرار گرفته و مخاطب به دليل سهل الوصول بودن و آسان بودن دريافت پيام آنها، جذب اين گونه تلويزيون ها مي شود. اين مساله درست به مثابه بازارچه يي است که در آن اجناس بنجل و مصنوعي را با قيمت هاي گران به عنوان جنس خارجي به مردم مي فروشند در حالي که نياز مشتري به محصولات اساسي و مورد نياز اصولي است. راه چاره هم همان است که گفتيم؛ موافقت با ايجاد راديو و تلويزيون خصوصي در محدوده هاي معين با حمايت سازمان صدا و سيما، به اين معنا که ابتدا مشکل قانوني مساله برطرف شود و در حد راديو و تلويزيون هاي کوچک اجازه تاسيس داده شود. يعني ضمن اينکه راديو و تلويزيون دولتي سر جاي خودش هست، به اشخاص و سازمان هاي معتبر پروانه کسب داده شود. اين همان راهکاري است که کشورهايي مثل ترکيه و حتي انگلستان به آن رسيده و موفق شده اند. متاسفانه الان بودجه هنگفتي از طرف صدا و سيما هزينه مي شود که سريال هاي متعددي توليد شوند تا مردم از ماهواره ها گريزان شوند، اما متاسفانه مردم سريال ها را از تلويزيون ايران مي بينند، فيلم هاي خارجي را از فارسي وان و با کمال تاسف اخبار را از صداي امريکا و تلويزيون انگلستان. به اين ترتيب مخاطب خود با سليقه اش برنامه ها را انتخاب مي کند و لزوماً سليقه مخاطب ساده پذيري است نه آنچه در راستاي اعتلاي فرهنگ مملکتش باشد.

کند و کاوي در چرايي علاقه مخاطب ايراني به شبکه farsi1
فارغ از کليشه هاي تکراري...
پژمان موسوي

ماجرا از آنجا آغاز شد که حدود دو ماه پيش شبکه يي روي ماهواره هات برد قرار گرفت که ويژگي خاصي در مقايسه با ساير شبکه هاي مشابه خود داشت و آن ويژگي هم چيزي نبود جز زبان فارسي فيلم ها و برنامه هاي آن؛ خصوصيتي که خيلي زود منجر به استقبال روز افزون از سريال هايي شد که نه تنها از لحاظ محتوا چنگي به دل نمي زنند که در بسياري از موارد در تضاد کامل با عقايد و باورهاي آنهايي هستند که از طرفداران پر و پاقرص اين سريال ها به شمار مي روند. اينکه چرا و چگونه يک چنين سريال هايي اينچنين مورد استقبال بيننده ايراني قرار گرفته پرسشي است که از چند جنبه مي توان آن را مورد تجزيه و تحليل و کند و کاو قرار داد.

مهوش صفايي خانم خانه داري است که سر ساعت مقرر خود را به خانه مي رساند تا حتي يک صحنه از سريال «سام سون» را نيز از دست ندهد. وي در تشريح چرايي علاقه خود و ساير زنان هم طيفش به اين شبکه مي گويد؛ «ما چند سالي است که با سريال ها و فيلم هاي کره يي و در کل آسياي شرقي آشنا شده ايم و به کرات شاهد پخش اين فيلم ها از تلويزيون خودمان بوده ايم. به باور من بيننده ايراني به نوعي با فرهنگ اين گونه کشورها آشنا شده و آن را با فرهنگ خود نزديک دانسته است چرا که اگر ما قادر به درک مفاهيم ارائه شده در اين سريال ها نبوديم هيچ وقت اينقدر جذب آن نمي شديم.» برخلاف ديدگاه اين خانم خانه دار، شايد يکي از علل جذب بيننده ايراني به سريال هاي آسياي شرقي دوبله فوق العاده دوبلورهاي ايراني بر اين سريال ها باشد؛ اين مساله به حدي تاثيرگذار است که گاه سريال هايي که در کشور مادر مخاطب چنداني نيافته است، با ترجمه و دوبله ايراني مخاطب بيشتري در ايران پيدا مي کند. آخرين بار نيز بازيگر نقش جومونگ به اين نکته اعتراف کرده بود که علت محبوبيت سريالش در ايران دوبله قوي و متفاوت آن است.

اين در حالي است که دوبله هاي farsi1 به واقع غيرقابل تحمل و غيرحرفه يي است. صداي يکنواخت، ناهمخواني زماني صدا و تصوير و عقب ماندن دوبلور از بازيگر از ويژگي هاي هميشگي دوبله هاي اين شبکه است؛ ضعفي که با توجه به مزيت اين شبکه در بهره گيري از زبان فارسي در سريال هايش، ضربه يي اساسي در آينده نزديک به آن خواهد زد. اين موضوع زماني اهميت پيدا مي کند که مي دانيم شبکه ام بي سي پرشيا متعلق به خاندان سعودي نيز اقدام به پخش 24 ساعته فيلم هاي توليد هاليوود با زيرنويس فارسي براي مخاطبان ايراني کرده است وfarsi1 با رفع اين نقيصه مي توانست بسياري از مخاطبان اين شبکه را نيز جذب برنامه هاي خود کند.

اما فارغ از تمامي اين مسائل، يک نکته را نبايد فراموش کنيم و آن هم علاقه مخاطب ايراني به سريال هايي است که محدوديت هاي کمتري را به نسبت رسانه هاي داخلي و از جمله صدا و سيما به مخاطب شان تحميل مي کنند؛ ويژگي که بيننده را بيشتر در جريان روند هاي زندگي واقعي بدون هيچ گونه محدوديتي قرار مي دهد.

او البته اضافه مي کند در کنار اين تابوشکني، سريال هاي اين شبکه يکسري اصولي را رعايت کرده است که همين اصول به نوعي پايه هاي هويتي ما را تشکيل مي دهند. به طور مشخص ديدگاه اين مخاطب اين است که اين شبکه نمي خواهد اصول عقيدتي مردم ما را مورد هجوم رسانه يي قرار دهد؛ موضوعي که دقيقاً عکس نظر بيننده ديگري است که خود را سکينه اعرابي معرفي مي کند. وي عنوان مي کند محتواي اين شبکه اصلاً با فرهنگ ايراني سازگار نيست و وي به هيچ عنوان به فرزندانش اجازه نمي دهد سريال هاي اين شبکه را تماشا کنند چرا که به زعم وي اين سريال ها اساساً بدآموزي دارند. مي توانيم با قاطعيت بگوييم رسانه هاي همگاني بدون ترديد نقش بسيار مهمي در شکل گيري افکار عمومي دارند، هرچند توافقي درباره ماهيت اين نقش وجود ندارد.

يکي از افرادي که در اين زمينه تحقيقات زيادي داشته «دنيس مک کويل» است که نوع شناسي جامعي از آثار رسانه ها فراهم کرده است. در اين نوع شناسي، او تمايز اساسي بين آثار کوتاه مدت و درازمدت و آثار عمدي و غيرعمدي برقرار مي کند. او سنجش دقيق آثار مختلف را دشوار مي داند و عنوان مي کند ممکن است اين آثار در طول زمان و از يک بخش جامعه به بخش ديگر فرق کنند. حتي اگر به وجود يک چنين تفاوتي قائل باشيم باز هم به طور طبيعي تصديق مي کنيم وجود و تاسيس يک چنين شبکه هايي با اهدافي خاص صورت مي گيرند؛ اهدافي که شايد چندان هم در انديشه سرگرم کردن صرف بيننده ايراني نباشند.

فارغ از اهداف پشت صحنه گردانندگان اصلي اين طيف شبکه ها آنچه قطعي و مسلم به نظر مي رسد اين است که وقتي اعتماد به رسانه هاي رسمي کم مي شود طي يک جريان خود به خودي مخاطب به دنبال جايگزين هايي مي گردد تا خلاء آن را در جايي پر کند و در اين جريان اعتمادي کاذب به رسانه هايي شکل مي گيرد که شايد چندان قابل اعتماد هم نباشند. ضمن آنکه نبايد اين نکته اساسي را نيز فراموش کرد که زمانه، زمانه رقابت است و رسانه ها نيز در کنار ساير بخش هاي رقابتي جامعه رقابت سختي را براي جذب مخاطب از خود بروز مي دهند و در اين بين چندان نمي توان با اما و اگر و بايد و نبايد با اين موضوع برخورد کرد چرا که جريان رسانه يي کار خود را مي کند و راه خود را مي رود؛ شايد تنها موضوعي که مي توان روي آن مانور داد همانا درخواست از مخاطب ايراني براي برخورد فعالانه و نه منفعلانه با جريان سازي هاي رسانه يي است که فکر و ذهن آنها را به عنوان مخاطب، هدف قرار داده است.

Pejman.mousavi@gmail.com
از رنجي که مي بريم

علي اکبر قاضي زاده

مخاطب حلقه مفقوده يي است که به باور من تلويزيون ما اساساً توجهي به آن ندارد و متاسفانه مشاهده مي شود که سيماي ما به طرزي غيرمعقول تلاش مي کند بهداشتي باشد. اين روزها در تلويزيون ايده آل هايي مطرح مي شود که بسيار دور از واقعيت زندگي تک تک ايراني هاست؛ آدم هايي که در جهان واقعيت اساساً در سپهر زندگي مردم جايي ندارند؛ کارمند وظيفه شناس، پليس دلسوز،آدم هاي سوپر بد و بي نهايت مهربان و دلسوز... من فکر مي کنم اين نوع تصويرسازي ها و خط کشي ها مورد پسند مديريت اجرايي مملکت است يعني در واقع در تلويزيون چيزهايي را مي بينيم که مسوولان دوست دارند مردمان شان آن گونه باشند. وقتي يک چنين معيار هايي در تلويزيون ما حکمفرماست مخاطب به ناچار دو گزينه در پيش رو دارد؛ يکي اينکه اساساً تلويزيون را خاموش کند، ديگر اينکه به دنبال برنامه هايي بگردد که کمي فضا در آنها بازتر باشد. اتفاقاً اين نقطه ضعفي است که ديگران آن را به خوبي شناخته اند و به آن بها مي دهند يعني آنها در برنامه هايشان وارد يک حريم هايي مي شوند که براي مردم نو و تازه است. اگر يک سريال نازلي مثل «سامسون» يا «ويکتوريا» که اساساً چه از نظر دوبلاژ و چه از نظر ساير جنبه هاي هنري بسيار سطح پايين هستند گل مي کنند به اين دليل است که محيط رسانه هاي ما بسيار تهي است.

من نمي دانم يک سريال کشداري مثل مسافران که به شدت هم بهداشتي است و از هر گونه امر واقعي تصفيه شده است چرا در ايران تا به اين حد روي آن کار مي شود؟ متاسفم که بگويم آنقدر ما در اين زمينه ضعف داريم که حتي کشور عربستان هم با راه اندازي شبکه Mbc Persia مخاطب ايراني را به خود جذب کرده است. در واقع تاسف اينجاست که ما نيازهاي مردم را آنچنان ناديده مي گيريم که به آساني فرصت توليد مواد فرهنگي را در اختيار بيگانگان مي گذاريم. اگر Farsi1 با دوبله ها و لوکيشن هاي نازل تنها به دليل برخي جسارت ها همه را مشتري خود کرده است، تلويزيون خود ما با کمي تسامح و حرکت به سوي واقعيت هاي جامعه خيلي بيشتر مي تواند مخاطبان ايراني را جذب خود کند. اين در حالي است که سريال ها و فيلم ها در صدا و سيما آنچنان سلاخي مي شود که از هويت مي افتد. بيشتر از يک قرن است که فرهنگ دوست پسر و دوست دختر در بسياري از نقاط دنيا جا افتاده است اما وقتي حتي در سريال هاي غيرايراني اين شخصيت ها را تبديل به خواهر و همکار مي کنيم نه تنها به مسير کلي داستان لطمه مي زنيم که به ميليون ها بيننده هم توهين مي کنيم. به واقع ما تا کي مي خواهيم در اين چارچوب بمانيم؟ وقتي مولايمان علي(ع) مي فرمايد؛ انسان ها حريص آن چيزي مي شوند که از آن منع مي شوند، ما چرا مي خواهيم تا اين حد مردم را نسبت به امور عادي محدود کنيم؟ شما تصور کنيد پدري فرزندش را از ورود به يک اتاق منع کند، تمام فکر و ذکر يک بچه اين مي شود که به نحوي به آن اتاق ورود پيدا کند...

از سوي ديگر من مطمئنم يک چنين شبکه هايي قطعاً در تخريب فرهنگ ملي ما نقش دارند ولي متاسفانه بايد بگويم که من منشاء تخريب را داخلي مي دانم زيرا ما با بي تدبيري خودمان نتوانسته ايم خلاء مردم را پر کرده و به سمت نمايش زندگي واقعي مردم پيش برويم. در يک چنين فضايي شبکه يي مي آيد و با گذر از نرم ها و طرح آزادانه برخي مسائل، نه تنها زبان و فرهنگ داخلي ما را تخريب مي کند که وضعيت به گونه يي مي شود که گويي موارد مطروحه در آنها وحي منزل هستند و آن هستند و جز آن نيستند؛ جالب اينجاست که تنها هنر ما نه مقابله اصولي با اين شبکه ها که انداختن پارازيت روي آنهاست؛ پارازيتي که اتفاقاً چندان هم مانع از تماشاي فيلم هاي اين شبکه ها از جانب ميليون ها بيننده ايراني نشده است.

ويکتوريا همين نزديکي هاست
مصطفي قوانلوقاجار

اگر در يک محفل خانوادگي يا دوستانه کلماتي چون ويکتوريا، انريکه، تاتيانا يا ماريانا شنيديد، اصلاً تعجب نکنيد. چندان عجيب نخواهد بود که دور و بري هايتان با شور و حرارت داستان هايي را تعريف کنند که در فرهنگ ايراني بسيار شخصي و خصوصي به حساب مي آيد. صحبت از کانال ماهواره يي فارسي وان است که اين روزها علاقه مندان بسياري از قشر متوسط جامعه ايران را جلب سريال هايش کرده است. سريال هايي که با مضامين عشقي، جنايي، حادثه يي (اکشن) و کمدي پخش مي شود، در ماه هاي اخير توانسته خانواده هاي ايراني را متوجه خود کند. چنان که در محفل ها و مهماني ها صحبت از ويکتوريا است و اينکه چگونه عاشق مرد جواني شده يا اينکه چرا انريکه سلسله عشقش جنبيده، همسرش را پس از 25 سال زندگي مشترک رها کرده و با زني کم سن و سال تر از خودش ازدواج کرده است. اگر از دوبله هاي سراسر آماتوري اين شبکه ماهواره يي در سريال هايش بگذريم، با يک سوال اساسي روبه رو مي شويم که چرا اين شبکه با وجود ايرادات فراوان دوبله يي اينچنين با استقبال مخاطبان روبه رو شده است. چندي پيش اسماعيل ميرفخرايي يکي از تهيه کنندگان باسابقه تلويزيون با انتقاد از وضعيت فعلي رسانه ملي گفت؛ «صدا و سيما سريال هايي را مي سازد، ولي مردم مي آيند سريال و فيلم شان را اينجا مي بينند و بعد اخبار را از آن طرف گوش مي کنند.» اما اکنون بايد به اين واقعيت تلخ اعتراف کرد که متاسفانه علاوه بر اخبار، مردم ايران کم کم سريال هاي خود را نيز «از آن طرف» نگاه مي کنند. تهيه کنندگان کانال فارسي وان به خوبي مخاطبان خود را در داخل ايران پيدا کرده اند و با يک هدف از پيش طراحي شده به جذب مخاطبان طبقه متوسط مشغول هستند. اين گونه سريال ها با کمترين حد سانسور پخش مي شوند و پوشش بازيگران زن آن نيز با فرهنگ اسلامي جامعه ايران همخواني ندارد.

ساخت سريال هاي soap opera که معمولاً با مضامين عشقي و عاطفي همراه است يکي از علاقه مندي هاي طبقه متوسط در سطح جهان است. در چنين سريال هايي موضوعات ساده و ملموس عشقي، خانوادگي و عاطفي را دستمايه ساخت سريال قرار مي دهند. اين موضوعات به سادگي قابل همذات پنداري است. يعني اينکه مخاطب به سرعت ياد مواردي مشابه آن مي افتد که در طول زندگي با آن برخورد کرده است. در بسياري از سريال هايي که از صدا و سيماي جمهوري اسلامي نيز پخش مي شود، چنين مساله يي به سادگي اتفاق مي افتد. نظير اين همذات پنداري را مي توان در سريال هاي پربيننده يي همانند «دلنوازان» که به تازگي پخش آن از تلويزيون ايران به پايان رسيده مشاهده کرد. اما در سريال ويکتوريا که از کانال فارسي وان پخش مي شود، همذات پنداري مخاطب نمود عيني تري دارد. در اين سريال تقريباً هر سن يا نسلي يک نماينده دارد. براي هر کدام از شخصيت هاي اصلي و فرعي اين سريال مي توان نماد هايي نوشت که اتفاقاً قرابت نزديکي با وضعيت امروزين جامعه ايران دارند. با آنکه اين سريال ممکن است موضوعاتي را مطرح کند که با فرهنگ اخلاقي و مذهبي جامعه ايران چندان تطابقي نداشته باشد اما تشابه مشکلات خانوادگي، تشابه بحران هاي عاطفي و تضاد ميان زندگي سنتي و مدرن در جامعه ايراني زمينه قرابت و همذات پنداري مخاطبان ايراني را با اين سريال فراهم کرده است. به طور مثال فاصله نسل ها ميان فرزندان و والدين، نحوه ارتباط فرزندان با جنس مخالف، فاصله طبقاتي، بارداري هاي ناخواسته، مساله اعتياد به مواد مخدر، تفاوت ديدگاه ها در مورد ازدواج، عشق دوران کهنسالي و ميانسالي و بچه هاي طلاق از جمله مواردي است که در هر خانواده ايراني نمونه هاي آن ديده مي شود و در اين سريال ساخت کلمبيا نيز مي توان آنها را ديد. اگرچه نحوه مواجهه آدم هاي اين سريال به دليل تفاوت هاي مذهبي جامعه ايران و کلمبيا با هم بسيار تفاوت دارد، اما به نظر مي رسد خانواده هاي ايراني خسته از مشکلات و مصائب روزانه خود راه حل هاي ويکتوريا را در تضاد با مشکلات جامعه سنتي اطراف شان دنبال مي کنند. اگرچه يک زن 50ساله محجبه ايراني پايبندي به خانواده و تربيت فرزندانش را حتي در صورت ترک زندگي توسط شوهرش ترجيح مي دهد اما او نيز ممکن است در طول زندگي خود با چنين موقعيت هايي روبه رو شده باشد؛ موقعيت هايي که گاه بايد ميان عشق و تن دادن به وضعيت موجود يکي را انتخاب کرد. همين همذات پنداري ها باعث مي شود يک خانم معتقد به اصول و مباني مذهبي نيز به تماشاي اين سريال مشغول شود و گاه در پس زمينه فکرش به روياها و موقعيت هاي عشقي که برايش فراهم آمده فکر کند.
«موبي» و «استار» دو مالک قدرتمند farsi1

حالا ديگر مي توان با قاطعيت گفت مالکان اصلي شبکه farsi1 را دو کمپاني قدرتمند استار و موبي که مقر اولي در هنگ کنگ و دومي در افغانستان است، تشکيل مي دهند. کمپاني استار متعلق به «نيوزکورپوريشن» و مالک قدر آن روپرت مورداک است و موبي را نيز خانواده محسني که يک گروه افغاني است و در قالب گروه رسانه يي موبي فعاليت مي کنند، اداره مي کنند.

روپرت مورداک البته نام شناخته شده يي براي اهالي رسانه است چرا که وي يک امپراتور 76ساله رسانه يي است که مالک 175 نشريه در سراسر جهان است. در امريکا شبکه هاي تلويزيوني فاکس نيوز و استوديوهاي سينماي موسوم به «فاکس قرن بيستم» را در اختيار دارد. او با تفکرات صهيونيستي و با تبليغ گسترده سعي در القاي راه ناصواب قدرتمندان جهان دارد. قدرت رسانه يي وي در حدي است که چندي پيش روزنامه «گاردين» چاپ لندن «روپرت مورداک» را به عنوان پرنفوذترين فرد در صنايع رسانه يي انگليس معرفي کرد.

مورداک در حال حاضر علاوه بر مالکيت سهام عمده مجموعه کانال هاي کابلي و ماهواره يي خبري، ورزشي و سرگرمي موسوم به «بي اسکاي بي» چند روزنامه و هفته نامه از جمله «تايمز»، «سان» و «نيوز آو د ورلد» را در تملک خود دارد. در حال حاضر عمده ترين دارايي رسانه يي مورداک، شرکت عظيم نيوز کورپوريشن است که 9 رسانه مختلف آن در شش زمينه مختلف اطلاع رساني مي کنند. اما در سال هاي اخير مورداک به شدت به صنعت سودآور ماهواره هاي تلويزيوني علاقه مند شده است و به خصوص در زمينه پوشش زنده رويدادهاي ورزشي مانند مسابقات فوتبال و بسکتبال از اين شبکه ها، سرمايه گذاري هاي کلاني کرده است.

اقبال گسترده مردم جهان به چنين برنامه هايي و قابليت مانور دادن روي شخصيت بازيکنان محبوب و پرداختن به مسائل خصوصي آنان مي تواند سود سرشاري را نصيب وي کند.

اين مسائل، رقباي مورداک را هم به تکاپو واداشته است و به همين دليل، رقابت سختي ميان او و رسانه دارهاي بزرگ ديگر در گرفته است، از جمله در بازار اروپا که جز مورداک مدعيان بزرگي مانند شبکه بي بي سي حضور دارند و به شدت نگران کم شدن نفوذ رسانه يي خود هستند. بد نيست بدانيد چندي پيش روزنامه تايمز که از رسانه هاي نزديک به مورداک است، پيشنهاد کرد ديگر مردم انگلستان مجبور نباشند به بي بي سي ماليات دهند؛ طرحي که سر و صداي زيادي به پا کرد و البته موافقاني را نيز همراه خود کرده بود. اما بي بي سي که حياتش بسته به پولي است که مردم انگلستان موظف به پرداخت آن هستند و اين پيشنهاد را در تعارض با منافع خود مي ديد، از اين حمله برآشفت و نهايتاً با اعلام نتايج يک نظرسنجي که نشان مي داد بيشتر مردم انگليس از پرداخت پول به بي بي سي راضي هستند اين بحث موقتاً فرونشست. اما منتقدان و روشنفکران انگليسي که مي دانند مورداک براي پول بيشتر و تسلط گسترده تر بر رسانه هاي امريکا از هيچ کاري فروگذار نمي کند، همچنان نگران اقدامات او هستند. در طرف ديگر گروه موبي قرار دارد که بسياري آن را يک سازمان جوان و پويا مي دانند که اولين طرح هاي بزرگ رسانه يي پررونق خصوصاً در حوزه صنعت سرگرمي را در افغانستان توسعه داده است. بر اساس اطلاعات موجود در پايگاه گروه موبي، اين گروه هم اکنون مالک سه شبکه تلويزيوني افغانستان به نام هاي طلوع (دري) و لمر (پشتو، دري، اردو و انگليسي) و نيز راديو آرمان است. اين شرکت که مقر آن در دوبي است همچنين در زمينه نشريه و فناوري اطلاعات هم فعاليت مي کند.

مهمان ناخوانده
فروزان آصف نخعي

حرف هاي کسل کننده در رسانه هاي ما به وفور قابل مشاهده اند. اطلاع رساني درباره اينکه شرکت نيوز کورپوريشن متعلق به غول رسانه يي روپرت مورداک که تنها در سال 1996 بيش از 10 ميليارد دلار سود داده و در حال حاضر صاحب بيش از 130 روزنامه در سطح جهان است تا چه اندازه مي تواند مفيد به فايده باشد؟ همچنين اطلاع رساني درباره اينکه محتواي خيلي از رسانه هاي مذکور با تمرکز بر سه موضوع روابط آزاد ميان زن و مرد، حوادث و ورزش با سمت و سوي ادبيات عامه پسند است چه مشکلي را مي تواند حل کند؟ بله، مورداک قادر شده با بردن آنتن تلويزيون به آسمان توسط ماهواره مانند شبکه کابليSKY TV در دهه 80 و تحت تملک گرفتن 64 درصد از سهام شبکه تلويزيوني star بازارهاي بسياري را تسخير کند و از طرفي الگوي هاي رفتاري در اخلاق و مصرف اقتصادي را تحت الشعاع خود قرار دهد. يکي از شبکه هايي که مورداک اخيراً راه اندازي و در اين باره حرف و حديث هاي زيادي به پا کرده شبکه خانوادگي فارسي 1 است. بي ترديد توجه به شبکه يي که دوبله و برگردان ديالوگ ها به زبان فارسي با کيفيت بسيار نازلي انجام شده خود مي تواند حساسيت موضوع را افزايش دهد. آيا مردم با صدا و سيما قهر کرده اند؟ چندي پيش برخي سايت هاي اصولگرا خبري را منتشر کردند مبني بر اينکه عزت الله ضرغامي رئيس سازمان صدا وسيما در جلسه شوراي عالي انقلاب فرهنگي اعلام کرده مردم ديگر اقبال چنداني به تلويزيون نشان نمي دهند و بينندگان تلويزيون بعد از حوادث اخير پس از انتخابات به کمتر از 40 درصد رسيده است. هرچند روابط عمومي صدا و سيما اين خبر را تکذيب کرده اما بي اعتمادي اکثريت مردم به صدا و سيما، به ويژه بخش هاي خبري آن و رويکرد خانواده ها به شبکه هاي خارجي موضوعي نيست که بتوان از کنار آن به سادگي عبور کرد. اين رويکرد جديد را بايد در ساختار برنامه تلويزيوني ايران جست وجو کرد. در ديدگاه مسوولان سازمان صدا و سيما، مخاطبان به گونه يي تعريف شده اند که اين گريز از مرکز، سرنوشت محتوم نظام رسانه يي کشور است. گرايش به برنامه هاي خاص گرا به جاي برنامه هاي عام گرا، منفعل ديدن مخاطب به جاي فعال ديدن آن، عدم رمزگشايي از زبان مخاطب به مفهوم جديد آن که خالق زندگي است، توجه موزاييکي به پديده هاي خبري به جاي توجه به زنجيره تحولات، خالي بودن ارزش هاي خبري از چرايي و چگونگي اخبار و پديده ها در گزارش ها و اخبار منتشر شده، معرفي مسائل حوزه قدرت به مردم و عدم توجه به عمق مشکلات اجتماعي و سياسي جامعه، خطابه يي بودن برنامه ها، و عدم توجه به ميزان رقابت قاب کوچک تلويزيون ملي در برابر کهکشان ارتباطي اينترنت، موبايل و... همه و همه يک سرنوشت را بيشتر در برابر رسانه ملي قرار نمي داد؛ فرار مخاطبان.

برنامه ها به طرز غم انگيزي، به صورت آگاهانه و طرفدارانه که مخالف مشي يک رسانه ملي است، تضادهاي موجود را بدون تبيين چگونگي و چراهاي آن به مردم به صورت يکطرفه و جانبدارانه منتقل مي کرد. تلويزيون ملي گمان مي کرد اگر مخاطب را در معرض اخبار قوه مقننه، قوه مجريه يا قوه قضائيه قرار دهد، آنان تصورات اشتباه لازارسفلد را که «مردم هر آنچه را که رسانه ها يا تلويزيون ملي مي گويد، باور مي کنند» در عمل اجرا کرده اند. بي ترديد اين آموزه امروزه شکست خورده است.

مخاطبان در چند مرحله اين شکست را در ارتباط با تلويزيون ملي اعمال کرده بودند ولي تلويزيون ملي يا غول صداوسيما با چندين شبکه داخلي و بين المللي قادر نبود رفتار مخاطب را به درستي تحليل کند. در ماجراي سريال اوشين و اخيراً جومونگ، مردم پس از تماشاي برنامه ها، به سرعت به بازار آزادي که سي دي فيلم هاي مذکور را به معرض فروش مي گذاشت مراجعه مي کردند تا ببينند اصل ماجرا چيست.

اين رويکرد که مخاطب فعال را در برابر صدا و سيما جلوه گر مي ساخت، خيلي مورد توجه قرار نگرفت. مسوولان اين رسانه ملي به درستي در نيافتند چه در سريال جومونگ، چه در سريال اوشين، مخاطب به صورت فعالانه از تورهاي شناختي که سياستگذاري رسانه يي رسانه ملي روي ذهن او کشيده عبور کرده و به شناخت جهان ديگر نائل آمده است. مسوولان تلويزيون ملي نيز در آغوش گرم آسوده خيالي خود، بدون توجه به اينکه سپهر جديد رسانه يي شکل گرفته است، به اقدامات مالوف خود ادامه دادند تا زماني که مخاطب ديگر نمي توانست در اوج حرکت انتخاباتي جايي براي خواسته هايش در روابط تعاملي، هويتي و اطلاع رساني نظام رسانه يي ببيند، قهر کرد و به سرعت موبايل و ديگر رسانه هاي فردي حاصل از کهکشان مک برايد را برگزيد.

اکنون در خلاء قدرت رسانه يي ناشي از قهر، طبيعي است که چند صباحي نيز مورداک به خانه هاي ما بيايد و بر سر سفره سنتي ديزي و آبگوشت ما مهمان باشد.
رژه «انجمن ماتم»
خبرنگار امريکايي از عاشوراي هند مي گويد

نوشين ديانتي

ژاکلين مايکل خانم جوان امريکايي است که دو سال پيش سفر تحقيقاتي شش ماهه يي به هند داشت که از اين مدت حدود چهار ماهش را در حيدرآباد گذراند. ژاکلين تحصيلاتش در رشته هاي تاريخ و جامعه شناسي خاورميانه بوده است و به زبان هاي فارسي و عربي صحبت مي کند. او در مدتي که در هند و به ويژه حيدرآباد درباره هنرهاي اسلامي تحقيق مي کرد با انجمن هاي شيعه زنان آشنا شد و در مراسمي که در بزرگداشت واقعه عاشورا برگزار مي شد شرکت کرد. او که در اين مدت بسيار به اين مردم و مراسم شان علاقه مند شده هنوز هم تحقيقات خود را درباره مراسم شيعيان و عزاداري هاي آنان ادامه مي دهد و مشغول مطالعه درباره دوران اسلامي اين خطه است. مطلبي که مي خوانيد خاطرات روزانه سفر ژاکلين مايکل به حيدرآباد و البته محدود به دو روز تاسوعا و عاشوراست. جالب است که خيلي از واژه هايي که او با آن مراسم عزاداري حسيني در هند را توصيف کرده فارسي است که بعضي از آنها به همان صورت در کشور ما هم به کار مي روند و بعضي ديگر با اينکه کلماتي فارسي هستند در کشور ما و در اين معني کاربردي ندارند. مطالبي که داخل پرانتز آمده اند مربوط به متن اصلي و توضيحات خود نويسنده هستند.


سلام بر همه

درست همين الان در حيدرآباد محرم است و من مشغول مراسم عزاداري هستم که به آن «مجلس» مي گويند. دور شهر از اين خانه به خانه ديگري که در آن مراسم برگزار مي کنند، مي روم که خودشان به آن «عاشوراخانه» مي گويند. عاشوراخانه ممکن است خيلي ساده و به اندازه يک گنجه ديواري در خانه کسي باشد يا ساختمان بزرگي به اندازه يک مسجد. عاشوراخانه علاوه بر اينکه محل جمع شدن مردم است کارکرد ديگري هم دارد و آن محل نگهداري «عîلم»هاست. علم يک نشان فلزي است که روي ميله بلندي نصب شده و هر کدام از آنها نشان دهنده يکي از شهداي کربلاست. علم ها معمولاً از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شوند و ممکن است از فلز ساده يا مواد پيچيده ساخته شده باشند. همچنين بعضي علم ها با چوب صندل پوشانده شده اند بعضي علم ها از قد آدم بلندترند و بعضي ها اندازه بازوي آدم هستند.

مطمئنم مي توانيد تصور کنيد وقتي وارد عاشوراخانه و مجلس مي شدم چه نگاه هاي سنگيني به من مي شد. همه مي پرسيدند من که هستم و آنجا چه کار مي کنم. همه از من درباره واقعه کربلا که 1400 سال پيش اتفاق افتاده سوال مي کردند و اگر اشتباه جواب مي دادم زود مرا تصحيح مي کردند. با اين حال مردم خيلي بزرگوار بودند و خيلي تعجب مي کردند که چطور شده يک امريکايي به مراسم آنها علاقه مند است.

---

امروز نهم محرم و فردا عاشوراست؛ روز شهادت امام حسين که مراسم عزاداري براي او برپا مي شود. از امروز صبح پيش خانواده شيعه يي رفته ام و امشب ديگر به هتل برنمي گردم. اين آشناهاي جديد شيعه ام اصرار دارند که شب را منزل آنها بمانم. او بيش از حد تصور مهمان نواز است و احساس مي کنم هيچ وقت نمي توانم محبتش را جبران کنم.

بزرگداشت محرم و واقعه کربلا در روزهاي نهم و دهم محرم به اوج خودش مي رسد. گذراندن اين روزها با راهنماي شيعه ام، مليحه و خانواده اش واقعاً استثنايي است. روز نهم محرم، صبح، اول به يک «مجلس» خانم ها رفتيم و بعد بقيه روز را به عاشوراخانه هاي مهم حيدرآباد سرزديم. بين آنها عاشوراخانه هايي هم بودند که صدها سال پيش «نظام»ها ساخته بودند. «نظام» به حاکمان مسلمان حيدرآباد گفته مي شد البته در آن زمان که اينجا پايتخت قلمروي جداگانه و بيشتر مسلمان بود.

بعضي علم هايي که در اين عاشوراخانه ها ديدم بيش از 200 سال قدمت داشت. خيلي از آنها با بهترين جواهرات و طلا آراسته شده بودند و بعضي از آنها از قد يک آدم معمولي بلندتر بودند. علم هايي که به شکل دست هستند نمايانگر دست حمايتگر يا «پنجه» هستند و همچنين پنج اصل مهم در ايدئولوژي شيعه را نشان مي دهد. در نمايش علم ها رسم است که به آنها دست بزنند (البته اگر آن روز حمام کرده باشند) که هم خوشبختي مي آورد و هم نشانه احترام به شهداي کربلاست. در يکي از مهم ترين عاشوراخانه هاي حيدرآباد به نام «بي بي که علم» هجمه مردم براي دست زدن به علم ها چنان بود که هيچ وقت چنين تجربه يي نداشتم؛ ازدحام تقريباً 200 نفر که هل مي دادند و فشار مي آوردند تا دست شان به علم ها برسد. مليحه هم اصرار داشت که از ميان اين جمعيت راهمان را باز کنيم و جلو برويم، باور کنيد هيچ وقت در طول زندگي ام اينقدر بين ازدحام مردم له نشده بود. بالاخره 45 دقيقه طول کشيد تا 20 قدم جلو رفتيم و به علم ها دست زديم.

شب قبل از عاشورا براي شيعيان خيلي مهم است و بايد کارهاي زيادي انجام بدهند. مليحه مرا به چند «مجلس» زنانه برد و بعد از آن همان جا شام ساده يي به ما دادند. وقتي در مجلس شعرهاي عزاداري را مي خواندند همه چراغ ها را خاموش کردند و تنها نوري که بود از چند شمع بود. در طول «مجلس» خانم ها دور کسي که اشعار را مي خواند (مرثيه خوان) حلقه زده بودند. البته اين کار جلوي عاشوراخانه هر خانه برگزار مي شود. شعري که خوانده مي شود وقايع نبرد کربلا را برمي شمرد که در آن امام حسين و خانواده اش به قتل رسيدند. هر روز در محرم وقايعي که براي يک نفر که در واقعه کربلا شهيد شد بزرگ داشته مي شود.

در اين شب شهادت يکي از فرزندان امام حسين نقل مي شود. اين وقايع براي اين زنان به خصوص بسيار ناراحت کننده است چون بيشتر آنها خودشان مادر هستند. هر چه مراسم بيشتر پيش مي رود صداي مرثيه خوان بيشتر و بيشتر مضطرب مي شود و زنان هم بلندتر و بيشتر گريه مي کنند. بعد از اتمام وعظ همه زن ها بلند مي شوند و «سينه زني» مي کنند (بر سينه خود مي کوبند) که عملي نمادين در سوگواري امام حسين و خانواده اش است. من هم براي اينکه احترام خودم را به ميزبانان و مراسم نشان بدهم به آنها ملحق شدم و سينه زدم.

شب نهم محرم خيلي کم خوابيديم و روز دهم محرم (که عاشورا ناميده مي شود) صبح خيلي زود يعني شش صبح با برگزاري مجلسي در خانه مليحه شروع شد. بلافاصله پس از آن به چند مجلس که در همسايگي آنها و در همان محل برگزار شده بود سرزديم و به ديدار چند عاشوراخانه رفتيم. شايد مهم ترين رخداد برجسته روز عاشورا در حيدرآباد حرکت دسته جمعي «بي بي که علم» باشد که حرکت رژه مانندي است که به سمت شهر قديمي حيدرآباد صورت مي گيرد. مردم اينجا اعتقاد دارند علم هايي که در «بي بي که علم» نگهداري مي شوند يادگارهاي مقدسي هستند و به علت اهميتي که دارند تنها علم هايي هستند که در روز عاشورا نمايش داده مي شوند. در اين رژه علم هاي بي بي که علم را چند مرد که روي فيل نشسته اند نگه مي دارند و کساني که به تماشاي رژه آمده اند روپيه، طلا يا گل به علم ها پيشکش مي کنند.

يکي ديگر از مراسم اين رژه «انجمن ماتم» است. معمولاً مردان شيعه در حيدرآباد عضو دسته يا انجمن شيعه يي مي شوند و اين گروه ها و انجمن ها در طول رژه راهپيمايي مي کنند و در نمايش عمومي عزاداري «ماتم» اجرا مي کنند. (خود را با قمه مي زنند.) در حيدرآباد صدها دسته و انجمن اينچنيني وجود دارد اما فقط 20 تاي آنها در راهپيمايي و رژه اين روز شرکت مي کنند. مردان جوان و پسرها بيشترين افرادي هستند که در نمايش عمومي ماتم شرکت مي کنند. البته من شنيده ام که گاهي اوقات پيش مي آيد زني هم با قمه در انظار عمومي بر پيشاني خود مي زند اما به هر حال تا حالا که خودم چنين چيزي نديدم.

براي خيلي از افرادي که با اصول و اعتقادات شيعه و وقايع محرم و عاشورا آشنايي ندارند اين اعمال رياضت کشانه شايد به نظر نامفهوم و درک ناپذير باشد. خود من هم راستش را بخواهيد از شيعه هاي بسياري سوال کردم. از جواب هايي که شنيدم. مرد جواني به نام شاباز در پاسخ به پرسش من جمله زير را گفت؛ «بايد درک کني که اينها خانواده ما هستند. و اگر مساله يي اينقدر نابرابرانه و تراژيک براي خانواده خودت پيش بيايد چه مي کني؟ حتماً به درگاه خداوند زاري مي کني و خودت را مي زني.»

دل رفتن و پاي ماندن شاهين فرهت
به دوگانگي عادت کردم

آزاده شهميرنوري

راستش نمي دانستم که شاهين فرهت علاقه يي دارد درباره چيزي غير از موسيقي با او گفت وگو کنم يا نه؟، اما وقتي تلفني گفتم مي خواهم درباره سفرهايي که کرده گفت وگو کنيم خيلي هم خوشحال شد. گفت من عاشق سفرم. انگار که اين مصاحبه هم يک سفر باشد، گفت کي و کجا؟ اين شد که بعد از چند ساعت در گروه موسيقي دانشکده هنر هاي زيبا پاي صحبت هايش نشستم.

از همان اول تکليف را معلوم کرد و گفت هيچ وقت توريست نبوده و هميشه براي زندگي يا کار به جايي رفته؛ «هميشه دلم مي خواست آفريقا را ببينم، همان جوري که شما بهش مي گوييد توريستي. اما هنوز هم فرصتش پيش نيامده. بقيه جاهايي که رفتم به قصد گردش نبوده. بيشتر مي خواستم آنجا را کشف کنم يا اينکه قرار بوده در آنجا درس بخوانم و کار کنم.»

ويژگي ميل به کشف محيط و فضاي اطراف هميشه با فرهت همراه است. يک بار هم وقتي در منزلش به گفت وگو نشسته بوديم مدام کنار پنجره مي ايستاد و به بيرون خيره مي شد. خانه اش با کوه چندان فاصله يي نداشت. از يک سو کوه را نگاه مي کرد و از سفرهايي که به روستاهاي کوچک شمال انجام داده مي گفت و گاهي به جنوب نگاهي مي انداخت و از تهران قديم حرف مي زد؛ از همان زماني که از خانه اش مي شد تا جنوبي ترين نقطه تهران را ديد. اولين سفري که به خاطر مي آورد در شش سالگي اتفاق افتاده که سه سال به طول انجاميده؛ «پدرم نماينده حقوقي سازمان ملل بود و سه سال براي کار به آنجا رفتيم. بعد به ايران آمديم. درسم که در دانشگاه تمام شد اولين سفر خارجي ام را بدون خانواده تجربه کردم و براي ادامه تحصيل دو سال به امريکا رفتم.»

اما به نظر مي آيد اولين سفر تنهاي او چندان هم موفقيت آميز نبوده يا به قول خودش آنقدر دلش به تنگ آمده که بقيه درس و مشق را رها مي کند و به خانه اش ايران بازمي گردد. با خنده مي گويد؛ مشاور تحصيلي ام گفت اين درس ها براي تو فايده يي ندارد، بايد به خانه برگردي و هر وقت دلتنگي ات از بين رفت درست را ادامه بدهي. به ايران برگشتم و دوباره در دانشگاه تهران مشغول تحصيل شدم.

با اين حال انگار سرنوشت براي او چيز ديگري رقم زده. مدتي بعد باز هم راهي ديار غربت مي شود که تحصيلاتش را ادامه دهد. اين بار به فرانسه مي رود و شش سالي را آنجا مي گذراند. ديگر از دلتنگي خبري نيست. در بازگشت به استخدام دانشگاه تهران درمي آيد و به تدريس مشغول مي شود. البته خودش بارها در ميان صحبت هايش از سرما و سکوت آن روزها که ناشي از تنهايي اش بوده شکايت مي کند. شايد بتوان اينها را هم نشانه هايي از دلتنگي براي خانه به شمار آورد. بعد از انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه ها دست تقدير يک بار ديگر او را راهي سفر مي کند. اين بار به سوئد مي رود و اين سفر طولاني آنجا را وطن دوم او مي کند. اين بار سفر او 9 سال به طول مي انجامد. او را به عنوان يک شهروند سوئدي مي پذيرند. اما باز هم دل ماندن در آنجا را ندارد. به ايران هم که مي آيد پاي رفتن ندارد. اين مي شود که چند ماهي از سال را آنجاست و چند ماهي از سال را اينجا. براي کسي که مدير گروه موسيقي دانشگاه هنرهاي زيباست و مسووليت سنگيني دارد کار آساني نيست اما اين بي قراري و جابه جايي را به سکون ترجيح مي دهد و سال هاست با آن اخت شده.

البته او ايران را به همه جاي دنيا ترجيح مي دهد در حالي که سال هاست يک شهروند سوئدي محسوب مي شود؛ «سال ها در سوئد کار و زندگي کرده ام. گاهي آنجا و گاهي اينجا، اما ايران چيز ديگري است. جاهاي ديگر هم فرقي نمي کند. خاور دور، خاورميانه، اروپا و امريکا هيچ کدام ايران نمي شود. اينجا بيشتر مرا دوست دارند و مي شناسند. من هم اينجا راحت تر هستم. بيشتر مي توانم خدمت کنم. آب و خاک اينجا برايم خاطره است اما آنجا زندگي راحت تر است. مثلاً در سوئد که هستم همه چيز آسان تر و راحت تر انجام مي شود. کاري را که بايد چهار ماه پيگيري کنيم، با يک تلفن انجام مي شود. به هر حال به اين دوگانگي عادت کردم.» فرهت که هنوز روحيه جواني اش را حفظ کرده و در ميان دانشجويانش هم دوستان زيادي دارد چشمانش را ريز مي کند و با خنده از سفر هاي دانشجويي اش با دوستانش مي گويد؛ «بهترين سفرهايم ايران گردي هايي بود که دوران دانشجويي با دوستانم داشتيم. همه جاي ايران را ديديم؛ شمال تا جنوب، شرق تا غرب. مثلاً از گرگان شروع مي کرديم و خط ساحلي را تا آستارا مي رفتيم. تا زماني که سر از همه چيز درنمي آورديم و سير نمي شديم برنمي گشتيم.»ردپاي اين سفرها در موسيقي هاي او هم ديده مي شود؛ از سمفوني دماوند گرفته تا واسونک هاي شيرازي که در قطعاتش جاگرفته و از آنها در موسيقي کلاسيک استفاده کرده است؛ «هر سفر يک کشف تازه بود. عاشق شيراز هستم و از آن سير نمي شوم. وقتي ايلات شيراز را ديدم و موسيقي آنها را شنيدم، شگفت زده شدم، بيشتر عاشق شيراز شدم و در سال يک باري به آنجا سر مي زدم.» پدر فرهت از نوادگان هاتف اصفهاني است و مادرش از اهالي کاشان. او مرکز ايران را نيز به خوبي مي شناسد و به واسطه اقوام و آشنايان به آنجا هم سفرهاي زيادي داشته است. او مي گويد دشت هاي وسيع و بزرگ مرکز ايران حس غريبي را در او ايجاد مي کند؛ «مناطق پر دار و درخت يا شلوغ جلوي حرکت ذهن را مي گيرد اما وقتي به يک دشت وسيع خيره مي شوي جزييات بيشتري براي نگاه کردن داري. اين اواخر به دشت هاي بزرگ جنوب ايران و حوالي اهواز و لرستان يا صحراهاي مرکز ايران علاقه زيادي پيدا کردم. بارها و بارها به ديدن شان مي روم و باز هم از ديدن اين دشت ها سير نمي شوم. کوه هم همين خاصيت را برايم دارد. وقتي از دور به يک کوه نگاه مي کني خيلي چيز ها را مي تواني در آن کشف کني.»

عناوين اين صفحه
تلويزيون خصوصي مورد اعتماد نياز است
فارغ از کليشه هاي تکراري...
از رنجي که مي بريم
ويکتوريا همين نزديکي هاست
«موبي» و «استار» دو مالک قدرتمند farsi1
مهمان ناخوانده
خبرنگار امريکايي از عاشوراي هند مي گويد
به دوگانگي عادت کردم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام